TGViewer
مَِــَِوَِزَِیَِڪَِــ‌وَِیَِدَِئَِوَِمَِــَِتَِـنَِ‌نَِاَِبَِ 🌺 مَِــَِوَِزَِیَِڪَِــ‌وَِیَِدَِئَِوَِمَِــَِتَِـنَِ‌نَِاَِبَِ 🌺 @matn_nabe1 · 565 subscribers
Post #65320 32
. ⊰⃟𖠇࿐ྀུ📚✨📚༅࿇༅═‎┅───


🥲#برشی_از_یک_زندگی
#سیب_سرخ
#قسمت_صدوبیست

حاج يوسف عصبی شده بودگفت
ببند دهنتو... عبدالله این پسرت خیلی زبونش دراز شده...فرهاد از میز بلند شدگفت
- چرا؟ چون دارم حق میگم؟ چی تو این دختر دیدی که فکر کردین میتونه دزد باشه؟ زمین هم بره ،آسمون آسمون هم بیاد زمین من حرفم همونه.... بیرون کردن یه دختر که تبریزو نمیشناسه و هیچ جایی برای رفتن نداره رسم مردانگی نیست.دستمو محکم روی دهانم فشار دادم تا صدای هین بلندی که میکشیدم به بیرون درز پیدا نکنه.همه چیز انگار در یک آن بهم خورده بود.حاج یوسف بلند شد و بیمکث سیلی شو روی صورت فرهاد فرود آورد. نتونستم صبر کنم و خودمو از آشپزخونه بیرون انداختم نگاهشون به سمت من چرخید.نگاه همه جز فرهاد که سرشو به خاطر سیلی پایین انداخته بود. این بار آقا عبدالله پدر فرهاد هم از روی صندلی بلند شد. با حرص گفت فرهاد داری بی ادبی میکنی؟ فرهاد سرشو بلند کرداول یه نگاهی به من انداخت و بعد به پدربزرگش که درست روبروش ایستاده بود. حاج یوسف با صدایی خش دار و در حالی که دستشو سمت فرهاد دراز کرده و حالت مواخذه داشت گفت چته فرهاد؟ روبروی کی وایسادی؟ روبروی من؟ این دختره باهات چی کارکرده؟ بهش علاقه پیدا کردی؟ هان؟زمین زیر پام سست شد.کاش این سوالو نمی پرسیدنه حتی نمی خوام به جوابش فکر کنم نه حتی نمی خوام به جوابش فکر کنم. نگاه فرهاد از دور به من خیره شد بعد نگاه گرفت و به پدربزرگش دوخت با جوابش ازم قلبمو گرفتن نه کمتر از شما ازش متنفر نیستم ناخواسته قدمی به عقب گذاشتم.... چرا ناراحت شده بودم؟چرا اشکم داشت در می اومدادامه داد:
- اما حتی از کسی متنفر هم باشم غیرتم مردونگیم قبول نمی کنه بی پناه تو کوچه ها ساعت هشت شب رهاش کنم.من اینو از شما یاد گرفته بودم سکوت فراگیر شد و من دوباره درد قلبم شکل گرفت.خیلی شدیدتر از قبل دلش به حالم میسوخت.می سوخت و در عین حال ازم متنفر بودم نگاه عزیز حتی به من دوخته شد.یک آن حس کردم دنیا داره روی سر من می چرخه.پلک هامو روی هم فشردم و تاپ تاپ قلبم درست توی گوشهام ..بود. نفهمیدم داره چه اتفاقی میفته اما پاهام کاملا سر شد و روی زمین افتادم.با افتادنم روی زمین عزیز جیغ زد و اسممو صدا زد.نمی تونستم چشم باز کنم و تصویر هر آن چه که دیروز تو مغازه مکانیکی فریدون دوست فرهاد تجربه کرده بودم مثل فیلمی از جلوی چشمهام رژه می رفت.لرز گرفتم و بدنم شروع کرد به لرزیدن خدایا دیگه چیزی یادم نیست آره چیزی یادم نیست من کاملا از هوش رفتم.....
***
نمی فهمیدم ..جام...نمی فهمیدم داره چه اتفاقاتی میفته.به سختی لای پلکهامو باز کردم.کسی فریاد می زدچرا کسی جواب نمیده.با صدای ناآشنای زنی از حرکت ایستاد.مطمئن نبودم درست دارم میفهمم ولی انگار که روی تختی گذاشته شدم و بعد با وجود تلاشم برای هوشیار موندن از هوش رفتم دوباره که بیدار شدم همه جا ساکت بود.صدایی به گوش نمی رسید.چشم هامو باز و بسته کردم و سعی کردم بفهمم کجام متوجه شدم داخل درمانگاهم شاید هم بیمارستان نمی فهمیدم.با صدای فرهاد سراسیمه سمتش برگشتم بهم نزدیک تر شد وگفت:
- حالت خوبه؟ضربان قلبم دوباره تند شد.یکهو تنها صحنه ای بود که ازش تو ذهنم نشست صحنه ای بود که......ناخواسته داد زدم
- برو عقب .... برو عقب....تعجب زده عقب رفت گفت یا خدا بهتری؟ چی شده؟بغض و کینه تو دلم ریشه داشت.گفتم نمی خوام ببینمت.... برو بیرون نگاهی پر از پرسش بهم انداخت.قدمی دوباره سمت تختم برداشت اما بعد که متوجه شد اشکم دراومده عقب رفت.قدمی دوباره سمت تختم برداشت اما بعد که متوجه شد اشکم در اومده عقب رفت گفت میرم به دکتر بگم که به هوش اومدی...... پرده رو کنار زد و رفت.خدایا چه بلایی سرم اومده بود...به دستم سرم وصل بود.دلم میخواست درش بیاریم و برم اما خیلی نگذشته بود که فرهاد با دکتر داخل اومد... با چراغ چشمهامو معاینه کرد و حالمو پرسیددرست و حسابی نمیتونستم جواب بدم فقط گفتم خوبم فقط قفسه سینه ام درد می‌کنه.... نگاهی بهم انداخت و گفت یه نوار قلبی انجام بدیم بهتره...متوجه نشدم منظورش چیه گفتم
چی؟جواب دادبا دستگاه فعالیتهای قلبت رو ضبط کنیم برای اینکه ببینیم قلبت مشکلی پیدا کرده یا نه.کمی ترسیدم فرهاد گفت چرا مگه چی شده؟نگاه مشکوکی انداخت و گفت:
- حالا سرمش تموم شه برید نوار قلب...آرنج یکی از دستهامو گذاشتم روی چشمهام و محکم بستمشون ظاهرا که جز فرهاد کسی اون بیرون نبود و من دلم داشت میترکید سرم که تموم شد پرستار اومد اتاق و بعد گفت برم طبقه بالای بیمارستان برای نوار قلب.آهسته از تخت پایین اومدم و در همون حال حس می کردم اعضای بدنم اصلا متعلق به من نیست از اونجا که بیرون اومدیم باز نگاهم به فرهاد افتاداخم آلود بود.نگاهش نکردم که پرستار گفت:
- آقا با خانومتون برید طبقه بالا برای نوار قلب......

ادامه دارد...


   ☞
  • ❤ 2
  • 🔥 1
  • 💯 1
More from @matn_nabe1
  1. Oct 11, 2026video post
  2. Oct 11, 2026به امید دیدار مجدد😍
  3. Oct 11, 2026فریده: سپاااس ازاینڪه تااین لحظه ڪنارمابودید باارزوے شبے خوش براااے شماااعزیزان تاصبحے دیگ…
  4. Oct 11, 2026"عزیزبودن جرم نیست،، امتیازیست که"تو"درقلب من داری و خیلی ها ندارند"ྀ⃝‌ྀ⃝
  5. Oct 11, 2026به اندازه تموم آدمایی که حوصلشونو ندارم، حوصله ی تو رو دارم:♥️⃝🪸
  6. Oct 11, 2026+او سعی میکند مرا خوشحال کند اما نمی‌داند که خودش خوشبختیِ من است:♥️⃝🪸
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →