TGViewer
مَِــَِوَِزَِیَِڪَِــ‌وَِیَِدَِئَِوَِمَِــَِتَِـنَِ‌نَِاَِبَِ 🌺 مَِــَِوَِزَِیَِڪَِــ‌وَِیَِدَِئَِوَِمَِــَِتَِـنَِ‌نَِاَِبَِ 🌺 @matn_nabe1 · 566 subscribers
Post #64339 30
. ⊰⃟𖠇࿐ྀུ📚✨📚༅࿇༅═‎┅───


🥲#برشی_از_یک_زندگی
#سیب_سرخ
#قسمت_هشتادوسه

با شنیدن اسمش یه چیزی تو دلم تکون خورداما خودمو زدم به بی خیالی و گفتم:
- یعنی چی؟ منو کشوندی اینجا بپرسی نظرم در مورد نازگل چیه؟خندید و گفت:
- فرهاد من تو رو از حفظم....یه جورهایی خودم بزرگت کردم. با اینکه فقط هشت سال ازت بزرگم اما چون مامان همیشه روحی بیمار بود من مجبور بودم بهت حواسم باشه. من حتی سلیقه تو رو هم بلد بودم. برای همینم نازگل رو بین اون همه دختر برات انتخاب کردم...کاش می فهمیدم چرا در مورد نازگل می پرسید.گفتم:
- خب دمتون هم گرم که نازگل رو انتخاب کردی...حالا چی؟دوباره لبخندی زد و گفت:
- تو هم از دختره خوشت میاد. من می فهمم.اما بهت راه نمیده مگه نه؟داشت خیلی صریح ازم سوال می کرد.حتی نمیدونستم چی باید بگم.اما اخم کردم و گفتم:
- تو در مورد من چی فکر کردی؟ من دخترهای زیادی دور و برم بوده اما همیشه سعی کردم تا یه حدی فقط باهاشون پیش برم. این دختر هم زوری زن من شده. اصلا انتظاری ازش ندارم.دستشو زیر چونه ستون زد و به من نگاه کرد.گفت:
- اوهوم چه جالب، ولی من حس میکنم این دختره حتی تا اون حدی هم که با بقیه دخترها پیش رفتی بهت اجازه نمیده.دخترسرسختیه....محکم....جدی.مثل بقیه دخترها هم هول شوهرش نیست.با دیدن جنابعالی و موقعیت های خانوادگیت هم خودشو نباخته. همین با بقیه متفاوتش می کنه.نه؟ فقط خوشگلیش نیست.چه خوب داشت از نازگل تعریف می کرد و من با شنیدن حرفهاش باز یه چیزی تو دلم تکون می خورد. دوباره گفت:
- فرهاد اون دختر خیلی خوشگله. واقعا هم حقش نبود تو اون ده کوره به دنیا بیاد. اگه تو یه خانواده خوب به دنیا اومده بود چه بسا تا الان خیلی ها به خاطر زیباییش اونو می خواستن.داشت حوصله ام سر می رفت.حرصی گفتم:
- خب که چی.میخوای به چی برسی..؟ از بحث خدمتکار بعدی خونه رسیدی به اینکه نازگل خوشگله و به من راه نمیده؟ خب آره روی خوش نشون نمیده. چیکار کنم؟ برم زوری باهاش باشم؟ چی به تو می رسه؟ابروهاش پرید.گفت:
- چیزی قرار نیست به من برسه. من فقط فکر توئم. می بینم فکرت پیش دختره است اما ازت دوره. نظرت چیه بگیم نازگل و مادربزرگش بیان خونه ما و کار کنن؟ هاج و واج نگاهش کردم.چی داشت میگفت؟اینکه نازگل بیاد خدمتکار خونه ما شه؟گفتم:
- چی؟ بیاد خدمتکاری ما رو بکنه؟ همین الان گفتی تو خانواده خوبی اگر بود زندگی خیلی بهتری داشت. بعد تو می خوای بیاد خدمتکارمون شه؟- این همه عصبانی نشو...پس کی بود رفته براش طلا خریده. آقا فرهاد همه خبرها به آقاجون رسیده. حسابی هم از دستت عصبی بود. من جمعش کردم. تو واقعا یعنی بدت میاد وقتی میای مرخصی نازگل خونه باشه؟ یا نه جدی می خوای تا تموم شدن سربازیت دختره بمونه روستا؟داشت ترغیبم می کرد...چقدر واقعا دلم می خواست وقتی اینجوری میام خونه، نازگل هم باشه...از فکرش هم حتی لبخند روی لبم می اومد.باید به خودم اعتراف کنم مدام نگرانش بودم...تو سربازخونه...موقع آموزش...موقع خواب....موقع نگهبانی....همش با خودم می گفتم الان تو روستا چیکار میکنه.برام مهم شده بود.بدون اینکه خودم بخوام مهم شده بود.بلند شدم و تو اتاقش دوری زدم و بهش نزدیک شدم.یکی از عطرهاشو از روی میز برداشتم و بو کردم.روزی اولی که نازگل اومد اینجا، فریبا همین عطر رو بهش داده بود...عطر رو گذاشتم جاشو و کمی سمتش خم شدم و گفتم:
- چه خواهر خوبی؟! یعنی انقدر فکر برادرتی؟ چرا؟بلند شد و روبروم ایستاد.
گفتم:
- بله فکر برادرم هستم. حالا اگه بله بگی راضی کردن آقاجون هم با من...چشمهامو ریز کردم.گفتم:
- چرا انقدر به بودنِ این دختره تو زندگیم اصرار داری؟نکنه هنوزم همون قضیه است که...دستشو بالا آورد و نذاشت ادامه بدم...گفت:
- اصلا و اصلا به اون مربوط نیست....سالها گذشته....سالها....حالا بله میگی برم با آقاجون حرف بزنم....؟تو دوراهی گیر افتاده بودم.هم دلم می خواست نازگل بیاد همین خونه کنارمون و هم نمی خواستم بشه خدمتکارمون...کلی با خودم کلنجار می رفتم و در نهایت گفتم:
-باشه با آقاجون حرف بزن...دیرم شده باید برم...لبخندش کاملا باز شد و فاتحانه نگاهم کرد.گفت:
- خیلی خوبه....برو دیر نکنی...قلبم توقفسه سیــــ.ـنه ام حالا یه ضرب میزد.از اتاقش بیرون اومدم و لباس پوشیدم تا دیگه برم سربازخونه....

*فریبا*

نگاهی به ساعت انداختم و منتظر شدم آقاجون صدام بزنه.بالاخره صدام زد.رفتم داخل و بهش سلام دادم.گفت:
- چیه فریبا؟ زنگ زدی کسی رو پیدا کنی؟
صدامو صاف کردم و گفتم:
- آقاجون راستش به نظرم الان پیدا کردن یه آدم مورد اعتماد خیلی سخته...ساعت مچی رو از دستش درآورد و گفت:
- فریبا داری همه چیز رو سخت می گیری....یکی رو پیدا کن یا خودت کارها رو بکن. دختر بزرگی هستی....خوبیت نداره که در مورد مسئله به این سادگی هنوز تصمیم نگرفتی....

ادامه دارد...


   
  • ❤ 2
  • 🔥 1
  • 🤯 1
  • 💯 1
More from @matn_nabe1
  1. Oct 6, 2026video post
  2. Oct 6, 2026photo post
  3. Oct 6, 2026و در آخر هیچکس از این جهان چیزی باخود نمیبرد، جز ردپای مهری که بر«دل» دیگران گذاشته..... �…
  4. Oct 6, 2026ماه‌ها و سال‌ها در انتظار آدمِ درست بمونید، اما حتی یک دقیقه هم منتظرِ درست شدنِ آدم‌ها نم…
  5. Oct 6, 2026چیزی که تکلیفش مشخص نباشه، امن نیست؛ چه اعتقاد باشه چه رابطه باشه چه کشور باشه 👌👌👌
  6. Oct 6, 2026براتون بهترینها رو آرزومندم❤️
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →