. ⊰⃟𖠇࿐ྀུ📚✨📚༅࿇༅═┅───
🥲#برشی_از_یک_زندگی
#سیب_سرخ
#قسمت_صدوپنجاه
سوار ماشین شدم و سمت کارگاه آهن آقاجون رفتم.می دونستم اونجا هستن...کارگرها در حال کار کردن بودن...به سمت اتاقش رفتم...بدون اینکه در بزنم بی محابا وارد شدم...با بابا عبدالله داشتن در مورد فاکتورها صحبت می کردن.آقاجون که منو دید ابرویی بالا انداخت.میدونستم که دوست داشت بعد دیپلم برم سربازی و بعد کنار دستش کار کنم.اما من ترجیح بدم برم دانشگاه...حتی با اینکه قصد هم نداشتم تو کار ساختمان سازی باشم.آقاجون هم قبول کرد...چون خانواده الهام خارج از ایران بودن...اون سالها هم شنید که الهام هم که همسن خودم بود رفته دانشگاه....وقتی منو بعد از مدتها سرِکارش دید لبخندش کش اومد...گفت:- سلام خیر باشه؟سرمو انداختم پایین و گفتم:- میخوام باهاتون حرف بزنم آقاجون....ابرویی بالا داد و بعد خنده ای کرد.گفت:- عبدالله برو بیرون...ببینم شازده پسرت چی میخواد...حس می کردم بیش تر از حد معمول خوشحاله...بابا عبدالله فاکتورها رو جمع کرد و بعد نگاهی بهم انداخت.گفت:-آشفته به نظر میای...جواب دادم:- نه خوبم...سرشو پایین آورد و گفت:- باشه...بیرون می بینمت.سرمو پایین انداختم که رفت.اقاجون صندلی خالی رو با دست نشونم داد...نگاهی به صورتم انداخت و گفت:- چه خبر؟ زندگی خوبه؟منظورش زندگیِ جدید با نازگل بود...سرمو انداختم پایین...نمی تونستم حرفی بزنم...صدام زد:- چیه پدرسوخته؟ نکنه پول مول میخوای اومدی؟سرمو بالا گرفتم و نگاهش کردم.گاو صندوق رو باز کرد و دو دسته پول ازش درآورد.اونو گذاشت جلوی من و گفت:- بیا...برو باهاش هرچی دوست داری برای زنت بخر...راستی کِی مرخصی برای دستت تموم میشه.آهی کشیدم...گفتم:- از فردا احتمالا...میرم برای کارهای اداری...نمی خوام سربازی خیلی طول بکشه...سرشو پایین انداخت و گفت:- این پول کافیه؟ یا بازم بدم؟دوباره یه دسته دیگه گذاشت روی میز...خدایا چطوری باید حرف می زدم و بهش می گفتم من اصلا نمی خوام با الهام ازدواج کنم...زنِ من نازگل بود...من به اون داشتم دل بسته میشدم.گفتم:- ممنون کافیه...نیازی ندارم...ابرویی بالا داد و گفت- هفته ای یکبار می اومدی سر وقتِ من یا سروقتِ بابات...پول تو جیبت نبود کم می آوردی...؟چی شده؟ سربازی آدمت کرده؟ یا زن گرفتن؟باز هم سکوت کردم...دلم گرفته بود...دو دستشو گذاشت روی میز و در حالی که دونه های تسبیح رو می چرخوند گفت:- دستت که خوب شد مرخصی های بعدیتو جمع کن...برای دو سه روز تو و زنت رو بفرستم مشهد. برید یه آب و هوایی تازه کنید...با تعجب بیشتری نگاهش کردم...گفتم:- آقاجون خبریه؟تسبیح رو رها کرد...گفت:- امروز دو تا خبرخوش شنیدم...کدومشو اول بگم؟بند دلم پاره شد.یعنی چی شده بود؟گفتم:- چی؟تکیه داد به صندلی...گفت:- داییت اومده بود...میگفت مادرت قبول کرده برگرده و البته راضیه یه رضایت کتبی بده که برای پدرت زن بگیریم...حس کردم ضربان قلبم رفته بالا و حرص و جوشم صد برابر شده...این بود خبر خوبش؟گفتم:- یعنی چی؟ قراره برای بابا زن بگیریم...این خبر خوبه...نوچی کرد و گفت:- تو یه مَردی...باید مثل یه مَرد به موضوع نگاه کنی. مادر تو چند ساله که انگار نیست...پدرت هم حقی داره. تا الان هم خوب صبر کرده اما دیگه وقتشه یه فکری بکنیم...خبر خوب اینه که داره برمیگرده اون مادر توهست..اما حق پدرت هم در نظر بگیر....کلافه پوف کشیدم...دستمو تکیه دادم به میز و کلافه گفتم:- و خبر دوم چیه؟نیشخندی زد و گفت:- خانواده الهام داره کارهاشون درست میشه و اگه خدا بخواد تابستون سال بعد شاید تبریز باشن...زمان تو یه هاله برام ایستاد....ضربان قلبم تند شد و نتونستم پلک بزنم...لب زدم:- چی؟گفت:- همینی که گفتم.بی هوا گفتم:- پس نازگل چی؟با بی خیالی گفت:- خب معلومه...تا اونها بیان زن تو هست.پدرش هم تهران عملش خوب بوده نمی دونم یه کاری هم باهاش می کنن بهتر بتونه راه بره...اسمشو نمیدونم گفتم:- فیزیوتراپی؟سرشو پایین انداخت:- آره همون حالش که کاملا خوب شد تبریز یه خونه میخریم.میزنمیش به اسم نازگل...یه مغازه هم اسم پدرش.بره توش کار کنه...دیگه چی می خوای؟بدنم سست و بی حال شده بود.باورم نمیشد به این راحتی با یه خونه و مغازه بخواد وجدان خودشو راحت کنه.نفسم به سختی بالا اومد.خیلی سخت بود که این حرفو بزنم اما گفتم:- اگه من نخواستم نازگلو طلاق بدم چی؟صم و بکم نگاهم کرد و بعد دستشو مشت کرد.گفت:- طلاق ندم یعنی چی؟ باید طلاق بدی یه شناسنامه المثنی هم برات بگیریم و اسمشو پاک کنیم.خانواده الهام منتظر توهستن....تصمیم با خودته. خواستی بعد ازدواج تو هم برو آمریکا...اگر هم که نخواستی می مونید همین جا، پیش خودمون. شنیدم الهام عاشق ایرانه و دوست داره برگرده اینجاچی دیگه از این بهتر؟ برات یه زمین خالی میخریم توش میلگرد و سیمان و کارگر می ریزم برو روش کار کن خونه جدا هم میخرم براتون
ادامه دارد...
Post #66012
32
- ❤ 2
- 🤷♀ 1
- 🤩 1
- 💯 1