. ⊰⃟𖠇࿐ྀུ📚✨📚༅࿇༅═┅───
🥲#برشی_از_یک_زندگی
#سیب_سرخ
#قسمت_نودویک
راوی نازگل
فریبا ظرف غذا رو جلو رومون گذاشت و گفت:
- تو رو خدا ببخشید من اصلا آشپزیم خوب نیست....نه بلدم نه دوست دارم.دیگه بدمزه بود یا هرچی ببخشید.انشالله از فردا دستپخت عزیز خانم رو می خوریم...قلبم تو هم مچاله شد.عزیز مریض احوال بودآخه چطوری برای چند نفر غذا می پخت.قرار هم نبود اصلا ما کلفت این خانواده بشیم.لعنت به آقام که ما رو به این روز انداخت.همین که فریبا رفت منم اشکم ریخت.عزیز گفت:
- هیس دختر گریه نکن....مگه بده اومدیم جای گرم و نرم....از اون خونه که بهتره....زمستون هم نزدیک بود و کلی باید غصه میخوردیم که سقفش قراره آب چکه کنه تو برف و بارون....من که هر روز صبح نون میپزم....غذا برا خودمون می پزم....قالی می بافم. هر روز خدا کار می کردم دیگه. حالا به جاش برا اینها غذا می پزم. تو هم کمکم می کنی...نفسمو همراه با بغضم بلعیدم و گفتم:
- اما عزیز ما کلفت خودمون بودیم نه این آدمهای از خود راضی....ببین پسرت که براش جونتو میدی به چه روزمون انداخت....حالا باید این آدمهای از خود راضی هم تحمل کنیم. عزیز ما مجبور نیستیم. همین امشب به پدر و پدربزرگ فرهاد بگو نمی مونیم. مگه برده خریدن نگاهشو بهم دوخت.نگران و بی حال بودو تو سرش داشت فکر و خیال می کرد.گفت:
- مادر نمیشه که....قبول نمیکنن...استغفار کن و غذاتو بخور.آه از نهادم براومد.می دونستم چرا راضی نمیشد.می ترسید بهشون بربخوره و دیگه خرج دوا و درمون آقام رو ندم اما من نمی خواستم این خونه رو تحمل کنم.بالاخره می رفتم بالاخره فرار می کردم.اینجا نمی موندم.هنوزم یادم نرفته چطوری بهم گوسفند گفته بودن بعد خوردن ناهار به عزیز گفتم:
- عزیز همه خوابن...میشه منم بیام اتاق تو.نگاهی حواله ام کرد و گفت:
- چی بگم مادر بیاحتی دو ساعتی هم دور موندن از فرهاد غنیمت بود.مدام تو دلم می گفتم فرهاد سربازه یه امشب هم هست و باز میره.موند تا جمعه بعد که باز بیاد مرخصی دنبال عزیز تا اتاق کوچکش راه افتادم که نگاهی به دور و بر کرد و روی زمین نشست.گفتم:
- رو زمین چرا؟ شهری ها به زمین نشستن عادت ندارن.پاهاشو دراز کرد و گفت:
- مگه به عادت اونهاست...ببین نازگل تو تا کِی می خوای از شوهرت فرار کنی؟
سوالش بهم برخورد.اونم وقتی هنوز چشمهام پر اشک بود.گفتم:
- میگی چیکار کنم ؟سر تکون داد و گفت:
- با تو هم که نمیشه دو کلوم حرف زد.اما هرچیه شوهرته....نمی تونی فرار کنی....نگاهم با گلایه بهش خیره موند...هیچ کس تو این دنیا حال منو انگار نمی فهمید...نشستم روی زمین روبروش و خیره موندم بهش....داشت پاهاشو مالش می داد....زانوهامو بغـــل کردم و به در و دیوار خیره شدم.نمی دونم چرا انقدر خوابم می اومد.چشمهام رو هم سنگین شد و همون جا نشسته خوابم برد.وقتی بیدار شدم خبری از عزیز نبود.هراسان از جا بلند شدم جلو آینه موهامو مرتب کردم و یواشکی سرک کشیدم.کسی بیرون نبود.پاورچین قدم به بیرون گذاشتم که صدایی اومد:
- دنبال کی هستی؟فرهاد بود....به قدری از دستش کفری بودم که حتی نمی خواستم باهاس هم کلام شم...حس می کردم دلمو شکسته....عزتمو لکه دار کرده.اون روز که جواب پدربزرگشو داد و با جسارت از میز ناهار بلند شد و گفت برم می گردونه روستا....اون لحظه ای که منو برد بازار زرگرها و برات گردنبند طلا خرید چقدر آروم گرفتم و فکر کردم مَرده...چقدر ته قلبم به خودم خرده گرفتم که برای چی چندباری باهاش تندی کرده بودم...هرچند هنوز جایی از قلبم ازش زخم داشت....برای اینکه منو با دوستش یکجا برده بود سینمااما هربار که دلم از این کارش به درد اومد به خودم گفتم حق داره خب اونم نمی خواسته از روستا زن بگیره و دلش جای دیگه است. حتی پروانه هم گناه نداره....چون اونم عاشق فرهاده اما همه چیز امروز صبح با کارهای فرهاد بهم ریخت.الان دوباره تو دلم جز نفرت حسی بهش نبود.جلوتر اومد و گفت:
- به چی داری فکر می کنی؟سرمو چرخوندم تا نگاهش نکنم و گفتم:
- خوابم برد. بیدار شدم. عزیز نبود....تو نمی دونی کجاست؟نزدیک تر شد بهم و با صدای حق به جانبی گفت:
- رفتن اتاق مادرم...با فریبا رفتن....مسیرمو سمت اتاق مادرش کج کردم که گفت:
- کجا؟ جواب دادم:
- میخوام برم پیششون...با لحنی کوبنده گفت:
- لازم نکرده....من دلم چایی می خواد.برو برام چایی درست کن....مگه خدمتکار خونه نیستی؟قلبم وایساد....چه هیزم تری بهش فروخته بودم که باهام اینجوری تا می کرد.نفسمو تو سیــــ.ـنه حبس کردم و نمی خواستم گزکی دستش بدم.گفتم:
- باشه و راهمو به سمت آشپزخونه کشیدم...
ادامه دارد...
خوشت اومد واکنش یادت نره 🦋
Post #64512
36
- ❤ 2
- 👏 1
- 🤣 1