. ⊰⃟𖠇࿐ྀུ📚✨📚༅࿇༅═┅───
🥲#برشی_از_یک_زندگی
#سیب_سرخ
#قسمت_صدوپنجاهوهفت
فقط مراقب باشید در هیچ صورت حرفی نزنید که قاضی رو در مورد ارتباطتون با پروانه پناهی به شک بندازه.آقاجون بلند شد و در حالی که تشکر می کرد گفت:- بسه دیگه بریم....خفه شدن چطوری بود؟آره خفه شدن دقیقا همین شکلی بود.بدون اینکه دستی دور گردنم باشه حس می کردم دارم خفه میشم...از فردا دوباره میرفتم پادگان و انقدر حالم بد بود که حتی نمی خواستم از مرخصی هایی که داشتم استفاده کنم.می موندم همونجا و به خونه برنمی گشتم...اما حتی تو پادگان هم آرامش نداشتم...تا اینکه روز دادگاه رسید....با آقاجون و وکیل رفتیم...نگاهم افتاد به پروانه که بغل پدرش و یه مرد دیگه که حتما وکیل بود نشسته...دلم خواست برم جلو و بهش بتوپم و بگم چطوری تونسته چنین دروغی بسازه اما جلوی خودمو به زور گرفتم....نتیجه جلسه دادگاه و اون فضای سنگین این بود که قرار شد به پزشکی قانونی موضوع ارجاع بشه.جالب اینکه پروانه اصلاخودشو نباخت...باورم نمیشد تا این حد آروم باشه.جلسه که تموم شد نتونستم طاقت بیارم و دنبالشون رفتم.آقاجون گفت نرم اما من گوش ندادم.گفتم:- پروانه صبر کن.هر سه ایستادند.اول از همه پدر پروانه برگشت.اومد طرفم و در حالی که خیلی عصبی بود گفت:- تو به چه حقی اسم دختر منو اینجوری روی لب میاری؟ خجالت نمی کشی؟گفتم- دختر تو چند ساله عین کنه ولم نمیکنه.خودش هم بهتر از هر کسی میدونه من کاری باهاش نکردم.پس دختر تو باید خجالت بکشه نه من.بعد نزدیکتر رفتم و خطاب به پروانه گفتم:- تو میفهمی داری چی کار می کنی؟ این تهمت رو بهم زدی که چی بشه؟ که بیام با تو ازدواج کنم.شده به غلط سنگسار بشم قبول می کنم اما تف تو روت هم نمی اندازم.تا به خودم بیام پدرش منو کشید و یه سیلی محکم روی صورتم زد.جوری که پروانه هین کشید و گفت:- بابا ولش کن صاف تو چشمهای پدرش نگاه کردم و گفتم:- براتون متاسفم با این دختری که تربیت کردین.کاش یکی از این سیلی ها رو به جای من تو گوش دخترت می زدی که انقدر به یه پسر نچسبه و بعد بدون اینکه خودم رو از تک و تا بندازم به سمت بیرون رفتم.وکیل گفت:- آقا فرهاد چرا این خانواده رو عصبی می کنید؟نگاهی بی اعتنا انداختم و گفتم:- شما کارِ خودتو بکن.وکالت.نه دخالت.آقا جون بریم آقاجون هم از دستم عصبی بود اما چیزی نگفت.دم در خونه نگه داشتم.گفت:- خودت نمیای؟جواب دادم:- نه میرم پیش فریدون.سری تکون داد و گفت:- یعنی چی؟ تو خونه نداری؟ زن نداری؟خیلی عصبی بودم و ملاحظه سن و سالش رو نکردم و داد زدم:- زنم بهم اعتماد نداره.تو روم نگاه نمی کنه.باورش شده من خ.ی.ا.ن.ت کردم.منم نمی خوام چشمم بهش بیفته. اینم زوره؟دست برد به عصا و در حالی که خیلی عصبی شده بود پیاده شد.رفتم پیش فریدون بعد از مدتها بالاخره باهاش درد و دل کردم.بهش همه چی رو گفتم.با تعجب گفت:- این همه اتفاق تو این مدت؟بابا چرا بی خبر گذاشتی؟چرخیدم سمتش و گفتم:- چی کار می کردم؟ بهت می گفتم کاری از دستت برمی اومد؟فریدون من دارم از درون پودرمیشم.همه چیز یه طرف حرفهای نازگل یه طرف.مگه میشه یکی تا این حد بهم بدبین باشه؟یه چایی برام ریخت و گفت:- خودت کردی.ببین باهاش چی کار کردی که به اینجا رسیده حالم بد بود.گفتم:- چیزی تو دست و بالت نداری بزنم از دنیا بیخبر بشم؟ من حالم بده- اِ من گفتم ترک کردم مادرم قسمم داده.زهرماری به چه دردت می خوره.فکر کن ببین چی کار میتونی بکنی...کلافه گفتم:فکر کردن منو جایی نمی رسونه.می خوام اصلا فکر نکنم- باشه یه قرص خواب میدم بگیر بخواب.از من زهرماری نخواه.چشمهامو بستم. قرص داد و خوابیدم دو سه هفته دیگه هم گذشته بود.وکیل با آقاجون تماس گرفته بودبهش گفته بود نتیجه پزشکی قانونی اومده و میره دادگاه تا قاضی رو قانع کنه اجازه بده نامه رو ببینه.شدیدا ترسیده بودم.نمی دونستم نتیجه اصلا چیه.عصر آقاجون گفت:- وکیل نامه رو خونده. بریم دفترش ببینیم چه خبره؟وقتی این حرفو می زد نازگل هم طبقه پایین بودحالم بد شدلباس پوشیدم و با آقاجون رفتیم دفترِ وکیل.سرش شلوغ بود و مجبور شدیم منتظر بمونیم تا نوبتمون برسه وقتی وارد شدیم و نگاهی بهمون انداخت چشمهاش انگار می گفت خبرهای خوبی نیست.آقاجون گفت:- خب چه خبر آقای وکیل؟با دست ما رو به نشستن دعوت کردگفت:- من از دادگاه اجازه گرفتم که پرونده رو بخونم.نامه پزشکی قانونی هم ضمیمه پرونده بودازش رونوشت تهیه کردم.خم شد و کیفش رو برداشت.یه کاغذ درآورد و گفت- نظریه پزشکی قانونی اینه.آقاجون نگاهی به من انداخت و گفت- من که عینک ندارم. بخونش ببین چیه؟کاغذ رو گرفتم.دستم می لرزید.چشم دوختم به خط نامرتب وکیل روی کاغذکلمات انگار توی هم پیچیده بودن.از اول تا آخر خوندم ولی متوجه نمیشدم دوباره خوندمش که نوشته بود:“از صاحب عکس فوق در ساعت 9:30 تاریخ 03/11/1375 م.ع.ا.ینه به عمل آمد..
ادامه دارد
خوشت اومد واکنش یادت نره 🦋
Post #66185
26
- ❤ 2
- ⚡ 1
- 💯 1