. ⊰⃟𖠇࿐ྀུ📚✨📚༅࿇༅═┅───
🥲#برشی_از_یک_زندگی
#سیب_سرخ
#قسمت_صدوپانزده
از ترس چنگ انداختم به چادرش و گفتم:
- مطمئنی؟ فرهاد.....شوهرم.... پادگانه نیست حتما اشتباه میکنی؟ابرویی بالا داد و گفت آره بهش گفتیم زنتو با یه مرد غریبه گرفتیم بیاد جمعش کنه تو که میگی کاری نکردی پس ترست از چیه اگه واقعا این مرد پسر عمه شوهرته و کاری نکردین نترس فوقش یه تعهد میگیرن و تمام .میشه تو وضعیت بدی نبودین
که چقدر حرف زدن براش آسون بود.اما من حس میکردم قلبم دیگه نمیتونه بتپه میخواد بایسته.میخواد بمیرم اما فرهاد نیادچادرشو با حرص از دستم بیرون کشید.شونه هام افتاده بوداصلا نمی تونستم باور کنم که فرهاد درست وقتی از مرخصی در اومده بود که منو باپسرعمه اش تو اتاق دربسته یه مهمون خونه مشکوک گرفتن نه من تموم شدم من دیگه زنده نمیمونم.سرمو بین دستهام گرفتم و فشارش دادم... داشتم از حال میرفتم نمی دونستم ثانیه ها چطوری گذشتن....یکهو در باز شد.همون خانم چادری بودگفت:
- بيا شوهرت اومد.هر دو گوشم انگار در یک آن زنگ زد و صداش خفه شد.حتى واکنشی هم نمیتونستم نشون بدم
نمی تونستم بلند شم.اومد طرفم و گفت - پاشو دیگه...دلم میخواست التماسش کنم بذاره همینجا بمونم اما می دونستم بی فایده است.زیر بازومو گرفت و کمکم کرد بلند شم.پاهام بلند نمیشد و فقط روی زمین میکشیدمشون به بیرون از اتاق که رسیدم چشمهای وحشت زده مو دور و بر چرخوندم.نبود فرهاد اینجا نبود
گفتم:
- شوهرم کجاست؟بی اعتنا نگاه کرد و گفت:
- شناسنامه خودشم آورده.... رفته توضیح بده تو مطمئنی سر و سری باپسرعمه شوهرت نداری؟حرفش از صد تا فحش بدتر بود.با صدای قیژ در وحشت زده سمتش چرخیدم و قامت فرهاد توی چشمهام نشست. انگار زیر پامو کشیدن موهای کوتاهش بهم ریخته بود.صورتش از عرق پر بودحتى رد عرق رو روی پیراهنش هم میشد دید.کاش میتونستم بفهمم چی تو نگاهشه چی تو سرشه.... چی تو دلشه؟قدم قدم بهم نزدیک شد و نگاهی به صورتم انداخت.با صدای قدمهای دیگه ای از داخل اتاق نگاه چرخوندم.طاهر بود. حالش بهتر از من نبودبا صدایی گرفته گفت بيا داخل باید تعهد بدی...نفسم تو سیـ نه حضور نداشت.آروم لب زدم چی؟ تعهد برای چی؟ چیزی نگفت.فرهاد قدمشو برداشت تا بهم نزدیک تر باشه. بغل گوشم وایساد و تو گوشم بی صدا پچ زد - تعهد برای اینکه قول بدی دیگه قرار نیست با پسرعمه ام بریزی رو هم.....رو تعهدها حساس بودی دیگه نه؟تیغه پشتم تیر کشید و نگاهم به صورتش دوخته شدصورتش انگار در یک آن شدیدا سرخ و نگاهش تلخ شده بود. یه لبخند مسخره و پرطعنه هم گوشه لبش بود که بیشتر از همه منو می ترسوندحتى نتونستم حرفی بهش بزنم.زن به پشتم هلی داد و به سمت جلو هل داده شدم انگار پرت شدم داخل اتاق مرد کاغذی رو روی میز گذاشته بود.گفت:
- بیا بخون و امضاش ....دوباره اشکهام ریخته بود.گفتم:
- اما من کاری نکردم به خداجایی نداشتم فقط پسرعمه شوهرم خواست کمکم کنه.مگه فرهاد شوهرم بهتون توضیح نداد؟ با بی مهری گفت:
- باشه كافيه.... یه تعهد ساده است.تو می خواستی بدون نامه اتاق بگیری. ما هم کاریت .نکردیم مگه فرستادمت دادسرا؟ بیا امضاش کن و تموم شه.دستمو گذاشتم جلوی دهانم و هق هقمو بلعیدم نمی خواستم عصبیش کنم.قدم برداشت و به کاغذی که جلوم می گرفت نگاه کردم..... سواد داشتم اما انقدری نبود که سر از این کلمات عجیب و غریبی که نوشته بودن دربیارم.خودکار رو هم سمتم گرفت و گفت - تند باش امضا کن.
دستهام با لرزش خودکار رو گرفت و بدون اینکه بدونم تعهد دقیقا برای چیه
امضاش کردم. کاغذ رو گرفت و گفت:
- الان میتونی بری.
کاش می گفت منو میبرن بازداشتگاه اما نمیگفتن میتونم برم
اون بیرون فرهاد قطعا منتظر بود که دمار از روزگارم دربیاره به ناچار قدم به عقب گذاشتم و سمت در رفتم همین که بازش کردم دوباره نگاهم افتاد به فرهاد تکیه داده به ..دیوار...دستهاشو تو هم قفل کرده و نگاهش فقط غضب بود حتى دلم نمی خواست یه قدم جلو بذاره به جای من اون قدم برداشت سمتم.گفت زود باش راه بیفت بریم دلم نمی خواست برم اول میخواستم باهاش حرف بزنم.بهش بگم که پدربزرگش فکر کرده من گوشوارههای عروسشو دزدیدم...برای همین بیرون اومدم کسی رو نداشتم و ندونسته فکر کردم طاهر میتونه کمکم کنه و واقعا هم اون نیت بدی نداشت.گفتم
- میشه بشینی یکم با هم حرف بزنیم... کنارگوشم غرولند کرد - حرف هم می زنیم اما اینجا نه..... بیا تازه باهات کار دارم....
ادامه دارد
خوشت اومد واکنش یادت نره 🦋
Post #65196
31
- ❤ 2
- 🐳 1
- 💯 1
- 😴 1