. ⊰⃟𖠇࿐ྀུ📚✨📚༅࿇༅═┅───
🥲#برشی_از_یک_زندگی
#سیب_سرخ
#قسمت_صدوپنجاهوچهار
چند روزه اون بالایی و از خونه پات هم بیرون نذاشتی سرمو تکون دادم و گفتم- نه عزیز..حوصله ندارم...سری تکون داد و گفت:- آقات ماه بعدبرمیگرده تبریز.دلم گرفت.جای اینکه خوشحال باشم ناراحت شدم.دردم بس نبود حالا هم غرهای اون بهم اضافه میشد.گفت:- باهاش حرف می زنم ببینم میتونیم از اینجا بریم یا نه عین دیوونه ها زدم زیرخنده.گفتم: کجا رو داریم که بریم؟ اون همیشه هوای شهر داشته..حالا که رفته تهران رو هم گشته محاله برگرده آبادی...اینجا هم جایی نداریم که نکنه خیال کردی محمدعلی به خونه اش ما رو راه میده؟ از اینجا هم که اجازه نداریم بریم لا الهه الا الله زیر لب گفت جواب داد- باشه انقدر ترش رویی نکن.در همین حین صدای زنگ در بلند شد.گفتم- من باز می کنم.آیفون رو برداشتم.صدای یه مَرد بود.گفتم:- شما؟گفت:- من مامور دادگاهم...یه نامه آوردم. اینجا منزل فرهاد دمیرچی هست دیگه درسته؟ لطفا تشریف بیارین نامه رو بگیرین.گفتم:- اما صاحب خونه نیست.ماخدمتکارشونیم گفت:- باشه ایرادی نداره. من تو رسید ابلاغیه رابطه خادمی و مخدومی قید می کنم.گوشی رو گذاشتم سر جاش.یه کت پوشیدم و چادر هم سرم کردم رفتم دم در.یه مرد با هیبت بزرگ بود.یه پاکت گرفت سمتم گفت:- پس شما خونه آقای فرهاد دمیرچی کار می کنید؟پاکت رو گرفتم و بعد یکهو از زبونم پرید:- من زنشم...ابرو بالا داد و گفت:- باشه پس نوشتم همسربفرمایید اینم امضا کنید.از این چیزها سردرنمی آوردم.تا به حال نه مامور از نزدیک دیده بودم و نه میدونستم دادگاه چطور جاییه.نامه رو امضا کردم.گفتم:- این فقط برای چیه من نمی فهمم.خودکار رو از دستم گرفت و گفت:- ازشون شکایت شده.خانم پروانه پناهی و پدرشون موسی پناهی شکایت کردن.چشمهام روی صورت مرد چرخیدمگه نگفتن از شکایتشون صرف نظر کرد.مرد خداحافظی کرد و سوار موتور شد و رفت.اما من گیج شده بودم و پاهام خشک شده بود.خواستم درو ببندم که نگاهم افتاد به سر کوچه یه مرد با لباس سربازی! فرهاد بود...حتما اومده بود مرخصی.نگاه اونم به من خورد.نگاهمو دزدیدم و در رو نصفه باز گذاشتم تا بیاد داخل.قدمهاشو تند کرد و رسید.هنوز حیاط بودم که گفت- چیزی شده؟ جایی می خواستی بری؟سرمو چرخوندم سمتش خیلی دلم ازش گرفته بوداصلا حد و اندازه هم نداشت.پاکت رو بالا گرفتم و گفتم:- نه ازت شکایت شده پروانه و باباش مامور با پاکت نامه اومده بود.همونجا دم در خشکش زد.پس یه چیزی بود که من نمیدونستم.دیگه نگاهش نکردم و رفتم داخل.پاکت هم گذاشتم روی میز.رفتم آشپزخونه اما دزدکی ازش سرک کشیدم.فرهاد پاکت نامه رو بازکرد.نمی دونم توش چی نوشته بود که آه کشید و خودشو با همون لباس ها انداخت روی مبل اصلا به من چه؟هر چی که بود به من مربوط نمیشد.خودم برگشتم طبقه بالا.تا عصر همونجا بودم تا اینکه حوالی شش هفت بود یه جیغ و دادهایی از پایین شنیدم.بالای پله ها تو راهرو ایستادم حاج یوسف عصبی بود.داد می زد:- اگه کاری نکردی پس چطور این مردک تونسته ازت شکایت کنه؟ حتما یه پوخی خوردی دیگه.تا به حال چند بار دیده بودم که حاج یوسف عصبی بشه اما این بار از همیشه بدتر بود.این بارحاج یوسف داد زد- عزیز خانم برو اون نوه اتو صدا بزن بیاد پایین.یه قدم به عقب برداشتم.به من مگه اصلا این موضوع ارتباطی داشت.فرهاد داد زد- نازگلو چرا قاطی ماجرا می کنید-ببند دهنت رو آبرو برام نذاشتی.صدای پای عزیز رو شنیدم.پله ها رو بالا اومد.گفت- بیا کارت داره چسبیدم به نرده و گفتم:- آخه چی کارم داره؟ من ازش میترسم نمیام.دستمو محکم کشیدگفت:- بیا ببین چی میخوان بگن.دستی کشیدم روی صورتم و بعد موهای پریشونم.دنبال عزیز راه افتادم.خونه به شدت ناآروم بود.حاج یوسف گفت:- فردا صبح لباس میپوشی میریم دمِ حجره حاج پناهی شده بیفتی به دست و پاش این کارو می کنی تا از شکایتِ شوهرت بگذره.هاج و واج نگاه کردم از طرفی بهم ریخته بودم.گفتم:- یعنی چی؟ من چرا این کارو باید بکنم؟فرهاد داشت نفس نفس می زد.حالش از همه مون بدتر بود.گفت:- نازگل هیچ جا نمیره.آشفته گفتم:- میشه بگید اصلا اینجا چه خبره؟حاج یوسف رو به فرهاد گفت:- بگو یالله بگو چه غلطی کردی فرهاد منو دنبال خودش برداعتراض کردم اما منو تا طبقه بالا کشوند و بعد داخل اتاق.گفت:- میمونی همین جا و بیرون نمیای به حرف هیچ کس هم گوش نمیدی دلم تند می زد.میتونستم حدس هایی بزنم با حرص گفتم:- با پروانه چی کار کردی انقدر پدرش شاکیه؟مگرنه اون که دفعه قبل رضایت دادچرخید سمتم دو چشمش پُرِ خون بودداد زد:- من کاریش نکردم دروغه بهتانه من بهش دست نزدم پشتِ سرِ هم پلک زدم.از کجا معلوم؟اعتمادمو نسبت بهش از دست داده بودم.گفتم:- از کجا معلوم شاید هم واقعا با دختر بیچاره کاری کردی که اون روز تو خونه شون از ترس گوشه اتاق قائم شده بود و حتی بیرون نیومد.
ادامه دارد
خوشت اومد واکنش یادت نره 🦋
Post #66182
17
- ❤ 2
- 👍 1
- 💯 1
- 🤗 1