TGViewer
مَِــَِوَِزَِیَِڪَِــ‌وَِیَِدَِئَِوَِمَِــَِتَِـنَِ‌نَِاَِبَِ 🌺 مَِــَِوَِزَِیَِڪَِــ‌وَِیَِدَِئَِوَِمَِــَِتَِـنَِ‌نَِاَِبَِ 🌺 @matn_nabe1 · 571 subscribers
Post #66010 27
. ⊰⃟𖠇࿐ྀུ📚✨📚༅࿇༅═‎┅───

🥲#برشی_از_یک_زندگی
#سیب_سرخ
#قسمت_صدوچهلوهشت

آروم نشدم و انگاری بدتر دلم گرفت.گفتم- باشه مامان باشه کمی آروم شد.گفت- نازگل چطوره؟ اون دختره واقعا بی پناهه یه اسیر تو خانواده دمیرچی درست مثل من هواشو داشته باش.با یک دست صورتمو پوشوندم گفتم- اونم به روی چشم...آروم نفس کشید و گفت- فرهاد امروز بیشتر بمون اینجا....اصلا دلت می خواد از اون شعرهایی که بچگی ات با صدای خودم برات می خوندم،بخونم؟لبخندی زدم.نشستم این بار روی زمین و سرمو تکیه دادم به دیوار.گفتم- بخون...شروع کرد به خوندن دلم آروم می گرفت و حس بهتری داشتم...اون شب دایی هم که برگشت اصرار کرد خونه شون بمونم و منم نه نتونستم بیارم.شب دیر وقت بود که برگشتم خونه.حیاط ساکت و تاریک بود...صدای قیژ باز شدن در زیرزمین رو شنیدم.تهِ دلم غنج زد...یعنی نازگل نگران من بود و کشیکم رو می داد؟تهِ دلم غنج زد...یعنی نازگل نگران من بود و کشیکم رو می داد؟وقتی چهره اش یادم اومد و اینکه چقدر میگفت ازم متنفره دلم سخت گرفت...حتما اشتباه فهمیده بودم.حالا توی سرم هزار تا فکر بود که می چرخیدن و می چرخیدن.صبحِ روزِ بعد با تلفن بیدار شدم.ساعت ده و نیم صبح بود و فریبا پشت تلفن بودحالمو پرسید و بعد گفت- راستی خونه جدیدتون جاگیر شدین؟جواب دادم- نه هنوز. ای بابا پس تا کی میخواین اینجوری مثل سگ و گربه باشین...ببین داداش کوچیکه انقدر سخت نگیر...پاشو برو حموم عمومی بگو دلاک حسابی بدنتو مشت و مال بده تا یکم حالت جا بیاد.گفت:- دیگه من میرم دانشگاه...فردا کلاس ندارم...میام بهتون سر می زنم.خدانگهدار..تلفن رو قطع کردم و نگاهی به خودم توی آیینه انداختم...تا به حال نشده بود انقدر آشفته باشم هرچی فریدون و مامان مغزمو در مورد نازگل و کاری که می خواستم بکنم شستشو داده بودن، فریبا با یه تلفنش بهم ریخت...بسه دیگه هرچی تحمل کردم کی از آینده و فرداش خبر داشت؟شاید اصلا آقاجونم کوتاه می اومد و نازگلو به عنوان عروسش قبول می کردشاید زندگی من با نازگل انقدر قشنگ میشد که منم جدی جدی آدم میشدم و همون مرد متعهدی میشدم که اون می خواست...گور بابای همه افکار منفی...لبخندی به خودم تو آیینه زدم و لباسهای حمومم رو برداشتم.وقتی بیرون اومدم عزیز خانم تو آشپزخونه بود.سرمو پایین انداختم و بهش گفتم:- من میرم بیرون...تا دو ظهر فکر کنم برگشتنم طول بکشه...به نازگل بگو بره طبقه بالا و خودش برام ناهار بذاره...خداحافظ.از حموم که تموم شدم برگشتم خونه...نگاهی به بیرون ساختمون انداختم و رفتم داخل...خانمی که هر هفته یکبار برای نظافت می اومد، اومده بود و عزیز هم کنار دستش وایساده و مختصری کمکش می کرد.منو که دید گفت:- سلام پسرم...نازگل طبقه بالاست...قند توی دلم آب شد...پس حرفمو گوش داده بود...رفتم توی اتاق‌ دارویی رو که فریبا گفته بود با خودم برداشتم‌‌‌‌‌...تردید داشتم.اما آخر سر برداشتم و انداختمش توی جیبم....حالا دوست داشتم پله ها رو دو تا دو تا که سهله ده ده تا برم بالا و زودتر بهش برسم...بالا رفتم و دستم روی دستگیره در نشست...بوی غذا از خونه می اومد و نمی دونم چرا حس کردم حتی اشتهای شدیدی برای غذا خوردن دارم.درو وا کردم و رفتم تو....نگاهم دور تا دور چرخید...حتمی که داخل آشپزخونه بود.

.
.
.
.
سانسور فراوان🤦‍♀

سرمو تکیه دادم به در.دوباره صداش زدم:- نازگل.حرفی برای گفتن نداشتم...کلمه ای و هیچ جمله ای توی ذهنم نبود.همونجا پشت در اتاقش نشستم و انقدر همونجوری موندم تا خوابم برد.وقتی چشم باز کردم بدنم خشک شده و از طرفی درد بدی توی دستم می پیچید.نازگل از اتاق بیرون نیومده بود.آروم ضرباتی به در وارد کردم و گفتم:- نازگل هنوز خوابی؟هیچ جوابی نداد.باید می رفتم براش صبحانه ای چیزی حاضر می کردم.نون نداشتیم.رفتم پایین.عزیز تا منو دید نگاهشو گرفت.گفتم:- حشمت نون خریده؟بدون اینکه جواب بده نون رو تو یه سینی گذاشت و سمتم دراز کرد.حالم گرفته بود.گفتم:- عزیز.دستشو بالا گرفت.گفت:- بمیرم واسه دل دخترم...نه از پدر شانس آورد نه شوهر...حتی منم اونجوری که باید پشتش بودم، نبودم اما بذار یه چیزی رو بگم منتظرم باباش برگرده...باهاش حرف می زنم...دست دخترمو میگیرم و میریم...اگه خواست اونم باهامون بیاد.دیگه دل ندارم بشینم نگاه کنم چطوری داره یادگار عروسم، نازگل جلوی چشمهام ذره ذره آب میشه.حرفش مثل پتکی توی سرم کوبیده شداینکه بخواد دست نازگل رو بگیره و با خودش ببره....خواستم از آشپزخونه برم که گفت:- صبر کن...ایستادم مربا و پنیر هم گذاشت توی سینی گفت:- چایی هم براتون میارم.سرمو پایین انداختم و برگشتم طبقه بالا.هنوز در قفل بود...دوباره ضربه ای زدم و گفتم:- نازگل درو باز کن...حتما گرسنه ای...برات صبحونه آوردم...باز هم جواب نداد.کم کم داشتم نگران میشدم.دستگیره رو پایین کشیدم اما در باز نشد...

ادامه دارد...

خوشت اومد واکنش یادت نره🦋


 
  • ❤ 2
  • 🔥 1
  • 👌 1
  • 💯 1
More from @matn_nabe1
  1. Oct 16, 2026سپاااس ازاینڪه تااین لحظه ڪنارمابودید باارزوے شبے خوش براااے شماااعزیزان تاصبحے دیگر خدااا…
  2. Oct 16, 2026شب خوش به امید فردایی بهتر
  3. Oct 16, 2026مگر شک داری که تو شیرین‌ترین و گرانبهاترین عشق عالمی؟ ❤️❤️ 。
  4. Oct 16, 2026تـوقلبـمی😘😘
  5. Oct 16, 2026منتظر حضورتون هستیم
  6. Oct 16, 2026با فوروارد پستها از کانال حمایت کنید
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →