TGViewer
مَِــَِوَِزَِیَِڪَِــ‌وَِیَِدَِئَِوَِمَِــَِتَِـنَِ‌نَِاَِبَِ 🌺 مَِــَِوَِزَِیَِڪَِــ‌وَِیَِدَِئَِوَِمَِــَِتَِـنَِ‌نَِاَِبَِ 🌺 @matn_nabe1 · 571 subscribers
Post #66013 42
. ⊰⃟𖠇࿐ྀུ📚✨📚༅࿇༅═‎┅───


🥲#برشی_از_یک_زندگی
#سیب_سرخ
#قسمت_صدوپنجاهویک

من برای تنها نوه پسری ام که کم نمی‌ذارم.پشت بندِ این حرف خندید.داشتم از درون میسوختم.دل دل کردم و بعد گفتم:- اما من نمیخوام نازگلو طلاق بدم...خنده روی لبش خشک شد ابروهاش خم شد و چشمهاش ریز.انگار داشت حرف منو حلاجی می کرد.گفت:- چی؟ طلاق نمیدم یعنی چی؟داشتم میترکیدم...دلم می خواست راحت باشم و بگم من عاشق نازگل شدم.این انتخاب خودشون بود...اونها رفتن از دلِ یه روستا این دخترو برام پیدا کردن.مگرنه من که اهل عشق نبودم...مگرنه من که اصلا نمی دونستم دختر چوپونی به اسم نازگل روی این کره خاکی زندگی می کنه.اما این دختر شده بود همه فکرم.اره باید همین ها رو میگفتم...اما تا خواستم دهن باز کنم در باز شد و بابا عبدالله با هول اومد داخل.گفت:- بابای این دختره پروانه اون پایینه...توپش پُره...میگه از فرهاد شکایت کرده..آب دهانم رو به زور قورت دادم.نگاهی به بابا انداختم و بعد به آقاجون.آقاجون گفت:- شکایتِ چی؟ قول مردونه داد که شکایت نمی کنه..انقدر این اتفاق در یک آن افتاد که حتی نمی تونستم عکس العملی نشون بدم...هم عصبی بودم و هم ترسیده بودم.در همین حین صدای فریادی از بیرون اتاق آقاجون اومد.صدای پدر پروانه بود:- به دادگاه می کشونمتون و بعد به فاصله خیلی اندکی تو قاب در ایستاد...نگاهش از همون فاصله ی بین در و چهارچوب به من افتاد.بلند شدم و ایستادم...با حرص تمام در رو باز کرد و چشم دوخت به من و بعد در حالی که دستش مشت شده بود غرید:- پس تویِ اینجایی؟سمتم حمله کرد که بابا عبدالله از پشت سرگرفتمش.آقاجون گفت- مردِ مومن میگی چی شده یا نه...اومدیم دمِ در خونه‌ت و قول گرفتیم شکایت نکنی.الان اومدی دم در اتاق من و می زنی زیرحرفت...خواستم زبان باز کنم که بابا دستشو بالا گرفت و گفت:- فرهاد تو هیچی نگو...بذار آقاجون حلش کنه.ترس و خشمم تو هم قاطی شده بود.هرچی خواستم خوددار باشم نتونستم.گفتم:- شکایت اصلا برای چی؟ دختر شما خودش گفت میخواد منوببینه...خودش سوار ماشینم شد.بهم گفتن تو تصادف حتی بدنش ضربه هم ندیده...جز دو سه تا خراش...الان برای چی از من شکایت کنی؟چشمهاش به حدی خشمگین بود که انگار می خواست با دستهاش منو به دو نیم تقسیم کنه....برای خالی کردن خشمش دست برد به قندان شیشه ای روی میز و اونو پرت کرد زمین...قندان خرد و خاکشیر شد...صداشو کمی پایین تر آورد و در حالی که انگشت تهدیدش سمتم نشونه رفته بود گفت:- دختره من از اون روز غذا نداره خواب نداره...مثل یه مرده است که زل زده به در و دیوار.مادرش بالاخره از زیر زبونش حرف کشیده تو دختر منو بی آبرو کردی بی پدر و مادرزنده ات نمی ذارم.عرق تندی روی تنم نشستم...نگاه عصبی بابا و آقاجون سمتم حواله شد.دستمو بالا گرفتم و گفتم:- این مزخرفات چیه؟سمتم حمله کرد و این بار مشتشو وسط صورتم فرود آورد.یقه پالتوشو صاف کرد و گفت:- تو میدونی من کی ام...من حاج پناهیم..اراده کنم با زمین یکیت می کنم. دختر من اون زنِ بدبخت نیست که بره قهر و حتی نری دنبالش.آ..بروتو می برم..فکر کردی از خودم میگم...بردمش دکتراین اتفاق دقیقا تو همون زمان هایی افتاده که با تو بوده...پروانه می گه برای همین که اصلا بی ...آ.‌.بروش کردی باهات دعواش شده و تصادف کردین...هنوز هم می خوای بزنی زیرش.حس کردم چیزهایی که دارم میشنوم فقط یه خوابِ احمقانه هستن که من همین الان باید ازش بیدار شم.هم پروانه میدونست من بهش دست نزدم و هم من خودم می دونستم...آقاجون گفت:- فرهاد چی می گه؟ راست می گه؟باورم نمیشد که حتی آقاجون داشت اینو می گفت.گفتم:- دروغه...دخترت دروغ میگه...دکتره دروغ میگه...من با دختر..ت کار..ی نکردم...این خودِ پروانه بود که اون شب .........بحث ما هم دقیقا سر همین بود...من نمی خواستم....گفتنِ این حرف ها باعث شد رگِ غیرتِ حاج پناهی بزنه بالا....دست برد به شیشه خرده روی زمین و بعد سمتم حمله برد...به خاطر صدای بالایی که ایجاد کرده بود حتی کارگرها اومده بودن بالا...به زور جلوش رو گرفتن تا بهم آسیبی نزنه...بیش از حد ممکن عصبی و کلافه شده بودم.دوباره گفتم:- من با دخترت کاری نکردم...بابا به چی قسم بخورم...دوباره شروع کرد به فحش دادن:-دو تا دکتر بردمش...هر دو تایید کردن...همین امروز میرم شکایت می کشونمت دادگاه...حاج پناهی نیستم اگه دمار از روزگارت درنیارم بدبختت می کنم.نفس هام به شماره افتاد.نمی دونم این ماجرا دقیقا از کجا شروع شده بود.پروانه چطور چنین دروغی رو سر هم کرده بود اما حس می کردم الان بدبخت ترین آدمِ روی زمینم وای اگه ازم شکایت می کرد و خبرش به نازگل می رسید چی.به زور کارگرها و بابا، پدر پروانه رفت.دور خودم چرخیدم آقاجون قرص زیر زبونی اش رو گذاشت تو دهنش و آبی خورد.داد زد راسته؟با تو هم دست چپمو فشار دادم.درد وحشتناکی گرفته بودم.

ادامه دارد

خوشت اومد واکنش یادت نره 🦋
  • ❤ 3
  • 👌 1
  • 💯 1
  • 💘 1
More from @matn_nabe1
  1. Oct 16, 2026سپاااس ازاینڪه تااین لحظه ڪنارمابودید باارزوے شبے خوش براااے شماااعزیزان تاصبحے دیگر خدااا…
  2. Oct 16, 2026شب خوش به امید فردایی بهتر
  3. Oct 16, 2026مگر شک داری که تو شیرین‌ترین و گرانبهاترین عشق عالمی؟ ❤️❤️ 。
  4. Oct 16, 2026تـوقلبـمی😘😘
  5. Oct 16, 2026منتظر حضورتون هستیم
  6. Oct 16, 2026با فوروارد پستها از کانال حمایت کنید
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →