. ⊰⃟𖠇࿐ྀུ📚✨📚༅࿇༅═┅───
🥲#برشی_از_یک_زندگی
#سیب_سرخ
#قسمت_صدوسیزده
چطوری نمی ترسیدم؟ صدای بلند قدمهایی رو که به سمت اتاق می اومد،می شنیدم....گوپ گوپ!انگار که داشتن قلبمو می کوبیدن. تا اینکه صدای تق تق روی در اتاق هم بلند شد.ترسم خیلی بیشتر شد و با هول و ولا نگاهی به طاهر انداختم....مردی پشت در بود،گفت:
- کسی داخل این اتاقه؟ بازش کن.پشت بندش صدای ننه عزت بلند شد:
- آقا چرا حرف گوش نمیدی، کسی اینجا نیست....گزارشِ اشتباه دادن.مرد در جوابش با حرص گفت:
- پس برو کلیدِ تک تک این اتاق ها رو بیار....زود باش.خدایا نفسم درنمی اومد....داشتم خفه میشدم.گلومو فشار دادم و به طاهر نگاهی انداختم.انگار اونم ترسیده بود، انگشتشو به نشانه هیس روی دماغش گذاشت و ازم خواست حرف نزنم.ولی من حس می کردم یه فریاد تو گلومه که می خواد بیرون بریزه.ننه عزت گفت:
- پسرم کلیدهاشون نمی دونم کجاست...میخوای وایسا برم نگاه کنم.مرد در جواب ننه عزت ساکت بود.نمیدونم باید چیکار میکردم اما نگاهی به دور و برم انداختم.آخه کجا باید قایم میشدم؟ کجا؟در همین حال نگاهم به دستگیره در افتاد که به سمت پایین کشیده میشد...دستگیره کاملا پایین اومد و قبل از اینکه حتی من و طاهر بتونیم واکنشی نشون بدیم در باز شدوای خدایا اصلا در قفل نبود که!پلک هام روی هم افتاد، در باز شد و نگاهِ مرد اخمویِ پشت در که لباس مخصوصی تنش داشت به هر دومون خیره شد.حس کردم پاهام در اختیار خودم نیست و نزدیکه زمین بیفتم.فقط وحشـ..ت زده نگاهی به طاهر انداختم که رنگ صورتش پریده بود.مرد جلوتر اومد و نگاهی به هر دومون انداخت.نگاهش مثل تیغ برنده ای بود که می بُرید...گفت:
- شما کی هستید؟ چرا جواب نمی دادید؟طاهر ساکت بود.حتی اونم نمی تونست حرفی بزنه.با مکث گفت:
- هیچی آخه هول کردیم...ما اومدیم ببینیم این اتاق چطوریه. آیا میشه اجاره اش کرد یا نه. اما یهو سر و صدا افتاد ترسیدیم.در همین حین ننه عزت سر رسید.خودش میدونست اوضاع از چه قراره اما گفت:
- اِوا ببخشید آقا کلید اینجا رو دادم به شما؟ می بینم کلیدها نیست....اما اینجا اتاق هاش کوچکه. طبقه بالا یکی از اتاقهاش فردا صبح خالی میشه.طاهر جواب داد:
- بله اینجا خیلی کوچیکه....می ریم یه جای دیگه اتاق بگردیم.انقدر ترسیده بودم که قلبم سر جاش نبود.شک ندارم چهره ترسیده ام گواه همه چیز بود.طاهر چرخید سمتم و گفت:
- بیا نازگل بریم یه جای دیگه و بعد در حالی که سعی می کرد عادی باشه رخ چرخونداما مرد جلوشو گرفت و گفت:
- شما دو نفر نسبتتون با هم چیه؟مرد جلوشو گرفت و گفت
- نسبتتون با هم چیه؟همه وجودم یخ زد... طاهر با خنده اما گفت:
- نظر شما چیه؟ خب معلومه خانممه.مرد با تیزبینی نگاهی کردگفت:
- اهل اینجایی که ترکی حرف میزنی چرا اومدی مهمون خونه اتاق
بگیری؟طاهر خودشو نباخت و گفت
- چون همین امشب پدرم ما رو از خونه اش بیرون کرده. یه دعوای خانوادگی باید شب یه جایی من و خانمم بمونیم دیگه نه از فردا هم دنبال اجاره خونه باشیم.طاهر چطور میتونست عادی رفتار کنه نگاه مرد از صورت طاهر به سمت من چرخید.بی سیم هم دستش بود دیگه مطمئن شدم از کمیته ای جایی هست قدمهاشو به بلندی برداشت و به من رسید.زیر نگاهش چون یخی در حال آب شدن بودم.گفت:
- خانم این آقا راست میگه....؟ شوهرته؟زبونم پشت دندونهام انگار قفل کرده بود و حتی نمیتونستم لبهامو تكون بدم.طاهر فورا گفت:
- خانم من حالش خوب نیست با پدرم دعوای سختی داشته دارین می
ترسونیدش.گفت:
مرد نگاه شاکی ای به طاهر انداخت و بعد - بله درسته. ببخشید شما رو هم اذیت میکنم نمی خوام بیشتر از این معطل شین شناسنامه هاتون رو نشونم بدید و بعد میتونید برید.داشت خدایا چی شناسنامه!می گفت؟مگه ما زن و شوهر بودیم. طاهر در جواب گفت:
- شناسنامه ها داخل ماشینه.... تشریف بیارید.مرد سرشو پایین انداخت و به سمت بیرون رفت.نگاهی به طاهر انداختم.حتی نمی دونستم نقشه اش چیه؟مرد از ما جلوتر رفت.طاهر کنارم راه افتاده بودآروم بغل گوشم گفت
- من معطلش میکنم... وانمود میکنم دنبال شناسنامه ام... تو فقط فرار کن و برو.... چهارراه بالاتر به غذاخوری هست یکی رو میفرستم بیاد دنبالت نفسم تو سیـ نه حبس بود.
ادامه دارد
Post #65194
24
- ❤ 2
- 😁 1
- 💯 1
- 🎄 1