. ⊰⃟𖠇࿐ྀུ📚✨📚༅࿇༅═┅───
🥲#برشی_از_یک_زندگی
#سیب_سرخ
#قسمت_صدوسه
یه آدم چقدر می تونست بی رحم باشه؟
حرصمو بلعیدم...قبل از اومدن مهمون ها فریبا پیشم اومد.خواست حرفی بزنه که گفتم:
- خودم شنیدم....لباس خوبی می پوشم نگران نباشید.لبخندی زد و بعد گفت:
- خیلی رنگت پریده....می خوای یکم هم آرایش کن.سرمو به نشانه منفی تکون دادم...گفت:
- باشه هر جور راحتی و بعد رفت.به سفارششون رفتم حموم و لباس تازه ای تنم کردم.جلوی آینه فرهاد که ایستاده بودم نگاهم به زنجیر دور گردنم افتاد و تو دستم گرفتمش...چشمهامو ناخواسته بستم و یاد فرهاد افتادم حرفهاشو...حرکاتشو...یه چیزی شبیه به برق از تمام وجودم گذشت.سری برای خودم تکون دادم و گردنبند رو از گردنم باز کردم حتی دلم نمی خواست دیگه دور گردنم باشه...روی میز گذاشتمش و از اتاق بیرون اومدم.عزیز هم لباسهای تمیزی پوشید.فریبا سفارش کرد عزیز از آشپزخونه بیرون نیاد و کارهای پذیرایی با من باشه حس خفگی داشتم....هنوز هم از خودم می پرسیدم چرا به جای اینکه خونه خودمون باشم اینجا گیر افتادم؟بالاخره مهمون ها رسیدند.یه جورهایی ته دلم کنجکاو بودم دختری رو که برای طاهر انتخاب کرده بودند ببینم.دلم براش می سوخت! کاش طاهر که ادعا می کرد برخلافه پسرداییش آدم درستیه اذیتش نمی کرد.عزیز چایی ها رو ریخت همونطوری که احترام خانم هم سفارش کرده بود کف چایی ها رو با یه قاشق کوچک جمع کرد!آخه شهری ها روی این موضوع انگار حساس بودن...سینی چای رو داد دست من و گفت برای مهمون ها ببرم.یه لحظه مضطرب شدم اما نفسی تازه کردم و سینی رو گرفتم.وقتی وارد جمع شدم همه در حال گفتگو بودن و متوجه حضور من نشدن.حتی نمی دونستم از کی باید شروع کنم.چایی رو اول برای پدربزرگ فرهاد گرفتم.با شماتت نگاهم کردبی اندازه ازم متنفر بود.با دست اشاره کرد:
- اول برای مهمون.حاج یعقوب...سینی چای رو سمتش گرفتم و بالاخره بعد از کلی تعارف برداشتن سمت باقی مهمون ها چرخیدن.وقتی چایی رو برای طاهر می گرفتم حتی سرش هم بلند نکرداما متوجه لرزش دستهاش موقعی که چایی رو برمی داشت شدم دلم یه جوری شد....یه لحظه ناخواسته نگاهش کردم که نگاهشو گرفت.رسیدم به دختری که به نام لیلا که قرار بود زنِ طاهر شه.یه دختر محجوب خجالتی که مدام روسریشو جلو می کشید و به کسی نگاه نمی کرد.تو دلم آرزو کردم اگه قراره این وصلت سر بگیره خوشبخت شن.دلم نمی خواست هیچ دختر جوونی به بخت من دچار شه اما برخلاف لیلا مادرش یه جوری براندازم کرد و با افاده گفت:
- من چایی نمی خورم ممنون.نگاهی جانبش انداختم و کنار رفتم.چایی ها که تموم شد برگشتم پیش عزیزدمغ بودم و عزیز متوجه حالم شد...گفت:
- دخترم چرا ناراحتی؟دستهامو به هم فشردم و گفتم:
- هیچی چیزی نیست اما ته دلم آشوب بود.کاش منم مثل بقیه دخترها بودم و با عزت و احترام خواستگاریم می اومدن کاش خدا فکر منم می کرد.عزیز گفت:
- حالا بیا کمک من....ببین نمک غذا خوبه...بلند شدم و رفتم کمکش آشپزخونه بودیم که با صدای لیلا سمتش چرخیدیم.گفت:
- خسته نباشید....سینی کجاست من ببرم استکان های چای رو جمع کنم.عزیز فوری گفت:
- شما چرا؟ نازگل هست و بعد با چشم و ابرو اشاره کرد که دست به کار شم اما لیلا که نگاهش به سینی روی میز افتاد فوری برش داشت و گفت:
- میخوام منم کمکمی کرده باشم و بعد رفت.عزیز نگاهی به من انداخت و گفت:
- ببین یاد بگیر....داره خودشو تو چشم خانواده داماد می کنه بعد تو قیافه می گیری.با پوزخندی نگاهش کردم.آخه بین من و لیلا هیچ وجه مشترکی نبود.اون با عزت و احترام ازدواج می کرد نه مثل من...وقتی با استکان ها برگشت گفت:
- راستی دستشویی کجاست.گفتم:
- من نشونتون میدم...از آشپزخونه بیرون اومدم و دستشویی رو نشونش دادم بعد برگشتم آشپزخونه...اون شب تمام تلاش خودمون رو کردیم که همه چیز خوب تموم بشه.احترام خانم هم خوشحال بود و سر از پا نمیشناخت.بعد از رفتن خانواده لیلا از شدت شادی حتی صورت منو بوسه بارون کرد و گفت
- خدایا شکرت....خدایا شکرت....تو و عزیز هم خیلی زحمت کشیدید.کلامش با حرف طاهر قطع شد…کلامش با حرف طاهر قطع شد
- مامان بسه بیا بریم.نیم نگاهی بهش انداختم.پکر بود.مادرش گفت:
- پسر من چرا نباید بخنده...داری دوماد میشی....دارم به آرزوم میرسم طاهر اما بی تفاوت بود.گفت
- باشه کافیه بریم.بدون اینکه نگاهش کنم جواب خداحافظیشو دادم و رفتند...عزیز که حسابی خسته بود گفت
- بیا بریم دیگه بخوابیم. خسته شدیم.با سر حرفشو تایید کردم و راه افتادم هرچند تموم شب هرچی سعی می کردم بخوابم اصل نمیشدهزار جور فکر توی سرم می چرخید.حتی عزیز هم فهمید خوابم نمی بره.تو تاریکی گفت
- چرا نمی خوابی؟پر از تردید بودم.نمی دونستم باید یه چیزهایی رو که عزیز ازشون خبر نداشت بهش می گفتم یا نه مثلا حرفهای طاهر..درخواستی که فرهاد ازم کرده بود.
ادامه دارد.
خوشت اومد واکنش یادت نره 🦋
Post #64891
30
- ❤ 2
- 🎉 1
- 💯 1
- 🎅 1