TGViewer
مَِــَِوَِزَِیَِڪَِــ‌وَِیَِدَِئَِوَِمَِــَِتَِـنَِ‌نَِاَِبَِ 🌺 مَِــَِوَِزَِیَِڪَِــ‌وَِیَِدَِئَِوَِمَِــَِتَِـنَِ‌نَِاَِبَِ 🌺 @matn_nabe1 · 565 subscribers
Post #65193 17
❉⊱•═•⊰❉⊱•═•⊰❉⊱•═•⊰❉

🥲#برشی_از_یک_زندگی
#سیب_سرخ
#قسمت_صدودوازده

اعضای بدنم سست شده بود.نفس هام این بار برخلاف لحظاتی پیش خیلی آرام شده بود.آرام تر از حد معمولی.شاید هم قلبم می ایستاد که نفس هام می بُرید.نمی دونم چی شد که پرسیدم:
- برگردم روستا باز فرهاد میاد سراغم؟ میاد دنبالم؟نگاهشو روی صورتم چرخید.گفت:
- چرا اینو می پرسی؟کاش خودم هم می دونستم.شاید جایی از قلبم دوست داشتم بگم آره فرهاد دنبالم میاد.منو مثلا می بره پیش پدربزرگش و بهش میگه چرا به زنِ من بهتان زدی؟ ازم در برابرش دفاع می کرد؟اما حسی تو درونم می گفت فرهاد هرگز این کارو نمی کردحرفهاش آخرین باری که دیدمش هنوز توی گوشهام بود.چیزی از من نمی خواست که.مگه قبول نکرد جلوی پدربزرگش خم و راست شم اونم وقتی که خودش دیده بود چقدر اون تحقیرم کرده.دستهامو روی صورتم گذاشتم و دوباره گریه کردم.دلم می خواست همین الان می رفتم یه جای دور....دستهامو روی صورتم گذاشتم و دوباره گریه کردم.کسی نبودکسی منو نمی شناخت.یه زندگی جدید می ساختم یه زندگی بدون همه آدمهایی که دلم رو بارها شکستند.به سمت دستمالی دراز کرد.همون دستمال بود.پسش زدم و گفتم:
- نمی خوام.دستمالو عقب کشید.گفت:
- آروم شدی؟ میخوای چیزی برات بخرم بخوری؟اصلا دلم نمی خواست حتی باهام اینجوری حرف بزنه.گفتم:
- نمی خوام....هیچی نمی خوام....فقط منو ببر جایی که هیچ کی نباشم حتی نمی خوام به اون روستا برگردم شک ندارم تمام روستا منو که ببینن هزار جور حرف درمیارن. حوصله حرفهاشونو ندارم.میدونم احمقانه است از تو چنین خواهشی بکنم....از تویی که هنوز هم بهت اعتمادی ندارم اما گفتی یکی رو میشناسی منو ببر اصلا اونجا...پوفی کشید و سمت جلو دوباره چرخید.با بغض ادامه دادم:
- دلم می خواد گم و گور شم.با مکث گفت:
- باشه فعلا می برمت همون مهمون خونه که آشنا دارم. بعدش یه کاری می کنیم.نگاهم با حسرت به بیرون از پنجره دوخته شدداشتم می مردم...آره با تمام حسهایی که امروز تجربه کرده بودم حس می کردم دارم می میرم.کاش خدا همین الان می اومد و جسممو می گرفت و می برد پیش خودش.همونطوری که من فکری بودم طاهر راه افتادم هیچی نمی گفتم و اونم ساکت بود.انقدر تو خودم بودم که حتی نمی دونستم منو کجا میبره.وقتی نگه داشت تازه به خودم اومدم...گفت:
- پیاده شو.نگاهی انداختم یه مهمان سرا بود.گفتم:
- مطمئنی من میتونم اینجا بمونم.جواب داد:
- آره حتی خودم هم نمی دونستم دارم درست عمل می کنم یا نه...بعد احوالپرسی شناسنامه منو نشونش داد.ننه عزت نگاهی به من انداخت و بعد در حالی که صداشو می شنیدم به طاهر گفت:
- این دختره شوهر داره....خودت میدونی من فقط به دخترها و زنهای بدون شوهر کمک می کنم.طاهر در جوابش گفت:
- میدونم اما شرایطشو برات بعدا توضیح میدم. لطفا یه امشب بذار بمونه. دیر وقته...آهی کشید و بعد قبول کرد.یه کلید از بین کلیدهای مهمان سرا برداشت و سمت طاهر گرفت.طاهر با لبخند ازش تشکر کرد.بهم گفت:
- پاشو بریم...تو دلم هزاران حس تو هم گره خورده بود.از طرفی حس می کردم طاهر واقعا آدم دلسوزی هست و از طرفی هم حس می کردم نباید بهش اعتماد کنم پله های مهمان سرا رو پایین رفتیم.دو سه تا اتاق کنار هم بود.طاهر گفت:
- اتاقهای اینجا رو فقط به خانمها میده البته اگه بفهمن براش بده. نمی دونم میدونی یا نه اما اتاق دادن به زن تنها ممنوعه.کمی ترسیده بودم.در یکی از اتاقها رو باز کرد و گفت:
- برو تو...نگاهی به داخل انداختم.اتاق کوچک و تنگ بود....قدم به داخلش گذاشتم و دور و برم برانداز کردم طاهر پشت سرم اومده بود.گفتم:
- ممنون شما دیگه برید.حرفمو نشنیده گرفت و دستی به شوفاژهای اتاق کشید.گفت:
- روشنه...گرم هم هست.بعد نگاهی به پتو انداخت و گفت:
- اینم کثیفه میگم بیان عوضش کنن.قلبم دوباره تند می‌زد.داشتم چی کار می کردم.گفتم:
- ممنون. اما مهم نیست خودم میگم.گفت:
- باشه، شب بخواب صبح میام دنبالت....یه فکرهایی تو سرم دارم.میدونم قالی بافی بلدی. شاید تونستم همینجا یه کار برات پیدا کنم.دونه های عرق روی صورتم نشسته بودن و داشت منو شرمنده‌ی خودش میکرد.گفتم:
- خیلی ممنون گفت:
- دیگه میرم مزاحمت نباشم. شب خوش
بعد سمت در رفت اما هنوز داخل اتاق بود که صدای داد و فریادی از طبقه بالا بلند شد.به خودم لرزیدم.گفتم:
- چی شده؟طاهر حواسشو جمع کرد تا بفهمه صدا برای چیه.گفت:
- نمی دونم....هیس صدا نکن!بعد رفت سمت در و گوشش رو بهش چسبوند.یه مردی بیرون از اتاق با حرص داشت حرف می زد و ننه عزت جوابشو می داد
خدای من اینجا اصلا حس خوبی نداشتم.گفتم:
- کاش ولی امشب رو می رفتیم روستا....حالا که میگید میتونید برام کار پیدا کنید کاش میرفتیم اونجا.برگشت سمتم و نگاهم کرد. پرسید:
- ترسیدی؟ چیزی نیست الان درست میشه و دوباره گوشش رو به در چسبوند.

ادامه دارد...

خوشت اومد واکنش یادت نره 🦋



  
  • ❤ 2
  • 👍 1
  • 🤩 1
  • 💯 1
More from @matn_nabe1
  1. Oct 10, 2026روز دختر رو بہ پسرایے ڪه با اڪانت دختر میان نت تبریڪ میگم 🤣🤣 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
  2. Oct 10, 2026واقعا احسن به این هوش مصنوعی😂😂😁😁👌👌
  3. Oct 10, 2026photo post
  4. Oct 10, 2026photo post
  5. Oct 10, 2026photo post
  6. Oct 10, 2026ورود ممنوع pv ممنوع 🍷🍷🍷🍷
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →