. ⊰⃟𖠇࿐ྀུ📚✨📚༅࿇༅═┅───
🍎#برشی_از_یک_زندگی
#سیب_سرخ
#قسمت_صد
شک ندارم حرفهایی هم که به فرهاد زده بود فقط به خاطر حس انسان دوستیش بوده.اصلا فرهاد چرا سراغش رفته بود....؟قبل از اینکه جوابمو بشنوه گفت اگه چیزی بوده راستشو بهم بگو....ارتباطی هم با هم داشتین....؟مثلا .......؟یکهو در حالی که به شدت عصبی بود گفت:
- حرف آخرته؟با بغض لب زدم:
- حرف آخر...گوش تا گوش سرخ شد....به شدت عصبی...نفس نفس زد و با مکث به سمت در رفت.دستگیره در رو لمس کرد و رفت بیرون.تکیه دادم به دیوار و بغضم کاملا ترکید.نمی دونستم می خواد چیکار کنه..صورتمو بین دستهام پوشوندم و هق هقمو سر دادم نفسم داشت می برید.گلومو ماساژ دادم تا کمی بتونم هوا بگیرم سایه شو از پنجره دیدم.رفته بود حیاط آروم رفتم پشت پنجره و ایستادم.دیدمش که داشت قدم قدم می زد و حسابی عصبانی و کلافه بود.فورا پرده رو کنار زدم.یه لرز عجیبی گرفته بودم.کمی طول کشید تا دوباره برگشت اتاق...در برابر چشم های گریان من سمت لباس های سربازیش رفت.برشون داشت و بعد خودشو رسوند بهم.از ترس قدم به عقب گذاشتم و کاملا به پنجره پشت سرم چسبیدم.با غضب گفت:
- هرکی منو پرسید بگو رفت خونه فریدون....شب هم اونجا میمونه....صبح از اونجا میرم سربازخونه....لبهام از لرز بهم می خورد.حتی نتونستم در جواب چیزی بهش بگم.انگشت اشاره شو سمتم تهدیدوار دراز کرد. گفت:
- تو مدتی که نیستم خرید و غیره نمیری....حتی اگه آقاجونم بگه روستا هم نمیری....اصلا پاتو از خونه بیرون نمی ذاری....اگه بفهمم بد میشم برات.فهمیدی چی گفتم؟هاج و واج نگاهش کردم که چطور پره های بینی اش از حرص باز و بسته میشد و چشمهاش به رنگ خون بود.نفسی بلند از روی حرص کشید و بعد با گامهای بلندی سمت در رفت و اونو محکم بست.دلم گرفته بود.جوری که حس می کردم باید فقط فریاد بکشم تا سبک شم.دستمو جلوی دهانم گذاشتم تا صدای گریه هام حداقل بیرون نره.پرده رو کنار زدم و نگاهش کردم که پوتین های سربازیشو پوشیده بود.حتی سوار ماشینش هم نشد و فقط با سرعت رفت.خدایا قلبم درد می کنه این حق من بود اجازه چنین چیزی رو ندم اما چرا پس حالم خوب نبود.تهش چی؟تا کِی می تونستم مقایلش بایستم.چرا نمی تونستم نفس بکشم....؟افتادم روی تختش و دستمو جلوی دهانم گذاشتم و بی صدا اشک ریختم.حالم اصلاخوب نبود.مثل مرده ای متحرک بودم و زل زده بودم به در و دیوار اتاقش.یکهو صدای تلفنش بلند شد.مردد بودم جواب بدم یا نه اما یادم افتاد حتما پروانه است غیر از اون تا حالا ندیده بودم کسی بهش زنگ بزنم حرصم بیشتر شد. سمت تلفن رفتم و جواب دادم.خودش بود...پروانه!با ناز گفت:
- الو فرهادم...حرصمو بلعیدم و گفتم:
- فرهاد نیست رفته...صداش پشت تلفن بریددلم خنک شده بود.سکوتی تحویلم داد و بالاخره گفت:
- اما دو روز مرخصی داشت که...با غیظ گفتم:
- نمی دونم دیگه رفت...موند تا مرخصی بعدی که بیاد....تا اون موقع زنگ نزن و بعد تلفن رو با حرص کوبیدم.انگار از عالم و آدم عصبی بودم و انقدر گریه کرده بودم صورتم کثیف شده و باید دست و صورتمو میشستم.از اتاق بیرون اومدم و آبی به صورتم زدم.وقتی پدربزرگ فرهاد بیدار شده بود سراغ فرهادو گرفت.با صدای آهسته ای گفتم:
- رفت خونه دوستش و گفت از اونجا میره سربازخونه...مشتشو روی میز کوبید و گفت:
- چرا؟ تو چیزی بهش گفتی؟نفسمو تو سیــــ.ـنه حبس کردم.نمی تونستم جواب بدم....مضطرب شده بودم.دستشو بالا برد و گفت:
- باشه برو...قلبم تو قفس سیــــ.ـنه ام بی قرار بود.ازشون اجازه خواستم و برگشتم اتاق.دوباره به در و دیوار اتاق فرهاد خیره شدم.اگه حالا همه چیزو از چشم من می دیدن چی میشد؟تا مدتی توی اتاق موندم.وقتی بیرون اومدم از صحبتهاشون فهمیدم امروز قرار بود برای خواستگاری طاهر برن....
ادامه دارد
خوشت اومد واکنش یادت نره 🦋
Post #64888
22
- ❤ 2
- 🥰 1
- 🤔 1
- 💯 1