◈ اسمش وِیرا بود.
ویرا قدرت عجیبی داشت؛ هر چیزی که واقعاً بهش وابسته میشد، تبدیل به بخشی از جادوی خودش میشد. برای همین خیلیها سعی میکردن بفهمن به چی اهمیت میده، چی دوست داره و از چی میترسه.
اما ویرا هیچوقت همهچیزش رو به کسی نشون نمیداد.
نه از سر بیاحساسی؛ فقط معتقد بود بعضی چیزها وقتی دست آدم اشتباهی بیفتن، دیگه مثل قبل نمیشن.
میگفتن هرکس بتونه اعتماد واقعی ویرا رو به دست بیاره، یه تکه از جادوی اون رو هم پیدا میکنه.
ولی یه قانون وجود داشت:
اگر بهش خیانت کنی، جادویی که ازش گرفتی برای همیشه از بین میره.
سالها گذشت و خیلیها تلاش کردن بهش نزدیک بشن؛ بعضیها با دروغ، بعضیها با محبت، بعضیها هم با وعدهی قدرت.
هیچکدوم موفق نشدن.
تا اینکه یک نفر بدون اینکه بخواد ویرا رو تغییر بده، فقط موند.
و برای اولین بار، ویرا خودش بخشی از جادوش رو به یک نفر داد.
از اون روز به بعد، مردم فهمیدن افسانهی ویرا دربارهی قدرت نبود.
دربارهی این بود که چیزی که واقعاً ارزشمند باشه، باید به دست آدم درست سپرده بشه.
و هنوز هم میگن اگر شبی در جنگلهای اِلوِرین دختری رو دیدی که زیر نور ماه ایستاده و بهت نگاه میکنه، قبل از اینکه جلو بری خوب فکر کن.
چون شاید ویرا باشه.
و شاید برای اولین بار، تصمیم گرفته باشه اجازه بده کسی واقعاً بشناسدش.