. ⊰⃟𖠇࿐ྀུ📚✨📚༅࿇༅═┅───
🥲#برشی_از_یک_زندگی
#سیب_سرخ
#قسمت_صدوهفده
حتی نمی تونستم فکر کنم.....
پیاده شد....
از بس دور و برم خلوت بود حتی میترسیدم پیاده شم....
کرکره مغازه رو بالا داد.
انگار تازه مغزم راه افتاد.
مکانیکی دوستش بود.
اما چرا منو اینجا آورده بود....؟ می خواست باهام چیکار کنه؟
سوار ماشین شد دوباره..... به گوشه آستینش متوسل شدم. با التماس گفتم
- چرا منو آوردی اینجا؟
با حرص دستمو پس زد و روند داخل مغازه
دوباره پیاده شد و کرکره رو کشید ..پایین.
این وقت شب و با مغازههای بسته حتی صدام هم به کسی نمی رسید.
مثل جنینی به خودم پیچیدم.... اومد طرف درب ماشين.....
بازش کرد و خم شد طرفم.....
هنوز هم از چشمهاش خون می بارید
عقب رفتم.....
غريد:
- پیاده شو....
عقب تر و عقب تر رفتم....
گفتم:
- منو چرا آوردی اینجا.... فرهاد دارم میترسم...
عصبی خندید....
گفت:
- به درک.... بذار همون قدری که ریده شده تو اعصاب من تو هم بترسی.... تو
به چه حقی با پسرعمه من اتاق گرفتی؟ میدونی بهم چی گذشت وقتی ماموره گفت زنمو با پسرعمه ام گرفتن؟ میدونی چطوری خودمو جمع کردم که بگم خبر داشتم..... پیاده شو......
نفسم در یک آن انگار ببرید.
نمی تونستم نفس بکشم..... آره نمی تونستم نفس بکشم...
حمله کرد منو به بیرون از ماشین کشید.
افتادم روی زمین...
زمین کثیف و روغنی بود.
تمام لباسهام کثیف شد.....
ناخواسته جیغ زدم و مقاومت کردم.
اما اون عصبیتر از همیشه بود و بیتفاوت به جیغ و دادهام
پرتم کرد به گوشه ای...
روی آرنجهام عقب رفتم و نشسته تکیه دادم به دیوار پشت سرم....
با هول و ولا دستهامو به التماس سمتش دراز کردم و گفتم فرهاد لطفا اول به حرفهام گوش بده..... ماجرا اون چیزی نیست که تو فکرشو میکنی..... پدربزرگت به اتهام دزدی منو از خونه ش بیرون
انداخت.... اما من کاری نکردم.
قطرات اشکش داشت می ریخت و تمام اعضای صورتش تو هم مچاله شده
بود....
صداش هم نفرت بود و هم حرص
هم غم بود هم خشم...گفت:
از من بدت می اومد دیگه نه؟ اما از طاهر بدت نمیاد؟ چرا؟ چی داره؟ چون
پشتت وایساده...؟ چون یه مرد واقعیه؟ منو مرد واقعی نمی بینی؟ از مردهایی مثل طاهر و آقا معلم که زیادی ادای آدم خوبها رو در میارن خوشت میاد؟ آره؟ با استیصال داد زدم
- من از طاهر خوشم نمیاد..... چرا به حرفم گوش نمیدی؟ اون داره ازدواج می کنه .... کاری با من نداره با حرص گفت:
پس چرا اومده بود روستا؟ چرا درست وقتی که ننه جونت خونه نبود
راهش دادی تو؟ با هم چیکار کردین؟ با هم چه غلطی کردین؟
جونم در اومد....هیچ دفاعی نداشتم.....
با هق هق گفتم
اون فقط برادرانه نگرانم .بود اخلاقشو میشناسی؟ همه زنهای بی پناه رو با عمه ات مقایسه میکنه..... کاری باهام نکرد.... به خدا دروغ نمیگم....
خدایا همین لحظه جونمو بگیر اما نه به دستهای فرهاد بذار قلبم خودش بایسته.....
تو صورتم نفسشو رها کرد.
هنوز داشت اشک می ریخت...
جگرم داشت می سوخت.....
دندون هاش بهم چسبیده بود...
گفت:
- میدونم از من بدت میاد... از همون اول .... از همون اولین باری که منو دیدی و برای همین فرار کردی... همیشه ازم فرار کردی نمی دونم شاید هم طاهر فقط به وسیله بود برات که از دستم فرار کنی....
ادامه دارد
Post #65317
11
- ❤ 2
- 👍 1
- 💯 1
- 💅 1