البته کلا این بحث منطق و احساس خیلی پیچیده است... مرزش خیلی باریکه و خیلی جاها هم ادغام میشن با هم، تقریبا هیچوقت هم جدا از هم نیستن. پشتوانه و انگیزه ی گرفتن یه تصمیم هم باز ترکیبیه.
سلاام به نظرت همچین چیزی داریم که منطق درونی منجر به عمل احساسی بیرونی بشه؟ یعنی یه منطق درونی وجود داشته باشه ولی عملی که در راستاش میشه یه عمل احساسی بیرونی باشه اگه آره، کدوم فانکشنها و کدوم تایپ ها اینطورین؟
MBTI Talk. متشکررم بابت حرفات و انرژیای که میذاری زیبا جان و حقیقتا خوشحال شدم که ویس دادی، چون که خیلی بیشتر میتونم ارتباط بگیرم.. به نکته خیلی خوبی اشاره کردی که من بیشتر کاراکتر ذهنیای دارم. یعنی توی ذهنم تجربه میکنم و احساسات مختلفمو بروز میدم و همین یکی از…
MBTI Talk. متشکررم بابت حرفات و انرژیای که میذاری زیبا جان و حقیقتا خوشحال شدم که ویس دادی، چون که خیلی بیشتر میتونم ارتباط بگیرم.. به نکته خیلی خوبی اشاره کردی که من بیشتر کاراکتر ذهنیای دارم. یعنی توی ذهنم تجربه میکنم و احساسات مختلفمو بروز میدم و همین یکی از…
من همه حرفاتو خوندم، درک هم میکنم. چیزایی که به ذهنم میرسن رو میگم: یجوری که بقیه هم بتونن جدای از پیام شما ازش استفاده کنن.
متشکررم بابت حرفات و انرژیای که میذاری زیبا جان و حقیقتا خوشحال شدم که ویس دادی، چون که خیلی بیشتر میتونم ارتباط بگیرم.. به نکته خیلی خوبی اشاره کردی که من بیشتر کاراکتر ذهنیای دارم. یعنی توی ذهنم تجربه میکنم و احساسات مختلفمو بروز میدم و همین یکی از بزرگترین دلایل سوءتفاهم، ترس یا عدم قاطعیت زندگیمه.. ولی، قبلش باید یه کام بک بزنیم.. من ترمای اول که بودم واقعا کاراکتر شادتر و برونگراتری داشتم.. به همون اندازه هم اورثینکر بودم البته و به خودم اجازه خیلی از کارا و حرفا و حتی سادهترین چیزها مثل شرکت کردن توی بحثهای کلاسی و با اساتیدو نمیدادم چون میترسیدم قضاوت بشم! اونم قضاوت توسط کی؟ دوستای خودم و افراد جنس مخالف. بماند که ترسم منو از چیزی که میخواستم چقدر دور کرد، ولی همین به یکیشون کاملا این پوینتو داد که بتونه گاها از اورثینک خودم علیه خودم استفاده کنه و درست زمانی که من انرژیمو بیرون آوردم و خوشحال بودم بگه که پسرا ممکنه فکر کنن ما پیکمیایم! و گاش چقدر توی خودم رفتم
چطوری نشونه هارو نادیده گرفتم؟ چون اون اوایل به خودم میگفتم که رفتارش درست میشه.. یا نمیدونم، شاید مشکل از منه، شاید من کاری کردم که ناراحت شه.. شاید من باید از دلش دربیارم.. و انقدر کوتاه اومدم که خب، رسما دختره همه چیزمو ازم گرفت.. و مورد دیگه، من نمیتونستم دوستای (دختر) جدیدی پیدا کنم چون هم تعداد دخترای کلاس خیلیی کم بود هم همه دو سه نفری اکیپ شده بودن و هیچکس رو راه نمیدادن. So I could be out..
اینجا من کم کم ارتباطمو با آدما از دست دادم. درونگرا شدم شدیدا و توی ذهن خودم زندگی میکردم.. -بماند که چند ماه قبلش یکی از صممیییمیی ترین دوستامو از دست دادم و با هیچکس راجعبهش حرف نزدم و این عمیقا منو توی خودم برد و بخشی از احساساتمو ازم گرفت-
اینجا جایی بود که من ارتباطم با اون دوتا دوستم بیشتر توی مجازی شکل گرفت تا حضوری.. -بازم میگما، ترمای اول من خیلی شِیر میکردم همه چیزو.. از احساساتم تا روابطی که داشتم-
و فکر کن توی حضوری ما سه نفر بودیم اونا دونفره بازی میکردن، دو نفره حرف میزدن و خلاصه کنار هم خوشحال بودن و براشون عجیب نبود که من چرا انقدررر توی خودم رفتم و رسما باهاشون حرفی نمیزدم..! وقتیم بهشون گفتم، جوابشون این بود که حسادت میکنی😂
و درمورد اینکه آدما حضوری و مجازیشون شبیه هم نیست، تجربه کردم.. و کاملا متوجهم که چی میگی.. مجازی فرصت دیدن خیلی از عیب و ایرادات طرفو میگیره و تو فکر میکنی چقدر آدم خوبیه، ولی وقتی توی فضای واقعی طرف رو میبینی، ترجیحت اینه که هرگز سمت همچین آدمی نری! میدونم که نمیشه به همچین فضایی اعتماد کاملی داشت..
و سوال دیگهای که دارم، گفتی که شروع ارتباط با پسرها نباشه و دخترها باشن، why؟ چون تعداد دخترای کلاسمون کمه، و حالا یه سری شرایط هم درمورد اونا هست، که اگه حوصله داشتی توی پیمای بعد میگم :>❤️