TGViewer
مَِــَِوَِزَِیَِڪَِــ‌وَِیَِدَِئَِوَِمَِــَِتَِـنَِ‌نَِاَِبَِ 🌺 مَِــَِوَِزَِیَِڪَِــ‌وَِیَِدَِئَِوَِمَِــَِتَِـنَِ‌نَِاَِبَِ 🌺 @matn_nabe1 · 564 subscribers
Post #65195 27
. ⊰⃟𖠇࿐ྀུ📚✨📚༅࿇༅═‎┅───


🥲#برشی_از_یک_زندگی
#سیب_سرخ
#قسمت_صدوچهارده

دست و پام داشت می لرزید.من نباید باهاش می اومدم حالا حتى طاهر هم توی دردسر می افتاد.از خودم بدم اومد و کم مونده بود بزنم زیر گریه...با هم پیش رفتیم و رسیدیم به ماشین.طاهر به مرد گفت:
- اجازه بدین الان شناسنامه ها رو بدم و بعد با نگاهش به من اشاره کرد آروم فاصله بگیرم و فرار کنم خودش سوار ماشین شد و مثلا داشت توی داشبورد دنبال چیزی میگشت. پاهام تکون نمی خورداگه من فرار میکردم همه چیز علیه طاهر تموم میشد اما اگه میموندیم و همه چیز رو توضیح می دادیم شاید به نفعمون بود. مرد با عصبانیت گفت:
چیه؟ پیدا نکردی؟ نکنه میخوای گازشو بگیری و فرار کنی؟ یالله پیاده شو.برگشت سمتم و نگاهی هم به من
گفت انداخت.
- يالله خانم شما هم راه بیفت...تا خواستم تکونی بخورم به خانمی از پشت منو گرفت.بهش نگاه کردم.یه خانم چادری بود و اونم از کمیته بود.با ضجه گفتم
- نه...نه ولم کنید...طاهر در همین حال که از ماشین پیاده شده بود و مرد فورا بازوشو گرفته بود تا فرار نکنه رو بهم
گفت نازگل چرا حرفمو گوش نمیدی؟گریه ام در اومده بود.نمی فهمیدم دارن باهام چیکار میکنن و یا حتی قراره چی بشه. فقط اینو فهمیدم که به زور داشتن ما رو سوار ماشین میکردن سرمو بین دستهام گرفته بودم...طاهر کنارم نشسته بوداز دستم عصبی شده بود.گفت:
- چرا نرفتی؟ اگه رفته بودی منم ماشینو روشن می کردم و سوارت می
کردم و میرفتیم.سرمو از بین دستهام بیرون کشیدم.حالم خیلی بد بود و چشمهام از فرط گریه داشت می سوخت.
***
انگار که مذاب داغ داخلشون ریخته بودند.:گفتم اما تو گفتی من فرار کنم چیزی از خودت نگفتی اصلا فرار کردن ما چه نفعی داشت؟ نمیذاشتن .که اصلا ننه عزت پس چی؟ اون بهمون پناه داد....ما بهشون توضیح میدیم و اونها ولمون میکنن...سرشو به نشانه تاسف تكون دادانگار که می دونست هر توضیحی هم بهشون بدیم بی فایده است.... با صدای مردی به خودم اومدم منو صدا می زد.باید می رفتم و هرجوری شده توضیح میدادم تا دنبالش رفتم.میدونستم حتما قراره کلی سوال و جوابم کنه و همینطور هم بود.با سوال هاش منو میترسوند.میگفت گزارش دادن که ننه عزت بدون نامه اماکن اتاق اجاره میده الانم به من و طاهر شک داشتن که بدون رابطه زوجیت اتاق گرفتیم... گریه امونم نمی داد اما سعی میکردم توضیح بدم اونم توضیحاتم رو گوش نمی داد.در حالی که من گریه میکردم و شناسنامه من توی دستش بود با غیظ گفت تو حیا نمی کنی خودت شوهر داری و با یه مرد غریبه ی مجرد اتاق گرفتی؟صدام بین هق هق هام گم میشد اما گفتم چرا اینجوری فکر میکنید؟ ما حتى لباس بیرون تنمون بود.... این ها همشون بهتانه... این مرد پسرعمه شوهرمه...چرا باور نمی کنید؟ شوهرم سربازه نیست و منو پدربزرگش از خونه بیرون انداخت جایی نداشتم برم و آقا طاهر برادرانه داشت کمکم میکردسرشو تکونی داد. با انزجار نگاهم میکرد .گفت شوهرت کجا سربازه؟ خودش بیاد توضیح بده اگه حرفهاتو تایید کرد میتونیدبریدانگار با زخم شمشیر تیزی توی قلبم فرو کردند.فرهاد که نبودحتی اگر هم بود و ماجرا رو میفهمید زنده ام نمی ذاشت گفتم نمی دونم همینجا تو همین شهر سربازه مرخصی نداره نمی ذارن که
بیاد...سرشو خم کرد و روی کاغذ یه چیزهایی می نوشت.گفت:
فعلا بمون اینجا تا شوهرت یا یکی از کس و کارهات بیان و توضیح بدن
قلبم وایساد.یعنی چی که شوهرم یا کس و کارم بیاد؟اگه حاج یوسف می فهمید؟اگه فرهاد می فهمید چی به سرم می اومد؟لبهام خشک و بی روح شده بود و حتی حس میکردم دیگه زبونم توانی
برای ادامه توضیحات نداره هرچی می گفتم بیهوده بود.هرکاری میکردم بی نتیجه بود. آره این پایان زندگی من بود!
حالا در نظرشون من یک دزد بودم یه زن خیانتکار بودم.اونها همینجوری هم منو قبول نمیکردن دونه های اشک همینجوری داشت می ریخت.مرد یه اشاره ای به سمت در کرد و گفت پاشو برو...پاهام در سست ترین حالت ممکن بودن...کاش یه راهی بودم و میتونستم زندگی مو تموم کنم با سستی درو باز کردم.یه خانمی از خودشون پشت در بود زیر بازومو گرفت و گفت با من بیا.نگاهم به دور و بر دوخته شد.نه خبری از طاهر بود و نه از ننه عزت...به یه اتاق منو بردن خانم گفت
- شماره تلفنی از خونه ات یا شوهرت بده یه خانم دیگه هم که اونجا بود گفت
- مردی که باهاش گرفتنش شماره داده تماس گرفتیم. پشت تلفن گفتن
شوهرش اومده خونه و قراره بیاد.با بهت نگاهش کردم حرفش تو ذهنم بارها تکرار شد...آره تو همون ثانیه های کوتاه انگار هزاران بار تو سرم تکرار شد.نه امکان نداشت.چیزی که میشنیدم امکان نداشت.فرهاد نمی تونست مرخصی باشه. بهم گفتن مرخصی نداره...همه خون بدنم یخ زده بود.

ادامه دارد...


 
  • ❤ 2
  • 👏 1
  • 😍 1
  • 💯 1
More from @matn_nabe1
  1. Oct 10, 2026سپاااس ازاینڪه تااین لحظه ڪنارمابودید باارزوے شبے خوش براااے شماااعزیزان تاصبحے دیگر خدااا…
  2. Oct 10, 2026video post
  3. Oct 10, 2026مرسی که هستین
  4. Oct 10, 2026شب خوبی داشته باشید
  5. Oct 10, 2026بهترین نیستیم مفتخریم که بهترینها کنار ما هستند
  6. Oct 10, 2026اهنگ پایانی شب شبتون خوش دوستان همراهم مرسی که هستین دوستتون دارم ♥️.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →