هیچ وقت وجودیت و هستی به این فکر نکرد که چیز فوق العاده هوشمندی به نام انسان یا جهان خلق کنه فقط حرکت کرد فقط سعی کرد دوام بیاره و بقا داشته باشه در اخر شد این چیزی که ما میبینم
البته گاهی ادمش رو پیدا میکنم ولی اون دیگه علاقه ای به ارتباطات یا بقدری از این ذهنیت مشترک من مثل خودم خسته شده که دست از ارتباطات جدید میکشه و منم تلاشی نمیکنم بابت حد و مرزش احترام میزارم و نزدیک نمیشم
- Stuffحاضر بودم کل سال ها رو تنها بمونم ولی فقط با یه نفر صحبت کنم که میفهممش
اگه اون بین ادما اجتماع باشه میبینمش
از نوع نگاه کردنش میفهمم اون همونیه که میفهممش یا نه از نگاه کردن به صورتش که توام مثل من ادما واست غیر قابل درکن ولی برعکس من داری نقاب میزنی وانمود میکنی؟ توام مثل من فکر میکنی این جامعه متعلق به تو نیست ؟جای تو اونجا نیست ؟
- Stuffهنوزم خیلی از ادمارو درک نمیکنم خیلی حتی از بودن جامعه ای که نمیفهممش حس منزجر کننده میکنم حس میکنم جای من اونجا نیست حس جدایی میکنم از همچی نه امروز دیروز یا پارسال و پیرارسال از روزی افکارمو یادمه من همیشه همچین حسی داشتم