TGViewer
مَِــَِوَِزَِیَِڪَِــ‌وَِیَِدَِئَِوَِمَِــَِتَِـنَِ‌نَِاَِبَِ 🌺 مَِــَِوَِزَِیَِڪَِــ‌وَِیَِدَِئَِوَِمَِــَِتَِـنَِ‌نَِاَِبَِ 🌺 @matn_nabe1 · 563 subscribers
Post #65318 18
. ⊰⃟𖠇࿐ྀུ📚✨📚༅࿇༅═‎┅───


🥲#برشی_از_یک_زندگی
#سیب_سرخ
#قسمت_صدوهجده

قلبم گرفت.بلند شدم و قدمی سمتش برداشتم گفتم:
- مادرت گوشوارههایی رو که ظاهرا یادگار مادر بزرگت هست دوست نداره قرار بود لیلا همون دختری که پسر عمه ات قراره باهاش ازدواج کنه به همراه مادرش .بیاد فریبا لباس تن مادرت کرده بود و گوشواره تو گوشش انداخت.وقتی رفتم داروشو بدم گفت گوشوارهها اذیتش میکنه درش بیارم و بذارمش روی میز...به خدا قسم که منم همین کارو کردم اما گوشواره ها گم شده...پدربزرگت خیلی عصبی بود... بهم گفت من دزدیدم و آخرش هم سرم داد زد و گفت برم بیرون..... بدون عزیز برم بیرون.لبهاش به هم دوخته شده بود و داشت نگاه می‌کردگفت
- خیلی هم عالی..... تو هم زنگ زدی طاهر بیاد دنبالت دیگه نه؟ خدای من باز حرف خودشو میزد.گفتم چی داری میگی؟ من اصلا شماره ای از اون ندارم...بلافاصله بعد از اینکه پدربزرگت اون حرفها رو زد یکم از لباسهام ریختم توی ساک و از خونه اومدم بیرون ساعت هشت شب بود... حتی حاج یوسف به این فکر نکرد که من یه دختر غریب ساعت هشت شب چطوری ماشین پیدا کنم و برم روستا.... به خدا قسم گوشه کوچه وایساده بودم و گریه میکردم که سر وکله پسر عمه ات پیدا شد... جریانو فهمید.... بعد هم گفت یه مهمون خونه میشناسه که صاحبش به دخترهای بی پناه قائمکی اتاق میده... اصلا چرا نمیری مهمون خونه ننه عزت و خودت پرس و جو کنی... اون اصلا چنین آدمی نیست بخواد بدون محرمیت به کسی اتاق اجاره بده.... بعد هم که چون گزارش داده بودن بدون نامه به دخترها اتاق میده پلیسها اومدن و شک کردن.... گریه ام در اومده بود.همچنان نگاهم میکرد.شاید هم داشت به حرفهام فکر میکرد هیچ برداشتی از رفتارهاش نداشتم نزدیک تر بهم ایستاد گفت ساعت هشت شب؟؟نگاهم تو نی نی چشمهاش گم شد.گفت- آره از فریبا بپرس.... از خود حاج يوسف...گشت......باز فکرش پی چیز دیگه ای انگار می رخ به رخ باهام ایستاد و موقع حرف زدن نفسش به صورتم میخوردگفت باشه قبوله.... اونها تو رو بیرون کردن اما نباید اینکارو میکردن اما تو انتظار داری باقی حرفهاتو باور کنم؟ تو اتفاقی طاهرو دیدی..... اینم قبول. بعد خیلی اتفاقی تو اتاق دربسته پیداتون کردن؟ میشنوی چی میگم؟ اتاق در بسته....سخت بود که هم بهش حق میدادم و هم نمی دادم گفتم به خدا راست میگم... من چرا باید دروغ بگم...؟ من کسی رو نداشتم مجبور شدم به طاهر پناه ببرم. میتونستم تو رو پیدا کنم.....؟ نمیتونستم..... به کی باید اعتماد میکردم. سری تکون داد اما همچنان صاف روبروم ایستاده و سرشو طرفم خم کرده بود. حضورش تو نزدیکی ام باعث میشد همه خاطرات تلخی که همین چند ساعت پیش برام ساخته بود تو ذهنم تکرار شه..... انگشت اشاره شو به سمتم گرفت و بالحنی ،جدی حرصی و جانسوز گفت:- میدونی چیه؟ دیگه برام مهم نیست..... تو..... . علایقت..... کارهات..... هیچیت دیگه برام مهم نیست با هر کی دلت میخواد زیر و رو بکش.... با پسرعمه ام باشه یا با معلم روستا و یا هر کس دیگه‌ی دیگه برام هیچ اهمیتی نداره.... با کی رابطه داری ..... چه غلطی میکنی دیگه برام مهم نیست.... از این به بعد هم آزادی تو حق داری با هر مردی که خواستی وارد ارتباط بشی چون بین ما چیز واقعی ای وجود نداره و نخواهد هم بود هیچ تعهدی بین ما نیست و حق با توئه...لبهام به هم میخورد و باز داشت به روحیه ام ضربه می زد..... آره حرفهاش داشت دلمو عمیقا میسوزوند...دوباره تو صورتم گم شد و گفت
- تو برای من از این روز به بعد تموم شدی... تو حتى ارزش اینو نداری که حتی دستم بهت بخوره.... خیلی خوشحالم که باهات نبودم چون تو لیاقت با من..... با نوه حاج یوسف دمیرچی نداری ..... چشمهام شروع کرد به سوختن...اشک بود پشتشون من مگه چی کارش کرده بودم...؟لب تکون دادم و گفتم من چرا باید این کارو بکنم من نمی خوام با هیچ کس...ازم فاصله گرفت گفت
- هیس ! هیچی نگو... خسته ام.... نمی خوام بشنوم.دست برد به بالش اضافی روی تخت و اونو محکم روی زمین انداخت... بی اون که دوباره نگاهم کنه چراغ رو در همون حالت خاموش کرد و دراز کشید. مثل مجسمه ای خشک شده بودم حتی نمی تونستم تکون بخورم. باز هم تحقیر..... باز هم بی انصافی...... تو تاریکی روی تخت چهار زانو نشستم...یک دستم روی دهانم و یک دستم نشست روی قلبم...خدايا قلبم درد میکنه...قلبم درد می کنه نفسم سخته.خدایا چی کار کنم که از این جهنم نجات پیدا کنم نتونستم بخوابم.آره تا دم دمهای صبح نتونستم خوب بخوابم.نمی دونم بالاخره کی خوابم برد اما وقتی بیدار شدم خبری از فرهاد تو اتاق نبود.

ادامه دارد...

خوشت اومد واکنش یادت نره 🦋



  
  • ❤ 2
  • ☃ 1
  • 👏 1
  • 💯 1
More from @matn_nabe1
  1. Oct 11, 2026video post
  2. Oct 11, 2026به امید دیدار مجدد😍
  3. Oct 11, 2026فریده: سپاااس ازاینڪه تااین لحظه ڪنارمابودید باارزوے شبے خوش براااے شماااعزیزان تاصبحے دیگ…
  4. Oct 11, 2026"عزیزبودن جرم نیست،، امتیازیست که"تو"درقلب من داری و خیلی ها ندارند"ྀ⃝‌ྀ⃝
  5. Oct 11, 2026به اندازه تموم آدمایی که حوصلشونو ندارم، حوصله ی تو رو دارم:♥️⃝🪸
  6. Oct 11, 2026+او سعی میکند مرا خوشحال کند اما نمی‌داند که خودش خوشبختیِ من است:♥️⃝🪸
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →