. ⊰⃟𖠇࿐ྀུ📚✨📚༅࿇༅═┅───
🥲#برشی_از_یک_زندگی
#سیب_سرخ
#قسمت_صدوسیوهفت
نمی دونم از اون حرصم گرفت یا از خودم اما لباسو از دستش محکم کشیدم و گفتم:
- باشه برو بیرون خودم یه جوری می پوشم...مظلومانه نگاهم کرد.گفت:
- اما نمی تونی که. کمکت می کنم.دوباره با حرص گفتم:
- نمی خواد گفتم برو بیرون...تکونی خورد و زل زد بهم...انقدر با عصبانیت نگاهش کردم که بالاخره تسلیم شد.بیرون رفت و من بی حوصله در حالی که حتی لباس هم تنم نکرده بودم روی صندلی نشستم...انگار عصبی که میشدم حتی درد دستم هم بیشتر میشد.حوصله نداشتم حتی لباس تنم کنم...فکرم هیچ جا و در عین حال هزار جا بود...بلند شدم و به هر سختی ای که بود پیراهنمو پوشیدم...دقایقی بعد صدای نازگل باز پشت در بود:
- میتونم بیام تو...؟برات خوراکی آوردم...حرص و جوش داشت امانمو می برید.جواب که ندادم خودش درو باز کرد و اومد تو...نگاهی به من انداخت و بعد سینی توی دستش.اونو روی عسلی گذاشت و بعد نگاهی به پیراهنم انداخت.نزدیک شد بهم و گفت:
- اما دکمه هاشو تا به تا بستی! نگاهمو کشیدم پایین و فهمیدم حق با اونه.
گفتم:
- آره خودم درستش می کنم.کاش خدا بودم و می تونستم زمانو همینجوری نگه دارم.همینجوری نگام کنه....این شکلی نزدیکم باشه...چرا اینجوری توی دلم حسهام بهش می رقصید؟به خودش اومد اشاره ای به خوراکی ها کرد و گفت:
- حتما بخور. تقویت میشی.گفتم:
- باشه فقط تو هم خبر داری فریبا قراره از اینجا بره....میدونی چرا؟سرشو تکون داد همینطور...خیلی از دستم هر دو عصبی بودن که البته حق هم داشتن.بیرون اومدم و سلام دادم.هر دو داشتن تلویزیون می دیدن و با دیدن من ابرو تو هم کشیدن...بابا گفت:
- عزیز خانم یه چیزی بیار این شازده ما بخوره...نفسمو رها کردم و برای این که موضوع بحث عوض شه گفتم:
- مامان کِی از خونه دایی میاد؟بابا عصبی نگاهم کرد و گفت:
- نمی دونم...از همون روز که با مامان بحثشون شده بود مامان هم رفته بود خونه دایی...نگاهمو دور تا دور چرخوندم اما نازگل نبود.آقاجون گفت:
- من میرم اتاق...تو هم دنبالم بیا...کارت دارم...دستی لای موهام کشیدم و دنبالش رفتم...ازم خواست درو ببندم.گفتم:
- اقاجون چیزی شده؟برگشت نگاهم کرد و روبروم ایستاد...گفت:
- حیا نداری؟ تازه میپرسی چیزی شده؟ چیزی هم موند که نشده باشه؟سرمو انداختم پایین و گفتم:
- بله معذرت می خوام...کمی صداشو بالاتر برد و گفت:
- معذرت می خوای....همین؟ الان باید آب بشی و بری ر.وی زمین...چند مرتبه باید گندهاتو جمع کنم. من و پدرت خسته شدیم...تو خسته نشدی؟ نمی دونستم چی باید جوابشو بدم و فقط با شرم سرمو انداختم پایین...گفت سرشو تکون داد و گفت:
- خودشون بهت میگن....بعدا با هم در موردش حرف می زنیم...چیز بیشتری سوال نکردم و اون از اتاق بیرون رفت.کمی خوراکی خوردم و بعد استراحت کردم...به قدری خسته بودم که حتی برای ناهار هم بیدار نشدم.عصر بود که از خواب بیدار شدم.بوی خوب شیرینی می اومد..بلند که شدم اول از همه نگاهی به بیرون از پنجره انداختم...بابا عبدالله اومده بود و قطعا آقاجون هم
- حق نداری دیگه دختر حاج پناهی رو ببینی...نه زنگ می زنی..نه دنبالش میری. انگار که از ازل نبوده و نخواهد بود. فهمیدی؟ از خدام بود.نمی خواستم دیگه هیچی بین من و پروانه باشه.گفتم:
- چشم قول میدم باهاش کاری نداشته باشم...ابرو بالا داد و شاید هم باورش نشد انقدر راخت تسلیم شده باشم.گفت:
- حالا میمونه مسئله تو و نازگل...اسم نازگل که به گوشم خورد ابرو بالا دادم.گفتم:
- چه مسئله ای؟دستشو یکهو گذاشت روی شونه ام.به خاطر تصادف ضربه دیده بودم و ناخودآگاه اخ گفتم.بعد به خنده گفتم:
- آقاجون ماشالله شما هم جوونِ قدیم هایی ها...چه زوری داری.لبخندی زورکی و مقتدرانه روی لبش نشوند و دستشو کنار زد...گفت:
- فریبا و شوهرش قراره برن. طبقه بالا رو میگم برای تو و نازگل آماده کنن.از این به بعد خونه شماست...سوالات توی سرم شروع به چرخیدن کردن.
ادامه دادارد
Post #65680
10
- ❤ 2
- 🎉 1
- 👌 1
- 💯 1