- Stuffحاضر بودم کل سال ها رو تنها بمونم ولی فقط با یه نفر صحبت کنم که میفهممش
هنوزم خیلی از ادمارو درک نمیکنم خیلی حتی از بودن جامعه ای که نمیفهممش حس منزجر کننده میکنم حس میکنم جای من اونجا نیست حس جدایی میکنم از همچی نه امروز دیروز یا پارسال و پیرارسال از روزی افکارمو یادمه من همیشه همچین حسی داشتم
- Stuffخیلی از اوقات مغزم حس نمیکنه قلبمه که حس میکنه انگار وقتی گاهی یاد یه چیزایی میفتم حس سنگینی میده وقتی خوشحالم آرومه وقتی عصبانیم از شدت تپش منفجر میشه وقتی ناراحتم یه جوری درد میکشه که تا قبل قرص غیر قابل تحمل بود مغزم تحلیل میکنه بهاشو قلبم میده مغزم…
انگار یکی بخواد بفهمه چه حسی دارم اصلا نباید به حرفام گوش کنه باید به میزان ضربان قلبم گوش بده قلبم واضح تر از کلماتی که به کار میبرم فریاد میزنه