TGViewer
مَِــَِوَِزَِیَِڪَِــ‌وَِیَِدَِئَِوَِمَِــَِتَِـنَِ‌نَِاَِبَِ 🌺 مَِــَِوَِزَِیَِڪَِــ‌وَِیَِدَِئَِوَِمَِــَِتَِـنَِ‌نَِاَِبَِ 🌺 @matn_nabe1 · 568 subscribers
Post #65729 31
. ⊰⃟𖠇࿐ྀུ📚✨📚༅࿇༅═‎┅


🥲#برشی_از_یک_زندگی
#سیب_سرخ
#قسمت_صدوسیوهشت

سوالات توی سرم شروع به چرخیدن کردن. گفتم:
- چی...من و نازگل؟ شوخیتون گرفته؟ اون دختر رو خودتون بیرون کردید.با جدیت گفت:
- خودم بیرونش کردم...خودمم فرستادم دنبالش برن بیارنش...زنته و تا هر وقت بینتون محرمیت هست قرار نیست از این خونه بره....هر وقت از پادگان اومدی میری طبقه بالا پهلوی زنت...دستپخت اونو می خوری....اون لباسهاتو میشوره....اون کارهاتو می کنه...دیگه اینجا پیش ما نبینمت...سوالاتم بیشتر شدن...گفتم:
- برای چی؟ من نمی فهمم...کمی حرصی شد و گفت:
- چون من میگم...زنته و قراره زنت بشه و بمونه....فرهاد تو زن داری چرا میری سراغ دخترهای غریبه....قصدت اینه آبروی منو به حراج بذاری....؟یا که انقدر بی جربزه ای که نمی تونی یه دختر از روستا رو رام خودت کنی؟سری تکون دادم و گفتم:
- آقاجون اصلا حرف این نیست...اون دختره نمی خواد....حق هم داره. چون همه چیز موقتیه...منم نمی خوام مجبورش کنم. اگه اجازه بدین بفرستیمش برگرده روستا...ابروهاش کاملا اخمو شد...گفت:
- موقتی برای تو معنی داره؟ چند تا، تا به امروز دختر تو زندگیت بازی دادی؟تو نمی تونی حریف نازگل بشی. واقعیت اینه....جربزه نداری....اگه طاهر بود.نفسم توی سینه پُر شد...بازم طاهر...گفتم:
- طاهر چی؟ اون بود نازگل رو تسلیم خودش می کرد؟ اینه مرد بودن؟دوباره دستشو روی شونه ام زد.انگار این بار از عمد محکم زد تا دردم بگیره. گفت:
- تو الان تنها نوه پسر منی...از اون روز که شنیدم طاهر به زنت چشم داشته...از اون روز که شنیدم میخواد جلوم بایسته و با دختری که مریض الحاله ازدواج کنه به احترام هم گفتم حق نداره پسرش پا تو خونه مون بذاره.خودش تنها میاد و خودش هم تنها میره....اما از تو هم انتظاراتی دارم...اینکه دنبال دخترهای غریبه نباشی....با زنت بساز....چند ماهش رفته باقی مونده هم سر میشه....اما دلم نمی خواد هیچ زن دیگه ای تو فکرت بپره...ازت انتظار مرد بودن دارم نه یه بزمچه...پره های بینی ام باز و بسته شد....گفتم:
- یعنی به زور نگهش داریم؟سرشو پایین آورد و دستشو برداشت.گفت:
- اسمش به زور باشه یا هرچی اون دختر دیگه از این خونه نمیره...به فریبا میگم وسایل خودشو سریع تر جمع کنه....یه تخت برای تو و زنت سفارش بده...وقتی میگم زنت یعنی دیگه فقط اسمی زنت نباشه...واقعی و جدی...توان هر عکس العملی رو از دست داده بودم... واقعا چنین چیزی رو ازم می خواست؟ گفت:
- چیزی نمی گی این یعنی بله دیگه....؟ جز بله نمی خوام چیزی از زبونت بشنوم.... سری تکون دادم...نمی دونستم هدفشون چیه اما حرص و طمع خاصی تو وجودم جا خوش کرده بود. اینکه می گفت من الان تنها نوه پسرشم و حتی اینکه داشت یک طبقه کامل در اختیار من و نازگل می ذاشت...حتی فکر کردن بهش هم جذاب بود...گفتم:
- بله آقاجون...بالاخره خندید...بعد از مدتها اولین بار بود که خنده اشو می دیدم...گفت:
- خوبه...الان میتونی بری...فقط یادت بمونه هرچی هست میمونه تو این خونه....بیرون از این خونه کسی نمیفهمه نازگل زن توئه....راه به راه هم با خودت نمی بریش بیرون...حالا دستت بهتر شد گهگاهی سوار ماشینت کن ببرش گردش....یکی دو تا چیز براش بخر دلش شاد شه...زنها دوست دارن.... خندیدم و گفتم:
- نه آقاجون شما هم یه چیزهایی بلدی...خنده اش گرفته بود اما خودشو کنترل کرد و دوباره اخم آلود شد.گفت:
- برو دیگه .........زبون درازی نکن...آروم پا به عقب گذاشتم و در حالی که هنوز می خندیدم از اتاقش اومدم بیرون...وقتی درو بستم تازه یادم افتاد دقیقا ازم جی خواسته...آخه من چطوری می خواستم به نازگل بگم قراره بعد از این تو یه خونه باشیم...این دختر خیلی رمیده و چموش بود...می ترسیدم باز مخالفت کنه.... اما تا یادم افتاد آقاجون بهم چی ها گفته و چه تعریفاتی ازم کرده بود باز قند تو دلم آب شد....بالاخره هرجوری شده نازگل هم راضی می کردم...سرک کشیدم توی آشپزخونه...پیش مادربزرگش بود...نگاهمو بی اعتنا ازش گرفتم و به عزیز گفتم:
- شام چی داریم؟ نگاهی بهم انداخت و گفت:
- هرچی دوست داری میپزم برات پسرم...رفتم بالای اجاق ایستادم و گفتم:
- این چیه....؟عزیز جواب داد:
- ک.ا.چ.ی.ه...البته برای نازگل درست کردم. اگه دوست داری به شما هم بدم.نگاهمو دوختم به نازگل که دستشو زیر چونه زده بود و داشت به جای نامعلومی نگاه می کرد و اصلا حواسش به ما نبود...برگشتم سمت عزیز و گفتم:
- برای چی پختی براش؟لبشو آروم گاز گرفت و گفت:
- برای اون اتفاقی که هر ماه برای خانمها میفته....براش خوبه...ابرویی بالا دادم و زیر لب اوهومی گفتم.این دختر همینجوری هم با من راه نمی اومد و حرفهام براش باد هوا بود چه برسه  به الان که ما..ها..نه...

ادامه دارد...


  
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
  • ❤ 3
  • 💯 1
  • 😈 1
More from @matn_nabe1
  1. Oct 14, 2026شبتون بخير ✨💫🌙 خوابتون بی دغدغه 😊 عزیزان خوش مرام ❤️ از اینڪه تا این ساعت از شب مارو با…
  2. Oct 14, 2026video post
  3. Oct 14, 2026video post
  4. Oct 14, 2026تو چسب روی زانو های زخمی منی تو نور توی زندگی تاریک منی تو امید بین همه ی حسای بدمی تو آرا…
  5. Oct 14, 2026🌹🕊🌹🌹🕊🌹
  6. Oct 14, 2026video post
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →