«کاف تفرشی»
رفت از پنجاه عمرم اندکی آنسوترک
میکشد ضعف و زبونی از لب بامم سرک
خردخردک کرد خردم درد لحظهلحظهسوز
نرمنرمک کرد نرمم انده نرمهبُرک
تاب کتّان پیش مهتابم به تابستان نماند
در زمستان پیش سرما بایدم خز و برک
ای دریغ از بس شدم فرسوده پیش هر نسیم
میبریزد پر و بالم همچو پر شاپرک
آشیان بستم به دوش گردباد حادثه
چون حبابی کز هوا بر آب بندد چادرک
نه دل گلگشت نه حال چمن نه شور شعر
نه نشاط صحبت شیرینلب سیمینبرک
دردهای فربه از تقدیر بر من دست یافت
چارهساز من نشد تدبیرهای لاغرک
رفت آن کز چابکی بر گرد خود گردیدمی
شادمانه بر سر یک پای همچون فرفرک
خست اندوه گران من جگربندان خرد
رنج اشتر رنجه دارد جان بچهاشترک
رفت آن چابکسواری پشت خنگ بادپای
این زمان گر برنشینم افتم از روی خرک
رفت آن کز تاب تن من بودم امید پدر
لرزد اکنون بر تن من جان مسکینمادرک
ماندهام آن سان که گیرد دستم اکنون بچگک
خستهام چندان که بر من رحمت آرد دخترک
عضوعضوم هر یکی درد و غمی دارد جدا
دردمندی میبرد زین جمله حس مشترک
روز هر روز «احیر من ضب» به هر سویی روان
شب همه شب «اسهر من قطرب» آسیمهسرک
مانده در لغرندهتاس آسیابانک چو مور
سو به سو سر کرده ترسیده چو دنداناشمرک
کاردان کار من مردان نه جمعی مردگک
حقگزار حق من داور نه مشتی داورک
بهر درمان خورد باید طعن و دق موش کور
بهر دارو برد باید جور میلیچهگرک
گر بد و باطل نگشتی روز و شب کی روز و شب
مرغ حق حقحق زدی یا بدبده گفتی کرک
ظلم با بدروزگاران کمترک ای روزگار
دشمنی با کمزمانان ای زمانه کمترک
پیش تو دوشاب شیرین کمتر از دوغ ترش
شهد شهدادیرطب ارزانتر از خرماخرک
من چه خواهم برد با خود جز گناهان کلان
بهر خردان جز دریغ از من چه ماند ماترک
ترکتاز ترک و تازی چند بینم هر زمان
بهر «ایکی» قطره «سو» دنبال «بیر» قرصه «چرک»
گشتهام چون کاسگکبشکستهیی با بانگ مرگ
بندکی چندم ز رحمت گو ببندد بشگرک
کاهش دنبالهدار صبح و شامم میکشد
بسته ماندی کاشکی روز و شبم را دفترک
خستهام از کاوش دورانک دلخونکنک
رنجهام از گردش گردونک دونپرورک
رخت و پخت ای کاشکی افکندمی جای دگر
زین جهان ای کاشکی برکندمی آبشخورک
گر پیام مرگم آری بر رواق چشم من
جای داری قاصدک ای خردپیغامآورک
گر رهم از محنت دنیا نباشد گو نعیم
جنةالمأوی گرم مأوا نخواهد شد درک
#مظاهر_مصفا
▪دکتر مظاهر مصفّا
▪
@mazahermosaffa