. ⊰⃟𖠇࿐ྀུ📚✨📚༅࿇༅═┅───
🥲#برشی_از_یک_زندگی
#سیب_سرخ
#قسمت_صدوده
گفت:
- برای چی بیرونت کرد؟ با چی داری می ری؟درمانده شده بودم.گفتم:
- انتظار که نداری بهت توضیح بدم چی شده؟ من فقط می خوام برم...با هرچی که شد. میرم یه ماشین پیدا کنم.نفسشو از بینی رها کرد و نذاشت کیفو از دستش بگیرم.گفت:
- راه بیفت.هاج و واج نگاهش کردم گفتم:
- چی داری می گی؟نزدیک صورتم شد و گفت:
- مگه تو نمی خوای بری روستاباشه من می رسونمت راه بیفت.حرفش سبب شد همه وجودم خشم آلود شه و انگار جای خون حالا غضب تو رگهام جریان داشت.نگاهی به دور و برم کردم و بعد گفتم:
- من چرا باید به تو اعتماد کنم؟ تو یه آدم رذلِ چشم ناپاکی کیفمو بده تا داد نزدم خیلی بده که داد بزنم و همسایه ها خبر به حاج یوسف برسونن از طرز نگاهش فهمیدم که حرفم ذره ای روش اثر نذاشته.گفت:
- خب به درک مثلا می خواد چیکار کنه.من مثل فرهاد نیستم محتاج پول و ثروتش باشم و از خشم و غضبش بترسم....الان و تو این ساعت میدونی ماشین گیرت نمیاد. من کاری با تو ندارم که من دارم ازدواج می کنم چرا هنوز در مورد من اینجوری فکر می کنی؟نمی خواستم به حرفش گوش کنم اما اونم ابدا حرفی به حرفهای من نمی داد.کیفم تو دستش بوداونو بهم نداد و راه افتاد.پولهام داخل کیف بود و بدون اونها هیچ جا نمی تونستم برم.دنبالش رفتم.دوباره گفتم:
- کیفمو بهم پس بده.به ماشینش رسیده بود.درو باز کرد و کیفو انداخت داخلش بعد اشاره کرد داخلش و گفت:
- سوار شو...یه چیزهایی رو هم باید بهت توضیح بدم.نمی خواستم باهاش برم نمی خواستم زورم کنه.به حرفش بهایی ندادم و به سمت کوچه پیچیدم.دوباره برمیگشتم خونه حاج یوسف و از فریبا پول برای رفتنم می گرفتم اما تا به خودم تکون بخورم منو به سمت ماشینش برد.به زور مجبور شدم سوارشم.درو روم قفل کرد و سوار ماشینش شد.جیـ.ــغ زدم:
- وایسا....یالله وایسا....میخوام پیاده شم....جیـ.ــغ و دادم به جایی نرسید و راه افتاد.انقدر گریه کرده بودم که حتی دیگه جون برای داد زدن بیشتر هم نداشتم.تکیه دادم به صندلی.قلبم هنوز خیلی تند به سیــــ.ـنه ام می زد.سرعت رانندگیشو کمتر کرد و نگاهی از توی آیینه بهم انداخت.گفت:
- آروم تر شدی؟دندون هام روی هم می خورد.گفتم:
- داری منو می بری روستا دیگه نه؟گفت:
- اول میبرمت یه جایی برات غذا بخرم...وقتِ شامه عصبانی شده بودم.گفتم:
- تو خیلی بیجا می کنی مردک چشم ناپاک....بزن کنار نمیام باهات جایی حرفم انگار خیلی عصبیش کرد.پاشو محکم روی ترمز زد و ماشین با صدای وحشتناکی ایستاد.دستشو گذاشت روی صندلی و سمت عقب چرخید.اخم هاش تو هم بود و تند نفس می زد.گفت:
- تمومش کن....می ذاری حرف بزنم یا نه....می ذاری برای همیشه یه چیزی رو حل کنم یا نه....؟چونه ام داشت تکون می خورد.حس می کرد فرهاد درست بغـــلی گوشم وایساده و با حرص نگاهم می کنه.با حرص بهم میگه حق ندارم حتی از خونه برای خرید بیرون برم الان نبود....حتی اگر هم بود مطمئن بودم جراتِ ایستادن در برابر پدربزرگشو نداشت.اونم رهام می کرد....مثل آقام....مثل عزیز....مثل همه...با فکر کردن بهش حس شکستو تموم وجودمو می گرفت.گفتم:
- باشه حرفهاتو همین الان بزن. من گرسنه نیستم.نفس راحتی کشیدنگاهشو گرفت و سمت جلو چرخید.گفت نگاهشو گرفت و سمت جلو چرخید.گفت:
- من ازت معذرت می خوام.به خاطر همه حرفهایی که زدم...به خاطر اینکه ترسوندمت.من هرگز چنین آدمی نبودم....اما...اما.....دستهامو توی هم قفل کردم.اصلا راحت نبودم.فقط می خواستم فرار کنم.آره دلم نمی خواست تو یه فضا حتی با طاهر که فرهاد انقدر روش حساس بود نفس بکشم...ترس بود یا چی نمی دونستم.بالاخره ادامه داد:
- اما یه لحظه نگاهت....چشمهات فریبم داد....ولی هرچی بود تموم شد....یه اشتباه بود....من حق نداشتم با سی سال سن این اشتباهو بکنم....حق نداشتم تو ذهنم به دختری که اولین بار موقع چیدن سیب روی درخت دیدمش فکر کنم. مخصوصا وقتی که شرعا و قانونا زنِ پسرداییم شد....اصلا اهمیتی نداشت این ازدواج راست بوده یا دروغ. من این حقو نداشتم لبهامو محکم بهم دوختم.لحنش حرصی شده بود و جملات آخرشو با خشم نسبت به خودش خطاب می کردسکوت کرد...حتی منم سکوت کردم زمان ایستاده بود...یکهو برگشت عقب و نگاهِ خشم آلودشو بهم دوخت.گفت:
- منو ببین. تموم شد...هرچی بوده تموم شده...من آدمی نیستم که تو فکرشو می کنی. من فقط فکر کردم چون تو هم هیچ جوره راضی به این ازدواج نیستی لازمه که حرفهامو بهت بزنم....نمی خواستم حرفهام تو دلم بمونه اما جوابتو که شنیدم همه چی تموم شد....میبینی که دارم ازدواج می کنم....پس ترسیدنت از من بیخوده....دیگه هم بهم نگو چشم ناپاک چون باعث میشه بیشتر از خودم به خاطر حرفهایی که بهت زدم بدم بیاد....الانم بگو کجا می خوای بری؟ روستا؟ یا کجا؟ من می برمت....
ادامه دارد
Post #65191
27
- ❤ 3
- 💯 1
- 🏆 1