TGViewer
مَِــَِوَِزَِیَِڪَِــ‌وَِیَِدَِئَِوَِمَِــَِتَِـنَِ‌نَِاَِبَِ 🌺 مَِــَِوَِزَِیَِڪَِــ‌وَِیَِدَِئَِوَِمَِــَِتَِـنَِ‌نَِاَِبَِ 🌺 @matn_nabe1 · 567 subscribers
Post #64511 34
. ⊰⃟𖠇࿐ྀུ📚✨📚༅࿇༅═‎┅───


🥲#برشی_از_یک_زندگی
#سیب_سرخ
#قسمت_نود

تو طول راه دیگه با هم حرف نزدیم.
دلم می خواست فقط زودتر برسیم تبریز....
همین که رسیدیم و ماشین رو نگه داشتم دوباره برگشتم سمت عقب تا نازگل رو نگاه کنم....
گردنش خم بود و با این حال حالت چهره اش کاملا مغرورانه و عصبی....
پیاده شدم و درو براشون باز کردم.
مادربزرگش همون اول پیاده شد و تشکر کرد اما نازکل تکون نمی خورد.
دستمو گذاشتم روی در ماشین و به طرف داخل خم شدم...
گفتم:
- می خوای تو ماشین بمونی؟ یا بالاخره پیاده هم میشی....؟
نگاهشو به سمتم چرخوند....
با غیظ گفت:
- راه دیگه ای ندارم...تو و خانواده ات برده گرفتین....
عصبی توپیدم:
- بسه کافیه....پیاده شو....
نفس پردردی بیرون داد و اومد نزدیک تر. از این همه غرور و تکبرش داشتم کفری میشدم....
کیف لباس ها و وسایل ضروریشون رو از تو صندوق عقب برداشتم.رفتیم داخل و فریبا با گشاده رویی به استقبالشون رفت.
مادربزرگش با لبخند جواب فریبا رو داد اما این آهوی وحشی حتی درست و حسابی جواب سلامش هم نداد.
فریبا گفت:
- یکم زیرزمین کار داره اما تا دو سه روز آماده میشه. عزیز خانم شما با من بیا میبرمت اتاق بتول. اتاقش کوچیکه اما چند روزی سر کنید زیرزمین آماده شه. نازگل تو هم که برو اتاق فرهاد....
نگاهمو به نازگل کشیدم.
دستی به جلوی موهاش کشید و گفت:
- منم با عزیز میرم...
فریبا جلوشو گرفت و گفت:
- نمیشه قشنگم. میگم اونجا کوچیکه...تو دیگه شوهر داری باید بری اتاق شوهرت....الان بقیه خوابن. تو هم برو استراحت کن. من خودم براتون غذا گرم می کنم میارم.
خون خونش رو داشت می خورد اما من حتی نمی دونستم حسم چیه....
حرص بود...طمع بود...خوش خیالی بود...؟
فریبا نازگل رو برگردوند و در حالی که اتاق منو نشونش می داد با چشم و ابرو به منم اشاره کرد که باهاش برم.نسبت بهش بی اعتنا برخورد کردم و رفتم اتاقم.
تهش که مجبور بود دنبالم بیاد.
آهسته قدم برمی داشت و سرش رو به پایین بود....
همونحا نزدیک به در ایستاد و تکون نخورد.
نمی خواست قدم به جلو بذاره. گفتم:
- هان چیه؟ بیا تو...
با حرفم سرشو بالا گرفت و نفرتشو به صورتم پاشید....
و بعد قدم جلو برداشت و ایستاد....
باید مثل خودش رفتار می کردم....
همون اندازه مغرورانه....
دراز کشیدم روی تخت و گفتم:
- من خوابم میاد. میل به غذا هم ندارم. یا خودت یه جایی پیدا کن بخواب یا برو اشپزخونه غذا بخور....حوصله سر و صدا ندارم... و بعد هم چشمهامو بستم....
سعی می کردم آروم نفس بکشم اما نمیشد....
یعنی حسن در مورد چه کس دیگه ای می خواست حرف بزنه و مادرش نذاشت.
پای یکی دیگه هم درمیان بود؟
یکی دیگه هم نازگلو دوست داشت؟
هیچی نمی دونستم.
صدای آهسته قدمهای نازگل رو شنیدم که به سمت بیرون برمی داشت و بعد درو بست....
چشم باز کردم و نیم خیز شدم....
حالم بد بود....
خیلی بد بود....
این دختره روستایی زیادی رفته بود تو سرم....
زیادی داشتم بهش فکر می کردم..
زیادی برام مهم شده بود....
نه دیگه واقعا کافیه.
اصلا گور بابای هرکی که تو زندگیش بود.... به من چه....
دوباره سرمو گذاشتم روی بالش و چشمهاهمو زوری بستم....
اما مگه میشد یه دل سیر راحت خوابید؟

ادامه دارد


  
  • ❤ 2
  • 💯 1
  • 🦄 1
More from @matn_nabe1
  1. Oct 7, 2026پسرم....
  2. Oct 7, 2026من نمیگم دوستت دارم❤️❤️
  3. Oct 7, 2026عصرزیباتون بخیر وشادی
  4. Oct 7, 2026کاش هیچوقت بزرگ نمیشدیم😢 کاش میشد دوباره برگردیم به زندگی😢 👌👌❤️❤️
  5. Oct 7, 2026تقدیم به قلب مهربونتون موزیک ویدیو داریوش😘❤️
  6. Oct 7, 2026video post
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →