TGViewer
مَِــَِوَِزَِیَِڪَِــ‌وَِیَِدَِئَِوَِمَِــَِتَِـنَِ‌نَِاَِبَِ 🌺 مَِــَِوَِزَِیَِڪَِــ‌وَِیَِدَِئَِوَِمَِــَِتَِـنَِ‌نَِاَِبَِ 🌺 @matn_nabe1 · 568 subscribers
Post #65727 31
❉⊱•═•⊰❉⊱•═•⊰❉⊱•═•⊰❉


🥲#برشی_از_یک_زندگی
#سیب_سرخ
#قسمت_صدوسیوشش

- هیس چه خبرته...اینجا بیمارستانه.راه دیگه ای نمونده بود که حاج پناهی رو بتونیم منصرف کنیم. یه جوری میگی انگار نازگل از قبل خبر نداره جنابعالی دوست دختر داری. الانم زود حاضر شو نازگل هم خونه ماست و منتظرته...لبهام از هم جدا شد و تعجب زده گفتم:
- نازگل خونه ماست؟
- بله خونه ماست.....حالا میای بریم یا نه؟ انگار دلت می خواد بمونی بیمارستان...نفسمو رها کردم من از این دختر می خواستم دور بشم و انگار فرار ازش مساوی بود با دوباره رسیدن بهش...رسول و فریبا کارهای مرخصی رو انجام دادن...کمکم کردن سوار ماشین بشم.فریبا رو به رسول گفت:
- با حشمت حرف زدی بره خونه صائب رو تمیز کنه؟رسول هم در جوابش گفت:
- آره فردا....گفتم:
- خونه صائب برای چی؟فریبا بهم جواب داد:
- چون قراره ما اثاثیه خودمون رو انتقال بدیم اونجا...البته دور هم نیست. تو خونه که تنها حوصله ام سرمیره...زود زود میام سر می زنم...چیزی از حرفهاش نمی فهمیدم.فریبا اهلِ تنها موندن نبود.همیشه دوست داشت دور و برش شلوغ باشه برای همین هم شاید دوست داشت همیشه چند تا بچه داشته باشه.آرزویی که برآورده نشد.گفتم:
- چرا داری میری؟برگشت عقب و گفت:
- ترجیح میدم برسیم خونه و همه چی رو آقاجون خودش توضیح بده.چند روزی خونه نبودم و خدا میدونست در نبودم باز چه نقشه هایی کشیده بودن.بالاخره رسیدیم...فریبا به تسمخر گفت:
- حتما الان خیلی خوشحالی که خانمت منتظرته نه؟نگاهی چپ چپ بهش انداختم گفتم:
- بهتر این بود که نگین با پروانه بودم...خیلی اخلاق درست و حسابی داره...تازه اینم بفهمه خنده اش گرفت و سری تکون داد.داخل رفتیم و بدون اینکه خودم بخوام ناخواسته نگاهم پیِ نازگل گشت اما نبود...یعنی همیشه وقتی که می خواستم باشه نبود...رفتم داخل اتاقم و اونجا هم ندیدمش...شاید هم تو آشپزخونه بود....چه می دونستم...لباسهامم کثیف شده و فقط دلم می خواست عوضشون کنم...صدا زدم:
- رسول میشه بیای کمک فریبا تو قاب در ظاهر شد...گفت:
- چیکارش داری؟ کار داشت رفت.گفتم:
- هیچی به یکی نیاز دارم کمکم کن لباس عوض کنم...نیشخندی زد و گفت:
- باشه پس برم زنتو صدا بزنم.انگاری رگهای مغزم ترکیدن.گفتم:
- چرت نگو...شونه ای بالا داد و گفت:
- به من چه...دلم می خواست فقط حالم خوب بود تا مثل همیشه جوابشو می دادم اما بی حوصله تر از این حرفها بودم...درو پشت سرش بست...نشستم روی تخت و به دستم خیره شدم.کی ازش خلاص میشدم.هنوز حواسم پرت دستم بود که صدای ضرباتی روی در حواسمو سر جاش آوردو بعد صدای ظریف نازگل توی گوشهام پیچید.یه چیزی مثل بمب ساعتی توی دلم بود.گفتم:
- بیا تو...درو باز کرد اما داخل نیومد.همون بیرون ایستاد و نگاهم کرد.خیره موندم بهش.می تونستم بفهمم عصبی هست...گفتم:
- بیا تو دیگه...پوفی کشید و قدم به داخل گذاشت....تقریبا بالای سرم ایستاد.نگاهم روی صورتش ثابت موند.به چشمهاش که اونها رو ازم می دزدیدو بعد به زخمی که روی صورتش بود.زخمی که به خاطر سفیدی پوستش بیشتر به چشم می اومد.بلند شدم و روبروش ایستادم.پرسیدم:
- صورتت چی شده؟هول کرد و دستی روش کشید و بعد آخ خفیفی زیر لبش گفت....جواب داد:
- مهم نیست... کاری با من داشتی؟بی مروت باهام سرد و خشک حرف میزد...نگاهم نمی کرد....حق داشت...یا که نداشت؟خودش تنهام گذاشته بود که!یعنی هیچی از عجزی که نداشتنش توی جونم می انداخت نمی دید...؟دلم پر کشید بگم بعد یه ماه خوشحالم که دیدمش اما نگفتم...به جاش گفتم:
- برو از تو کشوی لباسهام یه پیراهن تازه دربیار....لباسم کثیف شده...حالم ازش بهم می خوره. باید عوضش کنم...پلکی زد و توجهی اصلا بهم نداشت.بی انصاف حتی نمی گفت چی شد و چرا به اینجا رسیدم. حالم خوبه...بده....چِمه...کشو رو باز کرد و گفت:
- کدومشو می خوای...رفتم کنارش ایستادم و یکیشون رو انتخاب کردم...نگاه کوتاه اما پرشکایتی جانبم انداخت و گفت:
- خودت هم می تونی لباس انتخاب کنی. واقعا چه معنی ای داشت که منو صدا بزنی...قدم برداشت تا از اتاق بیرون بره...گفتم:
- صدات زدم تا....


هول کرد و زل زد بهم...مردمک چشمهاش خیلی تکون می خوردن...نگاهم کرد و نگاهم کرد و بعد یهو یه قدم عقب گذاشت...هاج و واج نگاهش کردم...گفتم:
- چی شده؟چند تا نفس بریده کشید و گفت:
- من...من....معذرت می خوام...یه لحظه حالم بد شد.گویی که به دلم چنگ زدند.فهمیدم چرا حالش بد شده...وقتی اینطوری جلوش ایستاده بودم حتما خاطره اون شب کذایی تو مکانیکی فریدون یادش می اومد.نمی دونم از اون حرصم گرفت یا از خودم اما لباسو از دستش محکم کشیدم و گفتم:
- باشه برو بیرون خودم یه جوری می پوشم....مظلومانه نگاهم کردگفت…..

ادامه دارد...

خوشت اومد واکنش یادت نره 🦋
  • ❤ 2
  • 👍 1
  • 👌 1
  • 💯 1
More from @matn_nabe1
  1. Oct 14, 2026شبتون بخير ✨💫🌙 خوابتون بی دغدغه 😊 عزیزان خوش مرام ❤️ از اینڪه تا این ساعت از شب مارو با…
  2. Oct 14, 2026video post
  3. Oct 14, 2026video post
  4. Oct 14, 2026تو چسب روی زانو های زخمی منی تو نور توی زندگی تاریک منی تو امید بین همه ی حسای بدمی تو آرا…
  5. Oct 14, 2026🌹🕊🌹🌹🕊🌹
  6. Oct 14, 2026video post
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →