— هی... تو هر چند وقت یهبار از همهچی پر میشی؟مݺ࣮نوࣳیسۜم؛
+ نمیدونم...
خیلی زود به زود.
اونقدر که دیگه نه تعدادش یادمه،
نه میفهمم کِی کنترلش از دستم در رفته.
— خب، وقتی اینطوری میشی، چی کار میکنی؟
+ اون گوشهی دیوار رو میبینی؟
— همونی که یه ردِ قرمز
وسط سفیدیِ دیوار برق میزنه؟
+ آره.
همون.
— چرا اون؟
+ نمیدونم.
— چرا یه کار دیگه نمیکنی؟
+ مثلاً چی؟
— نمیدونم...
شنیدم گریه آدم رو خالی میکنه.
+ یعنی میگی گریه کنم؟
— آره.
مشکلش چیه؟
+ گیرم که یه روز
دیگه چیزی توی من جا نشه و غمهام رو گریه کنم...
کجا بریزمشون؟
نه دریایی دارم
که آغوشش به اندازهی بارونهای من باشه،
نه زمینی
که وقتِ باریدن، پناهم بده.
نه سدی
که اشکهام رو غنیمت بشماره،
و نه گلی
که بعد از این همه بارون،
دوباره دنیام رو سبز کنه.
— پس چی کار میکنی؟
+ دوست دارم اینطوری بهش فکر کنم که میغرم، مثل یه رعدوبرق؛
یه رعدی
که توی ابرهای گرفتهی دلم گیر افتاده؛
نه اونقدر قدرتمند
که بارون رو از ابرها ببارونه،
نه اونقدر خاموش
که کسی نفهمه هنوز اونجاست.
فقط یه غرشِ بلند و سنگین...
— بعدش چی؟
+بعدش؟
دوباره همون سکوت.
صبح که میشه،
اتاق هنوز همون اتاقه؛
دیوارها سفید،
سقف سفید،
و سکوت... سفیدتر از همیشه.
فقط روی همون گوشه،
یه رد مونده؛
چیزی بین بارون و رعد،
چیزی که پاک نمیشه.
و هیچکس نمیفهمه
اون رنگِ غریبه
از کدوم آسمون اومده...
Post #949
16
𝐌𝐞𝐚𝐧𝐞𝐯𝐢𝐬𝐚𝐦 ; +هی… به نظرت این اتاق زیادی ساکت نیست؟ همهچی سفیده. دیوارا، سقف، حتی نور. — سفید که بد نیست؛ تمیزه. +تمیز آره… ولی زنده نه. یه رنگ تازه میخواد. یه رنگی که دیده بشه. — چه رنگی؟ +قرمز. — کجاهاش؟ +هنوز دقیق نمیدونم. شاید همهجا رو نرسم. شاید فقط یه گوشه رو…
- 💔 6