. ⊰⃟𖠇࿐ྀུ📚✨📚༅࿇༅═┅───
🥲#برشی_از_یک_زندگی
#سیب_سرخ
#قسمت_صدوبیستویک
به اجبار کنار فرهاد راه افتادم و همچنان قلبم درد میکردوارد اتاق نوار قلب که شدیم دکتر مرد بود.فهمیدم باید مانتو و بلوزم رو دربیارم فورا گفتم
- میشه خانم باشه؟دکتر نگاهی به من انداخت و بعد از فرهاد که بیرون اتاق بود پرسید
- شما با این موضوع که آقا باشه مشکل دارید؟فورا و با جدیت گفتم من خودم مشکل دارم.سرشو پایین آورد و گفت باشه پس کمی منتظر بمونید.کمی بعد یه خانم وارد اتاق شد.دکتر با تعجب نگاهی کرد و گفت چی شده؟نگاهمو طرفش گرفتم و بعد با خجالت پایین انداختم سری تکون داد و گفت
- خودت می خواستی؟حس کردم دارم عرق میریزم و در همون حالت خیلی حالم گرفته بود و کم مونده بزنم زیر گریه...با دیدن چهره گرفته ام فهمید هیچ چی عادی نیست و این چیزی نبوده که خودم هم بخوام اتفاق بیفته.ازم خواست دراز بکشم و بعد یه چیزهایی رو به قفسه سینه ام چسبوند. نمیتونم انکار کنم که مضطرب شده بودم کارش که تموم شد گفت جواب رو به متخصص قلب نشون بدم اما گفت ظاهرا مشکلی نیست.لباسمو مرتب کردم و بیرون اومدم.خانمی که ازم تست گرفت وقتی فرهاد رو دید گفت به نظرم شما هم بگرد به دکتر اعصاب و روان برای خودت پیدا کن فرهاد بهت زده نگاهش کرد
متوجه منظورش نشدگفت یعنی چی؟ابرویی بالا داد و در جواب فرهاد گفت
این چه بلایی هست سر زنت آوردی.تمام تنش آثار کبودی و کتکه.... شما آدم نرمال و سالمی .نیستید به نظرم کاش که برن پزشکی قانونی ای جایی تا مشخص بشه همه اینها از روی اجبار بوده.نفسهای فرهاد تند شد و داد زد
شما مفتش مردمی.... به شما چه؟با صدای فریادش یه پرستار آقا اومد و فرهاد رو عقب کشید خودش میدید حالم خوب نیست و باز مثل دیوانهها به این و اون میپرید گفتم من خسته ام... باید یه دکتری این نتیجه رو ببینه به خودش اومددستی لا به لای موهای کوتاهش کشید و بهم گفت
- بیا بریم...دنبالش رفتمدکتر نگاهی به جواب انداخت و گفت
- تپش قلب دارید؟ همیشه اینجوری هستید؟سرمو تکونی دادم و گفتم نه یکی دو روزه...فرهاد کاملا سرش رو پایین انداخته بوددکتر گفت
- اضطراب شدیدی رو تجربه کردید؟ به آرامی نگاهش کردم.از سکوتم متوجه همه چیز شدگفت براتون چند تا دارو مینویسم گفت براتون چند تا دارو می.نویسم آرام باشید و به خودتون استرس ندین همین؟بهم گفت به خودم استرس ندم؟اما واقعا چطوری؟ نسخه رو گرفتیم و از اونجا بیرون اومدیم.همه غمهای دنیا توی دلم بود .حتی کنار فرهاد قدم زدن هم دلمو میگرفت بهم گفت من تو ماشین منتظرش باشم و اون داروهامو بگیره.سوار ماشین شدم. کمی بعد برگشت.گفت یادم بنداز بگم داروهاتو گفته کی بخوری؟ نگاهی بهش با انزجار انداختم و بعد رومو گرفتم. اونم ساکت شد.تا رسیدن به خونه اصلا با هم حرف نزدیم. وقتی وارد شدم فریبا عزیز رو صدا زد: - بيا عزيز خانم نوه ات اومد.عزیز از اتاق در اومد و کوبید وسط سینه اش.گفت دخترم برگشتی؟ خوبی؟دلم میخواست مثل قدیمها خودمو بندازم تو بغلش ولی دست خودم نبودگوشه ای از قلبم به خاطر کارهاش شکسته بود.شک ندارم حتی از ترس حاج یوسف و عبدالله خان نخواسته بود تا بیمارستان کنارم بیاد.جواب دادم. خوبم چیزی نیست فریبا گفت فریبا گفت برو اتاق کمی دراز بکش حالت خیلی بد بودخیلی ترسیدیم نگاهی جانبش انداختم و برای دلنگرانی دروغش لبخندی تحویل دادمتوی سرم هزار تا فکر داشتم.رفتم توی اتاق ،به فاصله اندکی فرهاد وارد اتاق شد. کیسه قرصها دستش بود مستقیم نگاه نمیکرد.نزدیک بهم ایستاد و یکیشون رو بیرون آورد. شروع کرد به توضیح دادن که کی و چطوری باید بخورمش اون دونه دونه توضیح میداد و من از این آرامش ساختگیش حالم بد میشد.تموم که شد گفتم تموم شد؟سرشو این بار بالا گرفت.کیسه رو گذاشت روی میز و گفت آره استراحت هم کنی بهتر میشی.نفسمو سخت بیرون دادم گفتم فردا مرخصیت تموم میشه؟سوال برنگیز نگاهم کردگفت آره چطور؟آهی کشیدم و گفتم باشه خوبه پس خودت منو برگردون روستا.... از لباسهام پایین هست. میرم یکمیشون رو جمع کنم خودت زحمتشو بکش و منو برگردون ابروهاشو در هم کشیدساکت شده بود اما تو مغزش چی می گذشت نمی دونستم گفت یعنی چی؟پلکی زدم و بهش نگاه کردم گفتم ببين فرهاد من واقعا ازت معذرت میخوام که به حساسیتهات بی تفاوت بودم و واقعا اشتباه کردم اون شب سوار ماشین آقا طاهر شدم. اما باور کن اون لحظه فقط حس بی پناهی بدی .داشتم نمیدونستم باید چطوری برم روستا اصلا دلم میخواد برگردم اونجا و بین اون مردم زندگی کنم یا نه سوار ماشینش شدم و اون بهم گفت برام کار درست میکنه تو هیچ وقت جای من نبودی که بفهمی چقدر حس بدیه هیچ کسو نداشته باشی حتی عزیز که جونم براش در میره اون شب به خاطر ترس از پدر بزرگت ترس از اینکه اگه با من بیاد دیگه حاج یوسف خرج دوا و درمون پسرشو نمیده باهام نیومد
ادامه دارد
خوشت اومد واکنش یادت نره 🦋
Post #65321
40
- ❤ 2
- 💯 1
- 🏆 1
- 🎄 1