TGViewer
مَِــَِوَِزَِیَِڪَِــ‌وَِیَِدَِئَِوَِمَِــَِتَِـنَِ‌نَِاَِبَِ 🌺 مَِــَِوَِزَِیَِڪَِــ‌وَِیَِدَِئَِوَِمَِــَِتَِـنَِ‌نَِاَِبَِ 🌺 @matn_nabe1 · 567 subscribers
Post #64509 27
. ⊰⃟𖠇࿐ྀུ📚✨📚༅࿇༅═‎┅───


🥲#برشی_از_یک_زندگی
#سیب_سرخ
#قسمت_هشتادوهشت

- دیگه داری عصبیم می کنی....از دستت خسته شدم....تو به چه جراتی همیشه میخوای برام تعیین تکلیف کنی؟ همین خونه بغـــلی که میگی اجاره کردیم و خونه مونه حق ندارم بیام...اصلا روستا گفتی نیام...اما تو برای من نمی تونی تکلیف تعیین کنی....دستور آقاجونمه که بیاین تبریز....هر دوی شما...بتول رفته و باید خونه ما کار کنید. شده کلفتمون بشی باید این کار انجام شه. شنیدی چی گفتم؟ صدای نفسهاش بدتر تند شد.مردمک چشمهاش می لرزید و لبهاش به سختی سعی می کردند نلرزند...مادربزگش گفت:
- یعنی بیایم خونه شما کار کنیم؟با سوالش دلم یه جوری شد.حتما دلش نمی خواست خدمتکاری کنه اینجا زندگی سختی داشتن ولی به خودشون متکی بودن اما به سختی لب زدم گفتم:
- بله...نازگل نگاهی شاکی به حرکت دستش انداختم و بعد صورتش....چرا وقتی نگاهش می کردم یادم می اومد صدیقه گفته عاشق معلم روستا بوده؟..گفتم:
- کو اون چمدون که فریبا توش لباس برای نازگل فرستاده بود...؟ هرچیزی لازم دارید بریز داخلش و بعد از حرص چند تا لباس روی آویز رو تو مشتم کشیدم و انداختم پایین. گفتم:
- زود باشید عجله دارم...مادربزرگش با تته پته گفت:
- یعنی چی بریم تبریز؟نگاهی به نازگل که تو قاب در ایستاده بود انداختم و بعد به مادربزرگش.با طعنه گفتم:
- مادر شما خسته نشدی با این سنت برای شستن لباس باید تا اون سر روستا بری؟ من و خانواده ام داریم بهتون کمک می کنیم....خونه ما بزرگه....زیرزمین رو خالی می کنیم از این به بعد میاین اونجا زندگی کنید....تا وقتی که این چند ماه هم بگذره و عقد بینمون تموم شه...
نازگل نفس بلندی کشید و با اعتراض گفت:
- قرار ما این نبود که ما بیایم تبریز....قرار بود فوقش تو بیای روستا و برای همینم این خونه بغـــلیی رو اجاره کردین...اون لحظه تحت تاثیر حسهای زیادی بودم....نمی دونسم چی درسته چی غلط.... اما قدم سمتش گذاشتم و با عصبانیت و فریاد گفتم:با حرفهای معلم و طرفداری هایی که از نازگل می کرد نکنه اونم دلبسته این دختر یاغی خوشگل بود....؟ گفتم:
- چته؟ چرا چنگ میزنی؟گردنشو تاب داد و گفت:
- قرار شد یه عقد ساده باشه....اما تو میخوای من و عزیز رو بکشونی تبریز....اونم برای چی...برای اینکه بین خانواده شما زندگی کنیم و کلفتتون شیم....مگه تو ندیدی پدربزرگت چقدر از من متنفره...گفتم:
- نازگل با من بحث نکن....خسته ام و حوصله یکی به دو کردن با تو رو ندارم همین الان جمع میکنی و مثل بچه آدم میای میشینی تو ماشینم و میریم تبریز...لبهاش بالاخره لرزید اما گفت:
- من نمیام....نمیتونی مجبوری ببری....
سرم داشت می ترکید....حس می کردم باروتم و آتیش زدن بهم....مگر نه طبیعی نبود اینجوری الو بگیرم....هی سعی کردم خوددار باشم...هی سعی کردم خشمم رو کنترل کنم اما نشد....بهش توپیدم:
- تو احمقی؟ کلا خوشت میاد زجر بکشی؟ اونجا خونه گرم و حموم گرم و هزار تا مزیت دیگه هم داری....پس چه مرگته؟
اشکهاش کنار زد و با دست بازوشو فشرد....حتی لباسهاش خاکی شده بود.گفت:
- اینجا عزت نفس دارم....فرهاد تو رو خدا نکن....تو که اینجوری نبودی...من نمی خوام بیام تبریز و خونه شما زندگی کنم.انقدر با لحن مظلومانه ای حرفهاشو گفت که یه لحظه دلم سوخت اما همون دلی که براش می سوخت از دست این دختر یاغی عصبی هم بود.در ماشین رو باز کردم و به داخل هلش دادم.تا خواست تکون بخوره فورا درو بستم و از بیرون قفلش کردم...دستهاش چسبید به شیشه ماشین و از پشت شیشه با گریه نگاهم کرد.نگاهمو گرفتم.رفتم داخل و به مادربزگش گفتم:
- کو وسایل ضروریتون؟ کمک می کنم جمع کنید...از دستپاچگی اش معلوم بود اونم راضی نیست اما گفت:
- شما برو بیرون...من الان جمع می کنم.حوصله نداشتم و بیرون اومدم همونجا تکیه دادم به دیوار....اما نگاهم به نازگل بود که صورتشو با دستهاش پوشونده و اشک می ریخت.هنوز ایستاده بودم و نگاهش می کردم.متوجه مردی شدم که از جلوی خونه رد میشد.یه نگاهی به من و بعد داخل ماشین انداخت و بعد فورا سرشو پایین انداخت.لباسهاش بوی سیگار می داد.صداش زدم:
- هِی عمو....سر بلند کرد و نگاهم کرد....این روستا کوچک بود و شک ندارم منو میشناخت. بهش گفتم:
- سیگار داری؟یکم تعلل کرد و بعد بسته سیگارو از جیبش درآورد.

ادامه دارد

خوشت اومد واکنش یادت نره 🦋


 
  • ❤ 2
  • 👌 1
  • 🥴 1
  • 💯 1
More from @matn_nabe1
  1. Oct 7, 2026رفیق با معرفت
  2. Oct 7, 2026کانالمون چشم نخوره لایک به مالکمون🫂 لایک به مدیرا🩷 لایک به ادمینا 😘 لایک به فعالا 😍 لا…
  3. Oct 7, 2026سلام ظـــღـــهرتون دل انگـــــ💕ـــــــیز
  4. Oct 7, 2026بعضی روزها آرزو می‌کنم به گذشته برگردم… نه بخاطر اینکه چیزی را عوض کنم نه،بلکه واسه اینکه…
  5. Oct 7, 2026video post
  6. Oct 7, 2026ظهر بخیر دوستای گلم
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →