. ⊰⃟𖠇࿐ྀུ📚✨📚༅࿇༅═┅───
🥲#برشی_از_یک_زندگی
#سیب_سرخ
#قسمت_صدوپنجاهوسه
کمی چشم باز کرد و نگاهش به من افتاد....خواب آلود بود...زیر لب اسممو صدا زد و بعد دوباره چشمهاش روی هم افتاد....نمی خواستم بدخوابش کنم و از اتاق بیرون اومدم....
***
حدود شش عصر شد...من بیرون از اتاق بودم...عزیز پیشِ نازگل بود...ازش می پرسید:- آخه مادر تو این سرما چرا پنجره رو باز کردی؟و اون در جواب گفت- نمی دونم...حس می کردم دارم میسوزم...آه کشیدم و در همین حین درو زدن...رفتم پشت در...بابا عبدالله بود...خیلی عصبی بودگفت:- بیا پایین...فریبا و شوهرش اومدن...میگه قراره با تو برن جایی...کجا قرار دارین؟فهمیدم احتمالا قراره بریم پیش وکیل...گفتم:- هیچی چیز مهمی نیست...سری از روی تاسف تکون داد:- زنت چطوره؟وقتی به نازگل میگفت زنم ته دلم می لرزید.گفتم:- خوبه تب کرده...بردیمش دکتر...کمی خم شد سمتم و گفتم:- تو که با دختر حاج پناهی کاری نکردی؟درو بستم و بیرون اومدم.نمیخواستم عزیز و نازگل بشنون...گفتم:- نه چند بار بگم؟دست کرد تو جیبش و گفت:- باشه...حالا ببینیم چی کار می کنیم...بیا برو...از کنارش رد شدم...فریبا و شوهرش بیرون منتظر بودن....رفتیم پیش وکیل....قضیه رو کامل براش توضیح دادم.گفت:- خب اگه واقعا کاری نکردی جای ترس نداره....درخواست پزشک قانونی میدیم....اونجا خیلی دقیق تر بررسی میشه و اگه قصیه مربوط به قبل باشه کاملا مشخصه....تو باید خیلی مراقب باشی...اگه کاری کردی مراقب باش تحت اون فضا زبون باز نکنی...- من دارم میگم کاری نکردم...خندید و گفت:- باشه...گفتم اگه واقعا کاری کردی...فعلا که ازت شکایت نکردن. اگه کردن اون موقع وارد عمل میشیم.گفتم:- اما من سربازم...باید دوباره برم پادگان...اینجا نیستم.میترسم مزاحمت ایجاد کنن....یا زنم بفهمه؟با دقت گوش داد و گفت….با دقت گوش داد و گفت:- این چیزی نیست که ما بتونیم دخالت کنیم....بالاخره باید بپذیری این موضوع ممکنه روح و روان خودت و زنتو تحت الشعاع قرار بده. چون در هر صورت تو اون شب با دخترش تو یه ماشین تصادف کردی...اینم بدون در هر صورت حتی اگه پدرِ این دختر مدرکی هم داشته باشه داره علیهِ دختر خودش هم اقدام می کنه....چون یک طرفه رابطه ای که ازش حرف می زنه دختر خودشه....من حدس می زنم فقط خواسته بترسونه....خودش هم آ..بر.و.ی دخترش رو به حراج نمی ذاره...اثبات اینکه تو ز.وری باهاش کار.ی کرده باشی به این آسونی نیست....منتظر باش ببینیم قدم بعدیشون چیه....با کلافگی بهش نگاه کردم...انقدر پرونده های جور واجور زیر دستش بود که راحت داشت از این موضوع حرف می زد.اما نمی فهمید تو دلِ من چه آشوبی به پا شده....از دفترش بیرون اومدیم و برگشتیم خونه....باید به آقاجون هم می گفتم که پیش وکیل رفتم.نمی خواستم بعدا بفهمه و ازم شاکی شه...وقتی موضوع رو بهش گفتم اخم کرد...گفت:- از کِی تا حالا بدون خبر دادن به من کارهایی می کنی.؟جواب دادم:- شما به من اعتماد ندارین....منم خواستم خودم یه قدمی بردارم....سرشو بالا گرفت و گفت:- لازم نکرده...من خودم وکیل میشناسم...اما اصلا نباید بذاریم کار به شکایت و دادگاه برسه....- خب من نمیدونم واقعا چیکار میخواین بکنید...اما من از فردا دوباره باید لباس سربازی بپوشم و برم...نیستم...فقط آقاجون خواهش می کنم یه کاری کنید نازگل نفهمه...تو رو روحِ عمو فیض الله....نفس بریده ای کشید....عمو فیض الله ته تغاریش بود...دوستش داشت....کسی که از پله ها افتاد...اول قطع نخاع شد و بعد دووم نیاورد و فوت کرد...گفت:- باشه...میرم با پدرش حرف بزنم...ازش تشکر کردم و از اتاقش بیرون اومدم...رفتم طبقه بالا...نازگل هنوز تو اتاقش حبس بود...روی تخت نشسته و زانوهاشو تو بغلش داشت.گفتم:- من از فردا صبح میرم پادگان...نگاه کوتاهی انداخت و کوتاه گفت:- باشه...و بعد دوباره دراز کشید و پتو رو تا روی سرش کشید.این یعنی اینکه نمی خواد باهام حرف بزنه....فاصله بینمون داشت بیشتر و بیشتر میشد و منم کاملا باخته بودم....
*نازگل*
دراز کشیده بودم و خواب از سرم پریده بود.صدای بیرون رفتنِ فرهاد رو شنیدم اما خودم رو به خواب زدم.بعد ازرفتنش نشستم.هنوز هم حس می کردم تمام بدنم رو یه آتیش عظیم گرفته انقدری که نه با کوتاه کردن موهام و نه با باز کردن پنجره اتاق تو این سرما خوب نشده بودهنوز هم با خودم می گفتم فرهاد چرا این کارو باهام کرداون که خودش هم میدونست الهام برمیگرده پس چرا باز هم منو بازیچه خودش کرد.خدایا کمکم کن که نمی تونم نفس بکشم چند روز به همین شکل گذشت.سرماخوردگیم بهتر شد اما حال روحی ام نه.فرهاد دو شب از پادگان با مرخصی اومده بود خونه اما من هر دو شب خودمو تو اتاق حبس کرده بودم و حتی نخواسته بودم ببینمش تا اینکه یه روز رفته بودم پایین.حوصله ام سر رفته بودپیش عزیز نشستم.عزیز گفت- چرا نمیری بیرون یکم هوا به سرت بخوره میخوای با هم بریم؟
ادامه دارد
Post #66181
22
- ❤ 2
- 👍 2
- 💯 1