TGViewer
مَِــَِوَِزَِیَِڪَِــ‌وَِیَِدَِئَِوَِمَِــَِتَِـنَِ‌نَِاَِبَِ 🌺 مَِــَِوَِزَِیَِڪَِــ‌وَِیَِدَِئَِوَِمَِــَِتَِـنَِ‌نَِاَِبَِ 🌺 @matn_nabe1 · 568 subscribers
Post #64510 33
. ⊰⃟𖠇࿐ྀུ📚✨📚༅࿇༅═‎┅───


🥲#برشی_از_یک_زندگی
#سیب_سرخ
#قسمت_هشتادونه

یه نخ بیرون کشیدم.
گفتم:
- خب چطوری آتیشش بزنم....؟
فندکشو درآورد و چند بار تق تق زد تا سیگار روشن شد....
بین دو انگشتم سیگارو سفت نگه داشتم و تشکر کردم و اون رفت.پوکی به سیگارم زدم و دوباره خیره شدم به نازگل....
به نظر می رسید گریه اش قطع شده....
چند پوک دیگه به سیگار زدم و تو همون حالت نگاهش کردم....
آخر هم طاقت نیاوردم و رفتم سمت ماشین.
هنوز سیگار لای انگشتهام بود....
پوکی که زدم به سرفه افتاد و با صدایی گرفته گفت:
- دارم خفه میشم خاموشش کن.
نگاهمو چرخوندم عقب....
نگاهم نمی کرد اما خوب بلد بود باهام رسمی و جدی حرف بزنه.
پوزخندی زدم.
سیگار رو از لای پنجره انداختم بیرون و از تو آیینه ماشین نگاهش کردم.
هیچی دیگه نمی گفت.
با طعنه گفتم:
- چیه بالاخره آروم شدی؟
سرشو بالا گرفت و قاب چشمهاش افتاد تو آیینه.
با حرصی نامحسوس تو کلامش گفت:
- من فکر کردم تو واقعا آدم خوبی هستی..برای همینم حتی فکر کردم جلوی پدربزرگت اگه روزی لازم باشه طرفم درمیای اما الان داری منو میبری خونه ای که مال اونه....برای اینکه من و عزیزم کلفتی اش رو بکنیم.... چطوری واقعا میتونی چنین آدمی باشی. متنفرم ازت....سیــــ.ـنه ام سنگین شد....
باز کلمه تنفر رو از زبونش شنیده بودم و دلم می خواست فقط یه چیزی رو زیر دستهام لِه و نابود کنم....
چرخیدم سمتش و دستمو گذاشتم روی صندلی بغـــلیم....
خیره شدم بهش....
با حرص نگاهم می کرد.
منم با حرص گفتم:
- چیه؟ چرا انقدر دوست داری بمونی اینجا....برای آدم خاصیه؟ برای دیدن کیه؟ هان؟ جواب بده...
مردمک چشمهاش تکون خورد...
انگاری که حرفمو نفهمیده بود.
گفت:
- اینها چیه داری می گی؟ برای دیدن کی؟ من مگه به غیر عزیزم کسی رو دارم؟
داشت دروغ می گفت.
نمی دونم الان هم حسی به معلم روستا داشت یا نه....
اما هرچی بود اطمینان داشتم یه زمانی به اون علاقه داشته.
تا خواستم چیزی بگم مادربزرگش اومد.
وسایل رو جمع کرده بود.
حوصله یکی به دو کردن با نازگل رو نداشتم....
پیاده شدم و کیف وسایل رو ازش گرفتم....صورت مادربزرگش هم مضطرب بود...
کیف رو گذاشتم صندوق عقب و در ماشین رو براش باز کرد.
کنار نوه اش نشست و هیچی نگفت.
اما نازگل لحظه آخری گفت:
- فرهاد خواهش می کنم بذار برگردیم...لطفا....
دلم می خواست به حرفش گوش بدم اما حرص و حسادت درونم نمی ذاشت....
برگشتم جلو و کلید ماشین رو چرخوندم و راه افتادم....
آه غلیظی کشید و مادربزرگش برای اینکه دلداریش بده گفت:
- نازگل مادر جای غریب که نمی ریم...گریه نکن...هیچی جوابشو نداد و حالا فقط صدای گریه های آرومش تو فضای ماشین پخش بود....
از یک خشم پر بودم....
چرا داشتم این کارها رو می کردم چرا؟
لعنت بهت فریبا که این دخترو برام انتخاب کردی. یعنی تو این روستا یه دختر دیگه جز نازگل نبود.؟ آخ که چقدر از دستش عصبی بودم.... انگاری نقطه ضعفمو می دونست و درست دست گذاشته بود رو دختری که محال بود دلم نخواد تجربه اش کنم.

ادامه دارد...
  • ❤ 2
  • 🐳 1
  • 💯 1
More from @matn_nabe1
  1. Oct 7, 2026سلام عزیزان شبتون ارامش و بخیر😍
  2. Oct 7, 2026تو همان یاری هستی که شهریار میگه شهر بدون اون ارزش دیدن ندارد😍♥️
  3. Oct 7, 2026هیچ تضمینی نیست..... ‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌ 🌹🕊🌹
  4. Oct 7, 2026بسیار بسیار زیبا و دیدنی حتما ببینید از دست ندید... ‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌ 🌹…
  5. Oct 7, 2026اسم قدیمی پارک های تهران چی بود ؟؟ شما هم اسم یه پارک یا محله قدیمی رو بگین که تغییر کرده…
  6. Oct 7, 2026نَہ دلگیرم نَہ می‌پُرسم چرا اینگونہ کمرنگی هر آنکس خواست کم باشد، بہ کمتر بودنش منم شادَم…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →