. ⊰⃟𖠇࿐ྀུ📚✨📚༅࿇༅═┅───
🥲#برشی_از_یک_زندگی
#سیب_سرخ
#قسمت_صدویک
اهالی خونه شام رو زودتر خوردن....
طاهر به همراه مادرش دنبال پدربزرگش و داییش اومده بود...این بار از اتاق بیرون نیومدم...حالم بد بود.پر از تردید....پر از ترس...شب که برگشتند و فریبا ازشون در مورد خواستگاری می پرسید حاج یوسف (پدربزرگ فرهاد) گفت:
- خدا رو شکر که این پسر هم سرش به سنگ خورده....همه چی خوب بود. رفتن تو اتاق حرف زدن. فردا با احترام حرف بزن ببین نظر طاهرو پرسیده؟ نظرش چیه....اگه نظرش به این ازدواج بود خودم دو سه روز بعد زنگ میزنم به حاج یعقوب و نظر دخترش رو می پرسم سری به تاسف تکون دادم.این پسری که حاج یوسف انقدر ازش مطمئن حرف می زد اونی نبود که فکرشو می کردن...ظرفهای میوه شون رو جمع کردم و بردم آشپزخونه.روز بعد زیرزمین آماده شده بود.فریبا همه جاشو نشونمون داد و گفت:
- امیدوارم خوشتون بیاد...عزیز با تعجب به تلویزیون نگاه کرد و گفت:
- این جعبه چطوری کار می کنه؟فریبا خندید و کنترل رو برداشت و روشنش کرد.چشمهای عزیز برق زد.فریبا گفت:
- فقط اینجا خط تلفن نداره....برای تلفن می تونید از تلفن اتاق فرهاد که اختصاصی خودشه استفاده کنید. یکی هم حموم نداره که هروقت خواستید از حموم اتاق فرهاد باز استفاده کنید.شازده پسر ما تو اتاقش همه چی داره...عزیز دستهاشو به نشانه شکرگزاری بالا برد و گفت:
- خدا رو شکر....خدا رو شکر...دستتون درد نکنه. راستی چه خبر از آقا طاهر....ازدواج می کنن؟جواب داد:
- با عمه حرف زدم گفت شب فرصت نشده حرف بزنه باهاش....طاهر مثل برادر خودمه....ما تو یه سال به دنیا اومدیم. مامان من شیر نداشت. شیر عمه رو یه مدتی خوردم و طاهر برادر رضاعی منه....همین امروز به یه بهونه می کشمش اینجا و حرف از دهنش می کشم.عزیز دیگه چیزی نگفت و فریبا رفت.عزیز چرخی تو خونه زد و حسابی حالش خوب بود.مثل وقتهایی که روستا زندگی می کردیم نبود.اونجا دائما از پادرد نالـــ.ـه می کرد....از درد دستهاش موقع قالی بافی گلایه می کرد اما الان از اینکه اومده بود شهر و امکانات داشت تو پوست خودش نمی گنجید.بهم گفت:
- خوبه خدا رو شکر از خونه خودمون خیلی بهتره...بیا بریم بالا بساط ناهار رو آماده کنیم.نفسمو بیرون دادم و دنبالش رفتم.فریبا داشت با تلفن حرف می زد.جوری که حتی رفتارهای فریبا روز عقد که نمی خواستم سر سفره بشینم یادم نرفته بود و این تغییر رفتارهاش به نظرم عادی نبود.عزیز رو بهم گفت:
- از دیروز حالت انگار خوش نیست....چیزی شده؟ فرهاد حرفی زده؟
دلم انگار کیلوها سنگین شده بود و فقط یه جرقه لازم بود تا بزنم زیر گریه.یاد حرفها و کارهای فرهاد که میفتم حالم بد میشد.کاملا حسِ گیر افتادن تو بزرخ رو داشتم اما نتونستم از حرف دلم به عزیز بگم.هم خجالتم میشد هم می دونستم حرف منو نمی فهمید...افکارش تو سالها پیش جا مونده و حتما خیال می کرد چون من شرعا زن فرهاد شدم هرچی هم بگه باید بی چون و چرا قبول کنم.یکم با عزیز تو آشپزخونه کار کردیم و بعد صدای زنگ اومد.فریبا آیفونو جواب داد....از حرفهاش فهمیدم طاهر پشت دره...هرچی دکمه آیفونو زد در باز نشد.منو صدا زد و گفت:
- نازگل میشه بری درو باز کنی؟ آیفون خراب شده....هرچی دکمه رو زدم باز نکرددلم نمی خواست من برم اما خب من خدمتکارشون بودم.به چه بهونه ای نمی رفتم چادر رو روی سرم انداختم و تا دم در رفتم....درو که باز کردم طاهر بی هوا چرخید و با من رخ تو رخ شدم.لحظه ای ناخواسته انگار بهم زل زد و بعد سرشو انداخت پایین منم همینکارو کردم.با سردی گفتم:
- بفرمایید تو...خیلی جدی گفت:
- عجله دارم باید برم....برو به فریبا بگو اسم قرص زن دایی رو بگه برم بخرم و بیارم.می دونستم هدف فریبا چیز دیگه بودمی خواست حرف از دهنش بکشه.گفتم:
- فریبا خانم گفت بیاید تو...سرشو بالا برد.من نگاهش نمی کردم اما سنگینی نگاهش رو خوب می فهمیدم.کشیدم کنار تا داخل بشه و اون بالاخره اومداما راه نرفت منتظر بود من زودتر از اون برم اصلا نمی تونستم حرفهاشو فراموش کنم...چقدر تو دلم ازش بدم می اومد که آدم دورویی بود و با اینکه هرچی فکر می کردم حس می کردم آدم چشم ناپاکی نیست اما حرفهاش که یادم می افتاد نظرم عوض میشد.راه افتادم و زودتر ازش رفتم داخل.نمی دونم فریبا ازش چی پرسید و اون چی جواب داد اما رفت.عزیز که فضولیش گل کرده بود گفت:
- چه خبر فریبا خانم....مکثی کرد و گفت:
- نمی دونم...گفت دختره رو پسندیده اما انگار حرف دلش و زبونش یکی نبود. چه میدونم. یه جوری بود....حالا من به عمه و آقاجون هم بگم. خودشون تصمیم بگیرن عزیز فورا گفت:
- نه انشالله که خیره....من چیزی نگفتم.نیم ساعتی گذشته بود که دوباره زنگ در بلند شد.فریبا گفت:
- وای این زنگ در هم وقت پیدا کرده خراب شده...نازگل زحمت بکش برو دم در....حتما طاهره....قرص های مامانو خریده....
ادامه دارد...
Post #64889
18
- ❤ 3
- 💯 1
- 💘 1