❉⊱•═•⊰❉⊱•═•⊰❉⊱•═•⊰❉
🥲#برشی_از_یک_زندگی
#سیب_سرخ
#قسمت_صدوسیوپنج
فریدون درست از اون روز که بهش گفته بودم گردنبند نازگل ممکنه مغازه اش باشه باهام سرسنگین شده بود.البته حق هم داشت...با این اوصاف داشتم بیشتر و بیشتر به انزوا می رفتم...گفتم:
- باشه قبوله پس شب می بینمت...اعضای خونه دیگه به بدخلقی هام...به دعواهام...به نبودن هام انگار عادت کرده بودن و کاری به کارم نداشتن.منم ساعت یک نیمه شب از خونه بیرون زدم...دنبال پروانه رفتم...البته نه از خونه شون.از جلوی خونه دوستش سوارش کردم.سوار که شد هیجان زده گفت:
- خیلی خوبه فرهاد....دوباره داری میشی همون فرهادِ کله شق چقدر دلم برای دیوونه بازی هات تنگ شده بود.از وقتی اون دختره اومده انگار دیگه خودت نیستی...نگاهی کج و کوله بهش انداختم...کی واقعا باورش میشد منِ بی قید و شرط تبدیل بشم به یه مرده متحرک که با زمین و زمان دعوا داره.تصمیم گرفتم امشب خودم باشم...آره خودم...شهر داشت ساکت میشد و من دلم می خواست فقط رانندگی کنم.با اینکه هوا سرد شده بود اما پروانه سرشو بیرون آورد و نفس کشید...جیغ کشید که گفتم:
- آروم تر می خوای بگیرنمون....پنجره رو بالا کشید و گفت:
- ما زرنگ تر از اونیم...ما رو نمی گیرن...جدی بعد از این گرفتنشون مجبورشون می کنن با هم عقد کنن...ناخودآگاه اخم کرد و یادم افتاد چرا نازگل رو با طاهر گرفته بودن...دوباره صدام زد:
- با توئم...متوجه حرقهاش نمیشدم...می شنیدم چی می گفت اما انگار مغزم نمی تونست حلاجی کنه...خیره شدم به روبروم و پام روی پدال گاز بیشتر فشرده شد... کردم...با ترس چرخیدم سمت پروانه....نمی دونم اصلا کمربند داشت یا نه...فقط از درد چشمهام روی هم افتاد.وقتی چشمهامو باز کردم بیمارستان بودم.فریبا رو بالای سرم دیدم.سمتم خم شد و گفت:
- فرهاد خوبی؟ تو چیکار کردی؟لب زدم:
- پروانه....پروانه کو؟سری تکون داد و گفت:
- از دست تو...حالش از تو بهتره.مرخص شد..اما پدرش دیوانه شده. بدبخت شدیم. یا بهتره بگم تو بدبخت شدی.تازه نگاهم به خودم افتاد....حالم خوب نبود...دستم ضرب دیده بود و بسته بودنش و اینطوری حتی از سربازی هم می افتادم...دو سه روزی تو بیمارستان بودم تا موعد مرخص شدنم رسید...به فریبا که اومده بود بیمارستان گفتم:
- چی شد؟ بابای پروانه چی شد؟ابرویی بالا انداخت و گفت… ابرویی بالا انداخت و گفت:
- آقاجون رفته باهاش حرف زده...بیخیالِ شکایت شده...نفسم رو بیرون دادم و گفتم:
- خوبه...می دونستم آقاجون از پسش برمیاد...پوفی کشید و گفت:
- البته تنها آقاجون نه...نازگل هم خیلی تو این مورد به درد خورد...با شنیدن اسم نازگل ابرو تو هم کشیدم...گفتم:
- چی؟ اون برای چی؟سرشو بالا گرفت و گفت:
- دفعه اولی که آقاجون رفت با بابای پروانه حرف بزنه قبول نکرده بود. ما هم مجبور شدیم بریم روستا دنبال نازگل....نازگل و آقاجون رفتن خونه بابای پروانه...حاج پناهی هم تا نازگل رو دیده و مطمئن شده جنابعالی زن داری دلش به حال نازگل سوخته و به خاطر اون بیخبالِ شکایت شده. مگر مطمئن باش تو رو به زور تا پای سفره عقد با دخترش هم میکشوند و یا ازت شکایت می کرد...ضربان قلبم تند شد.با حالتی شبیه به فریاد گفتم:
- پای نازگل رو چرا کشیدین وسط؟ اون یعنی الان فهمیده من دویِ نصفه شب با پروانه بودم؟ شاید من نمی خواستم بدونه.دستشو گذاشت جلوی لبهاش و گفت:
ادامه دارد
Post #65726
36
- ❤ 2
- 🕊 1
- 💯 1
- 💋 1