TGViewer
مَِــَِوَِزَِیَِڪَِــ‌وَِیَِدَِئَِوَِمَِــَِتَِـنَِ‌نَِاَِبَِ 🌺 مَِــَِوَِزَِیَِڪَِــ‌وَِیَِدَِئَِوَِمَِــَِتَِـنَِ‌نَِاَِبَِ 🌺 @matn_nabe1 · 566 subscribers
Post #64341 37
. ⊰⃟𖠇࿐ྀུ📚✨📚༅࿇༅═‎┅───


🥲#برشی_از_یک_زندگی
#سیب_سرخ
#قسمت_هشتادوپنج

- چه خواهر خوبی دارم من که انقدر فکر برادرشه...خودشو ازم جدا کرد و گفت:
- پاشو صبحونه بخور راه بیفت دیر می کنی.بلند شدم.دستی لای موهام تو آینه کشیدم و بعد رفتم سراغ صبحونه...فریبا موقع راه افتادنم گفت:
- فقط ما هیچی هنوز به نازگل و مادربزرگش نگفتیم. دیگه خودت راضیشون کن...پشت کفشمو کشیدم و گفتم:
- مگه بهش نگفتین؟سرشو تکون داد و گفت:
- نه...نوچی کردم و گفتم:
- تو اون دخترو نمیشناسی؟ نمی دونی چه اخلاقی داره...دفعه آخر گفت نرم هیچ وقت دنبالش. حالا راه بیفتم بی مقدمه بگم بار و بندیلش رو ببنده و بیاد پیش ما...بهم نزدیک تر شد.نگاهی کرد و گفت:
- فرهاد نگو که از دختره این همه می ترسی. ناسلامتی مردی...تو مردهای خانواده ما تا حالا زن ذلیل دیده نشده.یکم جربزه مردونه داشته باش.به فکر افتادم و سری تکون دادم و کلید ماشین رو از جیبم برداشتم.گفتم:
- می بینم که خواهرشوهر بازیت گرفته...فعلا من رفتم تا ببینم چطوری می تونم این آهوی وحشی رو رام کنم و با خودم بیارمش تبریز...یا شنیدن توصیفاتم از نازگل ابرویی با تعجب بالا داد اما چیزی نگفت.سوار شدم و ضبط رو روشن کردم...مطمئن بودم راه سختی دارم تا بتونم نازگل رو راضی کنم.بالاخره بعد حدود دو ساعتی رسیدم...تو راه ورودی روستا بودم که نگاهم افتاد به بقالی همون پسری که بار اول وقتی دنبال نازگل بودم جای نازگل رو نشونم داد.اسمش حسن بود.همونی که به نازگل گفته بود من میتونم طلاقش بدم...نمی دونم چی تو سرم گذشت که کمی عصبی شدم و ماشینو کنار زدم.پیاده شدم و رفتم داخل...با ورود من سرشو بالا آورد و نگاه کرد.رفتم نزدیکش و اشاره ای به نوشابه ها انداختم.گفتم:
- یکی سیاهشو بده...برام شیر شد و گفتم:
- نوشابه نداریم....یکم جلوتر یه بقالی دیگه هم هست.هم خنده ام گرفت....هم حرصم...دستمو گذاشتم رو پیشخوانش و با یک حس پیروزمندانه ای گفتم:
- چیه؟ دشمنی داری باهام؟ حرصت گرفته من شدم شوهر نازگل.....؟بعد صدامو عصبی تر کردم و گفتم:
- گوش کن ببین بهت چی میگم....دفعه آخرت باشه دور و برش می پلکی و بهش میگی من همین الان هم میتونم طلاقش بدم....فهمیدی چی گفتم؟بر و بر نگاهم کرد و گفت:
- تهش چی؟ تهش که طلاق میدی؟ یا که بعد طلاق هم میخوای زندگیشو تباه کنی و نذاری دیگه با کسی شوهر کنه؟نفس هام تند و تیز شد...داشت عملا بهم میگفت منتظره من نازگلو طلاق بدم تا
باهاش ازدواج کنه...نتونستم خودمو کنترل کنم و از دو طرف یقه اش گرفتم و گفتم:
- زر اضافی بزنی همه دندون هاتو تو دهنت خرد می کنم....اومدم نازگل رو با خودم ببرم شهر. شده بعد طلاق هم یه کاری می کنم بمونه شهر و دست تویِ مفنگی بهش نرسه...نفس نفس زد و حرصی بود.یکهو گفت:
- تو فکر کردی الان نازگل از تو خوشش میاد؟ اصلا خبر داری اون تو دِه عاشق کی بود؟ 

چشمهام گرد و وحشت زده شد.
حتما داشت رجز میخونه....
گفتم:
- دروغ میخوای تحویلم بدی که به چی برسی؟
با حرص دستهامو از یقه اش کنار زد و گفت:
- چرا نمیری از دوستش صدیقه بپرسی؟ اون که دروغ نمیگه. نازگل عاشق معلم روستا بود....خودم دیده بودم وقتی میرفت پیش اون سرخ و سفید میشد.حتی آقا معلم قول داده بود درس و کتاب یادش بده....من دروغ میگم.دوستش که نمی گه...دنیا انگار در یک آن دور سرم چرخید.حرصی شده بودم...دوباره طرفش حمله ور شدم و به یقه اش چنگ زدم.معلوم بود اونم از دستم عصبیه.گفت:
- یه یاروی دیگه هم هست پیِ زنته....میخوای بدونی کیه؟ خودم دو بار دیدم اومده با نازگل حرف بزنه.عصبانیتم بیشتر شد.شاید دروغ می گفت.شاید می خواست حرص منو دربیاره.من نباید باور می کردم اما خوب داشت مغز منو شستشو می داد.گفتم:
- کی؟ منظورت چیه؟تا خواست زبون باز کنه صدای جیـ.ــغ و داد زنی از پشت سرم اومد.پیراهنمو کشید و گفت:
- چیکار می کنی پسرمو ولش کن.یقه حسن رو ول کردم و چرخیدم سمتش.خیلی عصبی شده بودم. گفتم:
- پسرته؟ پسرت داره زبون درازی می کنه می خوام ببینم از کدوم گو.ه حرف می زنه.بعد دوباره سمت حسن چرخیدم و گفتم:
- یالله حرف بزن...کی اومده بود دیدن نازگل.دهانشو بست و نگاهی به مادرش انداخت انگار که ازش می ترسید یا چی.مادرش دوباره جیـ.ــغ و داد کرد و گفت:
- اومدی مغازه پسرم ازش حرف بکشی؟ نمی دونی این بچه عقل درست و حسابی نداره و چرت و پرت زیاد میگه؟ از وقتی نازگل زن تو شده بدتر بهم ریخته برو بیرون...روزگارمو سیاه کردین یدونه این بچه مونده بود برام اونم ازم بگیرین راحت میشین؟برو بیرون اعصابم بهم ریخته بود.اینجا دیوونه خونه بود.حرفش مثل یه خوره داشت مغزمو می خورد.اینکه نازگل عاشق معلم روستا بوده.از طرفی اینکه گفته بود نازگل با یکی دیگه هم ملاقات کرده بود.بهش تهدیدوار نگاه کردم و گفتم:
- از کدوم یارو حرف می زنی زبان باز کرد و ..

ادامه دارد...

خوشت اومد واکنش یادت نره 🦋
  • ❤ 2
  • 🔥 1
  • 😱 1
  • 💯 1
More from @matn_nabe1
  1. Oct 5, 2026دوستان نازنین خسته نباشید همگے از اینڪه تا این ساعت از شب مارو با نگاههاے قشنگتون همراهے ڪ…
  2. Oct 5, 2026video post
  3. Oct 5, 2026به امید دیدار مجدد😍
  4. Oct 5, 2026video post
  5. Oct 5, 2026تقدیروتشڪرویژه👇♥️ از شما آقایون خانم ها ممنونم بابت حضور گرمتون وتقدیر و تشڪر🩷 از همراهی…
  6. Oct 5, 2026شب خوش به امید فردایی روشن
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →