TGViewer
مَِــَِوَِزَِیَِڪَِــ‌وَِیَِدَِئَِوَِمَِــَِتَِـنَِ‌نَِاَِبَِ 🌺 مَِــَِوَِزَِیَِڪَِــ‌وَِیَِدَِئَِوَِمَِــَِتَِـنَِ‌نَِاَِبَِ 🌺 @matn_nabe1 · 566 subscribers
Post #65319 29
. ⊰⃟𖠇࿐ྀུ📚✨📚༅࿇༅═‎┅───


🥲#برشی_از_یک_زندگی
#سیب_سرخ
#قسمت_صدونوزده

غم تو دلم نشست...بلند شدم و روی تخت نشستم.به طرز عجیبی حس میکردم سر دلم میسوزه.نمی دونم شاید هم حسابی گرسنه ام شده بود.از فکر اینکه امروز جمعه است و بقیه خونه هستن دنیایی انگار روی سرم آوار شد. کمی منتظر موندم ولی بعد حس کردم اصلا جون ندارم و سر دلم خیلی
میسوزه.نگاهی به خودم تو آیینه با موهای زولیده انداختم.موهامو مرتب کردم و روسری رو روی سرم انداختم.آروم در اتاق رو باز کردم و نگاهی به بیرون انداختم.کسی نبودرفتم که سمت آشپزخونه نگاهم افتاد به عزیزبیدار شده بود تا روز جمعه براشون صبحونه درست کنه پشتش به من بود اما من میتونستم صدای گریه‌های آرومشو بشنوم... دلم طاقت نمی آورد..... پرسیدم سلام چرا داری گریه میکنی؟با شنیدن صدام هول کرد. انتظار دیدنمو نداشت دست گذاشت روی قلبش و گفت
- بسم الله... تو اینجایی؟ دخترکم برگشتی....؟ دلم یه جوری انگار ازش شکسته بود. اومد محکم بغلم کرد و صورتمو..... اما من حتى بغلش هم آرومم نمیکرد یکھو نگاهش افتاد به زخم های صورتم...گفت اینها چیه؟ تو چطور برگشتی؟ کجا بودی؟ دیشب فرهاد اومد تلفن خونه زنگ زد یه چیزی پشت تلفن بهش گفتن اونم عصبی شد و رفت.دلم مثل سیر و سرکه تا همین الان می.جوشید. دیدمت آروم شدم دستی به زخمهای لبم انداختم و حداقل فهمیدم پس عزیز چیزی از اینکه من با طاهر بودم نفهمیده بودیعنی بقیه آدمهای این خونه هم نفهمیده بودن؟گفتم چیزی نیست.... فرهاد اومد دنبالم..... عزيز من نمی دونم چیکار کنم می خوام برم روستا اما بازم نمیدونم حاج یوسف محاله باور کنه من دزدی نکردم چطوری سر کنم؟ دستها مو محکم گرفت و گفت - نازگل عجله نکن .دخترم فعلا که اینجایی به هدا تا صبح درست و حسابی نخوابیدم... نازگل ببخش منو... من ديشب اشتباه کردم باید باهات می اومدم..... اصلا اگه حاج یوسف باورش نشد دو تامون با هم میریم به خدا دیشب زده بود به سرم و نفهمیدم دارم چیکار میکنم به قول تو خونه رو میفروشیم.... خدا بزرگه.... تنهات نمیذارم همین امروز با حاج یوسف حرف می زنم دوباره دستمو گذاشتم روی قلبم و نمیدونم چی شد ناخواسته چشمهام سیاهی رفت.عزیز فوری صندلی رو برام کشید و گفت نازگل چی شد؟ راستشو بگو شوهرت زدتت اینجوری شدی؟ چی شده دخترم؟به زور لب زدم
- گرسنه مه..... یه چیزی میدی بخورم...با عجله :گفت
- آره همین الان.یه تکه نون دستم داد.گذاشتم دهنم و به سختی قورت دادم اما باز دلم میسوخت.با صدای پایی سمتش چرخیدم فرهاد بود...نون از توی دستم افتاد...نگاهم خیره موند بهش.به نظر حرصی می‌اومد.نگاهشو ازم گرفت و رو به عزیز گفت
- بهم چایی میدی؟عزیز دستپاچه شد و گفت الان ..پسرم چایی برای فرهاد ریخت و وقتی اونو دستش می داد بی مقدمه گفت میشه نوه امو اذیت نکنی؟ گناه داره...چشم غره ای سمتش رفتم..... از دست عزیز حالا فکر می کرد من چیزی بهش گفتم.نگاهی به عزیز انداخت و بعد کوتاه به من.اخم آلود گفت عزیز تو چرا باهاش دیشب نرفتی؟
سرشو انداخت پایین.خجالتش شده بود.فرهاد وقتی دید جواب نمیده سری تکون داد و رفت بیرون.دستمو روی دنده هام فشردم.دلم می خواست فرار کنم مخصوصا که اعضای خونه بیدار شده بودند. حتى وقتی فریبا داخل اومد و منو دید تعجب کرد.ازم پرسید دیشب کجا بودیم و چرا مامور به فرهاد زنگ زده بود.و من فقط نگاهش کردم.هیچی نمی تونستم جواب بدم وقتی توی آشپزخونه بودم صداشون از بیرون می اومد..صدای حاج یوسف که اومد دستم دوباره رفت روی دنده هام..... از فرهاد پرسید
کی دیشب زنگ زده بود و پی تو بود؟
دنده مو محکم فشار دادم...سكوت حاکم شده بودبالاخره فرهاد گفت:
- رفتم دنبال نازگل..... در مورد نازگل بود. دوباره حس کردم چشمهام داره سیاه میشه یعنی ممکن بود همه چی رو بگه صدای حاج یوسف بلند شد
....
یعنی چی؟ اون دختر قرار شد بره...صداش شبیه فریاد بود... به آرومی بلند شدم تا نزدیکیهای در رفتم دستمو چسبوندم به چهارچوب تا زمین نیفتم.فرهاد جواب داد - قرار بود بره؟باشه حق با شماست حاج یوسف شما امر کنی همه باید بله بگن اما واقعا برام سواله واقعا تو مرام حاج یوسف این یه رقم بود که یه دختر هفده ساله رو ساعت هشت شب از خونه اش بندازه بیرون؟ فرض بگیریم که اصلا آدم کشته؟ تو مرام شما بود؟پلک هام روی هم افتاد و لبهام خشک شد..... تو دلم پرسیدم فرهاد داری چی کار می کنی؟ داری اینها رو به پدربزرگت میگی؟زمان انگار ایستاده .

ادامه دارد


   
  • ❤ 2
  • 🔥 1
  • 💯 1
  • 🤪 1
More from @matn_nabe1
  1. Oct 12, 2026ترانه تو مکه عشق منی با هوش مصنوعی
  2. Oct 12, 2026ای وای مرد روووو😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂🙃🙃
  3. Oct 12, 2026جوووووون تقدیم مخاطب خاص❤️❤️
  4. Oct 12, 2026مـن دورِت نمیزنم دورت میگردم مثل پــروانه دورِ شمع مثل زمیـن دورِ خورشــید 😍
  5. Oct 12, 2026آرامش شب نصیبتون شبتـــون_بخــــیر🌙
  6. Oct 12, 2026«خوشبختــی» یعنی یه نفر باشه به خاطره «تُـــــو» «ضَــــربان» قلبِش بالا پایین بشه و «تُــ…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →