. ⊰⃟𖠇࿐ྀུ📚✨📚༅࿇༅═┅───
🥲#برشی_از_یک_زندگی
#سیب_سرخ
#قسمت_هشتادوچهار
آهی بیرون دادم و بهش نزدیک تر شدم...گفتم:
- آقاجون نظرتون چیه به نازگل و مادربزرگش بگیم بیاد پیشمون....می دونید برای دانشگاه ثبت نام کردم و نمی تونم پیش مامان بمونم. باید کسی باشه کنارش بمونه....نازگل و مادربزرگش خوب نیستن؟ هرچی باشه اون دختره عروس شماست...با شنیدن اسم نازگل ابرو در هم کشید.عصبی شده بود.گفت:
- اون دختر زبون داره قد دو متر....اشتباه بود....از اول هم زن گرفتن برای فرهاد اشتباه بود....سربازیشو باید می خریدیم و می فرستادیم می رفت.هرچی میمونه بیشتر گند می زنه...با لبخندی گفتم:
- این تصمیم خود شما بود. چون می خواستید سربازی بره و مرد بشه...پوفی کشید و کلافه گفت:
- مرد نمیشه....این پسر از اول درست تربیت نشده....با این سربازی و زن گرفتن مرد نمیشه....از ده سالگی تا الان کار کردم تا بتونم پول جمع کنم. فکر اینکه بیشتر دار و ندارم بعد از مرگ به این پسره میرسه کلافه ام می کنه. می ترسم یک شبه به بادش بده.از خطوط چهره اش ناامیدی می باریدالبته حق هم داشت.فرهاد عزیز دردونه مامان بود.یادم نمیاد یه بار مامان منو همونجور که اونم بغل میکرد بغلم کنه....برای همین هم هیج وقت اون نوه ای نشد که آقاجون میخواست اما برای من اصلا مهم نبود.گفتم:
- اما آقاجون شما خودت هم متوجه شدی که فرهاد از نازگل بدش نمیاد....برای همینم براش طلا میخره و یا اونو با خودش میبره بیرون. حتما متوجه شدین چجوری نگاهش می کنه.قدمی سمتم برداشت و دستشو پشت کمرش قفل کرد.گفت:
- فریبا چی می خوای بگی.تا به حال دیدی فرهاد از دختری خوشش نیاد؟ پدرسگ آبروی ما رو قراره به باد بده....
- خب ما نباید اجازه بدیم.آقاجون یه چیزهایی هست که شما بهتر از من میدونی.گفتنش برام سخته اما تا فرهاد نازگل رو تصاحب نکنه از فکرش بیرون نمیاد. این دختر برخلاف تصور ما یه خطره.فکر کردیم یه دختر روستایی هست که دو سه روزی جیـ.ــغ و داد میکنه و بعد میشینه سرجاش. ولی نبود...غده.به قول شما زبون درازه. بعد فرهادی که تا حالا رو هر دختری دست گذاشته بهش نگه نگفتن معلومه جلوی این دختر کم میاره. بذاریم بمونه روستا؟آقاجون بهم اعتماد کن. این دختره به فرهاد بله نمی گه و فکر فرهاد پهلوی این دختره مونده. من برادرمو خوب میشناسم.بذارین بیاد همین خونه.اینجا که بیاد مجبوره برای هممون....علی الخصوص برای فرهاد سر خم کنه.بذارید فرهاد از این دختره سیر شه. اینجوری چند ماه بعد راحت تر ولش میکنه....مگرنه بیخیال این دختره نمیشه ها؟ می ترسم حتی قبول نکنه بره دنبال الهام.حالا چهره اش نگران تر به نظر می اومد و حس می کردم به هدفم نزدیک شدم.برای اینکه تیر آخر رو بزنم گفتم:
- این دختر باید تاوان بی ادبی هاش به شما رو هم بده.یه مدت بد نیست نوکری خونه شما رو بکنه.حرفهام انگار روش اثر گذاشته بود.دستهاشو از پشت کمر رها کرد و نگاهی به عکس مادربزرگ روی دیوار انداخت گفت:
- باشه هر چیزی صلاحه انجام بده....هفته بعد که فرهاد اومد مرخصی خودشو بفرست پیِ دختره و مادربزرگش.حق با توئه. خوبیت هم نداره دختره تو روستا بمونه.هرچی باشه عروس ماست. پدرش هم از تهران برگشت بهتره همین جا تو شهر درمانشو ادامه بده. دیگه برو. باید بخوابم.بالاخره موفق شده بودم تن و بدنم می لرزید.اما موفق شده بودم.بهش شب بخیر گفتم و از اتاق بیرون اومدم.
*فرهاد*
اون شب از سربازخونه برگشتم خونه...خیلی خوابم می اومد و یه راست تو تختخواب خوابم برد...صبح نمی دونم ساعت چند بود که یکی بیدارم کرد:
- فرهاد....فرهاد....پاشو دیگه بالاخره صدای فریبا رو تشخیص دادم.خواب الود روی تخت نشستم و گفتم:
- چرا نمی ذاری روز جمعه بخوابم؟دوباره تکونم داد و گفت:
- پاشو یه آبی به سر و صورتت بزن و راه بیفت روستا....آقاجون باشه رو گفته....برو دنبال نازگل و مادربزرگش.خواب یهویی از سرم پرید.گفتم:
- شوخی نکن....جدی جدی راضی شد؟
خنده سر داد و گفت:
- بله گفتم که راضی کردنش با من...نمی خوای بری دنبال زنت و با خودت بیاریش اینجا؟ دیروز رفتیم یه چند تا وسیله هم سفارش دادیم تا زیرزمین رو بچینن...دیگه کاملا خواب از سرم پریده بود.موذیانه نگاهش کردم.گفتم:
ادامه دارد
Post #64340
22
- ❤ 2
- 🤔 1
- 😍 1
- 💯 1