. ⊰⃟𖠇࿐ྀུ📚✨📚༅࿇༅═┅───
🥲#برشی_از_یک_زندگی
#سیب_سرخ
#قسمت_صدوسیونه
هم هست...دیگه هیچ اعصاب نداشت.به عزیز گفتم:
- من میرم اتاق....یه کاسه برای من بکش...یکی برای نازگل...بگو برام بیاره...در همون حال که سعی می کرد ک.ا.چ.ی رو هم بزنه آروم گفت:
- آقا فرهاد شما از نازگل من خوشتون میاد؟به صورت کنجکاوش نگاه کردم و زدم زیر خنده.جوابشو ندادم.گفتم:
- من رفتم اتاق...یادت نره چی گفتم عزیز خانم.بنده خدا دیگه چیزی نگفت...برگشتم اتاق و منتظر ورود نازگل موندم.کمی طول کشید اما بالاخره اومد...هنوز هم رنگ به رو نداشت و تازه دلیلش رو هم می فهمیدم...کاسه ای رو دست من داد و گفت:
- عزیز گفت منم بیام اینجا بخورم. تو گفتی؟نگاهی به کاسه انداختم و گفتم:
- یک دستی چطور بخورمش...نگاهی متعجب انداخت و گفت:
- یعنی من بدم بخوری؟انقدر تعجبش بامزه بود که زدم زیر خنده.گفتم:
- یه میز بیار و بذار جلوم...با یه دست هم میتونم بخورم...ولی با یه دست نمی تونم هم کاسه رو نگه دارم و هم با قاشق بخورمش...نفسی سر داد و میز رو جلوم کشید و کاسه مو گذاشت روش...خودش هم کاسه رو برداشت و داشت با محتویاتش بازی می کرد...گفت:
- با آقاجونت حرف زدی؟ یه قاشق از کاچی رو داخل دهانم گذاشتم...گفتم:
- اوهووم حرف زدم.سرشو بالا برد و چشم درشت نگاهم کرد...کاملا میتونستم بفهمم استرس داره جوری که آب دهانش رو پشت سر هم قورت می داد.گفت:
- چی گفت بهت...؟دوباره یه قاشق خوردم و گفتم:
- همونهایی رو که به تو گفت...قاشق رو داخل کاسه اش رها کرد و گفت:
- خب تو که قبول نمی کنی...مگه نه؟ منو برمیگردونی روستا دیگه...با حرص قاشقی داخل دهانم گذاشتم و خیره شدم بهش...حرفهای آقاجون توی گوشهام بود “تو یعنی جربزه نداشتی این دختر رو رام کنی”نگاهمو ازش گرفتم.انگار باهاش مهربون تر که میشدم وحشی تر میشد.گفتم:
- به نظرم منطقی نیست تنها روستا زندگی کنی....پیشنهاد آقاجون هم خوبه...فریبا اینا که رفتن ما جاشون جاگیر میشیم.دیگه نگاهش نکردم...سکوت کرده بود و دیگه از کاچی نمی خورد.سر بالا بردم و گفتم:
- بخور دیگه...گفت:
- فرهاد چیزی از من میخوای واقعا شدنی نیست....اونها هم ازم متنفرن...باز داشت حرف خودشو می زد...با حرص قاشق رو توی کاسه رها کردم.جوری که از محتویاتش بیرون ریخت و میزو کثیف کرد...خودش هم تکونی خورد.گفتم:
- من از سر و کله زدن با تو واقعا خسته شدم...اونها دارن یه طبقه مجزا و کامل رو در اختیارت میذارن...منم که خوب شم از اینجا میرم و هفته ای یکی دوبار شاید فقط شبها بیام...باز هم داری مخالفت می کنی.؟ آقاجون من این کارها رو میکنه تا شاید اصلا از دلت دربیاره که بهت تهمت دزدی زده بود....ولی تو واقعا نمک نشناسی. تا الان هم حسابی حواسشون به درمان پدرت بوده...لبهاشو جمع کرد...هم ترسیده بود و هم معلوم بود باز داره جواب تو سرش حاضر میکنه...گفت:
- فرهاد من بچه نیستم...آقاجونت هم همه چی رو به من گفته...اگه واقعا دلش میخواست از دلم دربیاره اونجوری سیلی نمی زد که انگشترش صورتمو بخراشه....اون هدفش جمع و جور کردن توئه..چشمهام درشت شد...حرفش باورم نشد.گفتم:
- چرت و پرت نگو...این دروغها چیه؟آقاجون هیچ وقت دست رو دخترها بلند نمی کنه...تا به حال حتی عمه رو هم نزده. با اینکه حتی زوری شوهرش داده...بیاد تو رو بزنه؟ این دیگه چجور دروغیه؟سرشو تکونی داد و بغض آلود گفت:
- معلومه که حرف اونو باور می کنی نه حرف من....حتی اگه طاهر گوشواره ها رو نمی آورد مطمئن بودم حرفشو باور می کردی که من دزدم...خشمم رو بیدار کرد...داد زدم:
- جلوی من انقدر راحت اسم طاهرو نیار....انگار خیلی ازش خوشت میاد که دنبال بهونه ای اسمشو بیاری...من به شخصه خسته شدم از بس با ناز تو کنار اومدم...حرف آقاجونم حرف آخره..حق نداری از این خونه پاتو بذاری بیرون...میریم طبقه بالا و تا هر وقتی که سربازیم تموم شه زن منی...میگم زن من ....دیگه نازتو نمی کشم...فهمیدی چی گفتم؟صدام انقدر بلند بود که حتی ممکن بود به بیرون از اتاق درز پیدا کرده باشه اما دیگه برام مهم نبود...من نازگل رو می خواستم و باید ما..ل من میشد...این بار باز هم با عصبانیت گفتم:
- نشنیدم چشم گفته باشی؟بلند شد و نگاهم کرد.هنوز باورش نشده بود دارم این حرفها رو بهش می زدم.برای همینم لب آویزون کرده بود.آخ که دلم برای بغضش هم میرفت اما چاره دیگه ای هم برام نذاشته بود.فقط با زور مجاب میشد.دوباره گفتم:
- کَری؟ میگی چَشم و پاتم از این خونه بیرون نمی ذاری با بی میلی گفت:
- باشه آقا فرهاد....از اولم می دونستم بالاخره با زور کار خودتو جلو می بری....خوب میدونی من کسی رو ندارم و اول و آخر باید پیش خواسته های تو سر خم کنم.حرصی نفس کشیدم.پس داشت دست می ذاشت روی عواطفم و نقطه ضعفم که باز در برابرش کوتاه بیام اما این بار در برابر مظلوم نمایی هاش نمی باختم.گفتم:
ادامه دارد
Post #65730
28
- ❤ 3
- 💯 1
- 🤝 1