TGViewer
مَِــَِوَِزَِیَِڪَِــ‌وَِیَِدَِئَِوَِمَِــَِتَِـنَِ‌نَِاَِبَِ 🌺 مَِــَِوَِزَِیَِڪَِــ‌وَِیَِدَِئَِوَِمَِــَِتَِـنَِ‌نَِاَِبَِ 🌺 @matn_nabe1 · 566 subscribers
Post #64890 21
. ⊰⃟𖠇࿐ྀུ📚✨📚༅࿇༅═‎┅───


🥲#برشی_از_یک_زندگی
#سیب_سرخ
#قسمت_صدودو

ای خدای من!چقدر من بدبخت بودم...دوباره چادر سرم کردم و تا دم در رفتم.خودش بود..گفتم:
- قرص ها رو بدین به من...روبروم ایستاد...بسته قرص تو دستش بوداما بهم نمی دادش نگاهی به دور و بر کرد و گفت:
- میشه یه خواهشی بکنم؟بازم نگاهش نکردم ولی ته دلم می ترسیدم که چی می خواد بگه.گفتم:
- بله بفرمایید...بی مکث گفت:
- هرچی اون روز اومدم تو خونتون روستا گفتم فراموش کن...چشمهامو محکم روی هم فشار دادم...ته دلم آهی کشیدم و فحشی هم نثارش کردم...نمی خواستم کسی بفهمه باهاش همکلام میشم و برگشتنم هم به داخل طول بمشه.کوتاه گفتم:
- من که همون روز گفتم همه رو فراموش می کنم....قرص رو بدین...دستشو سمتم دراز کرد.گوشه قرص رو گرفتم اما وِل نمی کرد....
ناخودآگاه سرمو بالا گرفتم و نگاهم یه لحظه با نگاه خیره اش تلاقی خورد....هنوز هم یه جوری نگاه می کردولی من دوست نداشتم.برام مهم نبود که ازدواج من و فرهاد قراردادی هست یا نه....من به هرحال زنِ پسرداییش بودم و هیچ وقت قرار نبود ابراز علاقه های طاهر در نظرم عادی باشه حتی اگه از ته دلش بود.قرص رو محکم تر کشیدم و گفتم:
- در ضمن خوشبخت بشید....خدانگهدارو بعد بلافاصله درو به روش بستم...فریبا رو دیدم که دم در ایستاده بود...یه لحظه هول برم داشت اما بعد یادم افتاد فاصله در تا پله هایی که روشون ایستاده بود زیاده...حرف خاصی هم با هم نزده بودیم...رفتم نزدیک تر و قرص ها رو بهش دادم...گفت:
- ممنون....بیا کمک کن یکم مامانو بیاریم بیرون....خیلی دوست نداره از اتاقش بیرون بیاد اما حالا که آقاجون و بابام نیست بیاریمش بیرون....بابا زنگ زد گفت برای ناهار نمیاد...با تعجب نگاهی کردم.فهمیدم یه چیزی بین اکرم خانم و حاج یوسف بود که هر وقت اون خونه بود دلش نمی خواست از اتاقش حتی بیرون بیاد.گفتم:
- بله حتما....بفرمایید بریم...رفتیم داخل و مادرشو بیرون آوردیم...حرف نمی زد و هربار که می دیدم حتی تکون هم نمی خوره دلم می سوخت...خیلی دلم می خواست بدونم چرا اینجوری شده.خیلی دلم می خواست بدونم چرا اینجوری شده.چون از فرهاد هم شنیده بودم مادرش به خاطر یه سری مسایل به این روز افتاده بود.فقط می تونستم از خدا براش طلب سلامتی کنم.عصر که کم کم از راه رسید اکرم خانم هم بردیم اتاقش.قرص هاشو دادم و اون به حالت خواب فرو رفت...دوباره همون مراسم ادامه پیدا می کرد...عزیز غذا می پخت....من کمکش می کردم و فریبا هم نظارت می کرد که همه چیز همونجوری باشه که پدربزرگش هم دوست داره.سر شام صدای حرف زدنشون رو می شنیدم که فریبا می پرسید:
- آقاجون چی شد؟ بهتون گفتم مزه دهن طاهر خیلی هم بد نیست تصمیمی گرفتید...گلویی صاف کرد و جواب داد:
- آره همین امروز زنگ زدم به حاج یعقوب....ظاهرا نظر اونها هم مثبته....به احترام گفتم کم کم برای عروسی آماده شن....فقط این طاهر به مادرش گفته عجله نکنن..رسول گفت:
- پس چیکار می کنن؟حاج یوسف با حرص جواب داد:
- چه بدونم این جوون عقلش پاره سنگ برداشته....میگه با هم رفت و آمد کنیم....زمان ما که اینجوری نبود...فریبا گفت:
- خب راست میگه آقاجون....مثلا ما بریم خونشون....اونها بیان خونه ما....یا خونه عمه....با هم خانواده ها آشنا شن....دیگه الان عین زمان شما نیست.ما هم عروس خانمو ببینیم دیگه....در همین مدت کوتاه هم فهمیده بودم فریبا با زبونش می تونست روی همه تاثیر بذاره.حتی روی پدربزرگ سختگیر و حساسش...حاج یوسف گفت:
- باشه پس با حاج یعقوب حرف بزنم ببینم اگه نظرشون خوب بود این هفته پنجشنبه بیان خونه ما....واسطه این ازدواج منم....اول بیان خونه ما...اعضای خونه حرف حاج یوسف رو قبول کردند...روز بعد فریبا با عمه احترام حرف زده و اونم از مهمونی استقبال کرده بود...روز پنجشنبه صبح زود اومد خونه حاج یوسف...به عزیز گفت:
- مادر لیلا خیلی خانم تشریفاتی ای هست....خونشون که رفتم از نوع پذیراییش فهمیدم. باید سنگ تموم بذاریم...منم کمکتون می کنم.عزیز کمی دل نگران شد امت فوری هم دست به کار شد...هم احترام خانم و هم فریبا بهمون گوشزد می کردیم چی کار کنیم و چی کار نکنیم....هرچی هم به عصر نزدیک تر میشدیم جو پراسترس خونه بیشتر میشد...عصر قبل از اومدن مهمون ها که برای حاج یوسف چایی بردم موقع برگشتن از عمد با صدای بلندی رو به فریبا گفت:
- به عزیز و این دختر سفارش کن خوب لیاس بپوشن...احدی هم حق نداره بگه این دختر زن فرهاده....

ادامه دارد


  
  • ❤ 3
  • 🔥 1
  • 💯 1
  • 😭 1
More from @matn_nabe1
  1. Oct 8, 2026سپاااس ازاینڪه تااین لحظه ڪنارمابودید باارزوے شبے خوش براااے شماااعزیزان تاصبحے دیگر خدااا…
  2. Oct 8, 2026video post
  3. Oct 8, 2026وقتی خدا پناه دل باشد، حتی شب‌های تاریک هم بوی آرامش می‌دهند. شبتان الهی. 💫
  4. Oct 8, 2026video post
  5. Oct 8, 2026video post
  6. Oct 8, 2026video post
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →