. ⊰⃟𖠇࿐ྀུ📚✨📚༅࿇༅═┅───
🥲#برشی_از_یک_زندگی
#سیب_سرخ
#قسمت_صدوچهلوشش
دلم می خواست دست دراز کنم و یقه شو بگیرم و بعد یه مشتِ محکم مهمونِ دهنش بکنم و با لذت خرد شدن دندون هاشو توی دهنش تماشا کنم...یه جوری شده بودم که حتی خودمم باورم نمیشد.خم شدم بغل گوش عمو عباس و گفتم:- خبر داری شاگرد مغازه ات به زنها و دخترهای محله بد نگاه می کنه؟نگاهی متعجب بهم انداخت و بعد به شاگردش...گفت:- آره یکم سر و گوشش می جنبید اما حدودِ یک ماهی میشه سر به هوایی رو گذاشته کنار....میخواد زن بگیره. اونجوری که من فهمیدم....نگاه حرصی مو بهش دوختم...حدود یک ماهی!یعنی از وقتی که نازگلو دیده بود....گفتم:- ببین عمو عباس من خیلی دوستت دارم...سالهاست تو محله ما میوه فروشی داری. نمی خوام برات بد بشه...تو حتی مغازه تو گذاشتی در اختیارِ این مردِ چشم سفید...حتی به دختر فامیل ما که چند وقتیه با مادربزرگش اومده خونمون چشم داشت...دیشب آقاجونم فهمید. خیلی عصبی شده بود...نوچی زیر لب کرد و گفت:- لا اله الا الله...خب کسی رو نداره. گناه داره. پدرش مُرده. بهم گفت دیشب مادرش رفته خواستگاری و جواب نه شنیده...دخترِ فامیل شما بود؟لبم رو گاز گرفتم و به قیافه غم گرفته شاگرد نگاه کردم.حواسش به ما نبود و با ناراحتی میوه ها رو سوامیکرد...قاعدتا دلم باید به حالش می سوخت اما یه جوری لج کرده بودم که خودمم باورم نمیشد.گفتم:- عمو عباس بیرونش کن. مگرنه اهالی محله ازت شاکی میشن....سری تکون داد و گفت:- فرهاد پسرم تو فقط بیست و دو سالته و من جای بابات هستم. این پسره کاری نداره...قول داده چشم پاک باشه....نمی تونستم آروم باشم و حتی نمی تونستم با خیال راحت بگم نازگل فامیلمون نیست زنمه....آره زنمه و من تحمل نمی کنم هروقت نازگل از کوچه رد میشه این پسره پفیوز نگاهش بیفته به زنم...عمو عباس صداش زد و گفت:- بیا اینجا پسر...اصلا خودت بگو...تو مزاحمِ فامیل این خانواده شدی؟قیافه غم گرفته شو بهم دوخت....منو شناخت و گفت:- مزاحم نشدم خواستگارش بودم که...ناخواسته عصبی شدم و گفتم تو .... خوردی خواستگارش....عمو عباس با حیرت نگاهی کرد....پسره هم دلش از جای دیگه پر بود....مسلما از اینکه فهمیده بود نمی تونه با نازگل ازدواج کنه عصبی بود...سمتم یورش برد که عمو عباس جداش کرد.گفت:- چیکار می کنی؟ نمی بینی دستش هم شکسته....دستی گوشه لبش زد و گفت:- داره توهین می کنه...من که نمی دونستم نشون کرده یکی دیگه است...دختره خوشگلی بود و خواستم زنم شه خواستگاری جُرمه...؟کلمه دختر خوشگل رو که آورد کم آوردم...با همون یک دست چنگ زدم به یقه لباسش و گفتم:- فردا اومدم اینجا نبینمت....مگرنه به آقاجونم میگه به کل ریش سفیدهای محله بگه تو چشم ناپاکی...چیزی که خودشون هم میدونن...تا حالا چند بار چشمت رو ناموس مردم بوده....خواست متقابلا حمله کنه که عمو عباس بازم نذاشت.گفتم:- به آقاجونم میسپرم تو کارگاه آهن بُریشون یه کار برات پیدا کنه....درآمدش هم بالاتره ولی اینجا نبینمت....حالیته؟هر دو بهت زده نگاهم کردن.الان پیش خودشون فکر می کردن چرا من انقدر دارم برای نازگل یقه جر میدم اما برام دیگه چیزی اهمیت نداشت.با یه خداحافظی تند و عصبی از پیششون رفتم....دستم که تو آتل بود بدتر انگار گیر بودم....دلم می خواست زودتر برش دارن و نفس بکشم...تو خیابون ها پرسه زدم و آخرش خودم تو مغازه فریدون پیدا کردم.خیلی وقت بود دیگه باهاش حرف نمی زدم...از اون روز که فکر کرده بود تو مغازه اش دختر غریبه آوردم از دستم عصبی بود.وقتی منو دید اخم تو هم کشید و گفت:- چه عجب!بعد تازه متوجه دستم شد و گفت:- چی شدی تو؟ دستت چشه؟جواب دادم:- تصادف کردم...شکر خوبم...سراغی از من نمی گیری؟اشاره ای به شاگردش کرد که تنهامون بذاره.با دستمال دستهاشو پاک کرد و گفت:- چایی می خوری؟سری به نشونه منفی تکون دادم.نشست پشت میزش و گفت:- من با آدمهایی مثل تو دلم نمی خواد رفاقت داشته باشم...به چه حقی دختر آوردی مغازه ام...؟غریبه بوده دیگه نه؟ مگرنه چرا باید می آوردیش اینجا....گناه و این چیزها هم لابد سرت نمیشه.ببین من به مادرم قول دادم آدم شم...تنها خلافم زهرماری خوردن بود که اونم گذاشتم کنار....داشت الکی قضاوت می کرد و من حتی خجالت می کشیدم بگم اونی که آورده بودمش زنِ شرعی ام بوده.گفتم:- من هیچ کاری نکردم...میدونی اهلِ زیر و رو کشیدن نیست...اگه غلط و خبطی کرده بودم بهت می گفتم...فکر بیخود نکن...ببین منو فریدون من جدی جدی داره از زنم خوشم میاد...نازگلو میگم....دوستش دارم...لااقل تو باور کن...اومدم یکم باهات حرف بزنم...اولش ساکت بود اما یکهو زد زیر خنده.گفت:- باز زده به سرت....؟یادته با هم تو مدرسه درس می خوندیم میرفتیم جلوی مدرسه دخترونه کشیک می دادیم...؟
ادامه دارد..
Post #66008
21
- ❤ 2
- 😍 1
- 💯 1
- 💘 1