TGViewer
مَِــَِوَِزَِیَِڪَِــ‌وَِیَِدَِئَِوَِمَِــَِتَِـنَِ‌نَِاَِبَِ 🌺 مَِــَِوَِزَِیَِڪَِــ‌وَِیَِدَِئَِوَِمَِــَِتَِـنَِ‌نَِاَِبَِ 🌺 @matn_nabe1 · 563 subscribers
Post #64032 29
. ⊰⃟𖠇࿐ྀུ📚✨📚༅࿇༅═‎┅───


🥲#برشی_از_یک_زندگی
#سیب_سرخ
#قسمت_هفتادوسه

با حرص داد زد:
- تو خودتو چی می بینی که به من جواب پس میدی....هان دختره خیره سر. به دنبال این حرف مشتشو روی میز کوبید و گفت:
- همین الان میشینی ناهارتو میخوری....تو موظفی که به حرف من....به حرف شوهرت گوش بدی....اونم وقتی که سر سفره عقد بله گفتی. نفس توی سیــــ.ـنه ام حبس شد.من به میل خودم به این ازدواج تن نداده بودم برام مهم نبود این نافرمانی عواقبی هم داشت یا نه اما با احتیاط چرخیدم سمتش و همراه با صدایی که به زور کنترلش می کردم تا نلرزه گفتم:
- من به اختیار خودم به این ازدواج بله نگفتم من به زور پول شما و اجبارهای پدرم و پسرعموش سر اون سفره نشستم و بله گفتم و یا به قول پدر فرهاد مثل گوسفندهای پدرم در ازای پول به عقد نوه تون دراومدم. پس لااقل اجازه بدین خودم انتخاب کنم که سر سفره ناهار با شما غذا بخورم یا نه...فضا ساکت تر از قبل شد.همه با تعجب به من نگاه می کردند و بعد دوباره به پدربزرگ فرهاد و این نگاه های پی در پی ادامه داشت.سکوت تا جایی ادامه پیدا کرد که پدربزرگ فرهاد با حرص ایستاد و چشمهای زهرآلودش رو بهم دوخت.با استهزا گفت:
- آره درسته پس از این ناراحتی که بهت گفتیم پدرت تو رو به ما فروخته....اما واقعیته که باید قبولش کنی....پدر تو مثل گوسفندش تو رو به ما فروخت.بغض داشت گلومو از هم می درید.چطور می تونست با شصت و چند سال سن انقدر بی رحم باشه و با زبان خودش منو با گوسفندهای پدرم مقایسه کنه همه وجودم ترس بود و مقاومت.عجیب بود که این دو حس رو با هم داشتم.با همه وجودم جنگیدم تا مقاومتِ درونم به همه ترسهام غلبه کنه و گفتم:
- اما تا بوده همین بوده بیشتر دخترهای این مرز و بوم به انتخاب خودشون ازدواج نمی کنن....پدرانشون به جاشون تصمیم می گیرن مثل من....مثل دختر شما که هرگز نمی خواست با مردی که براش اختیار کرده بودید ازدواج کنه اما نه من گوسفند هستم نه دخترتون شایسته این کلمه.دندون هاشو روی هم سابید.یه صدایی تو درونم می گفت دارم زیاده روی می کنه اما یه نیروی دیگه تو دلم فریاد می زد نه تو باید از حقت دفاع کنی.با حرص سرم داد زد:
- تو....تویِ بی سواد داری به من درس و مشق یاد میدی.با شتاب اولین قطره اشکی که از چشمم پایین غلتیده بود پاک کردم و گفتم:
- معذرت می خوام قصد ناراحت کردنتون رو ندارم. من اصلا در حدی نیستم که بخوام چیزی به شما یاد بدم اما من بی سواد نیستم....مادرم دخترِ خان روستا بوده که از سادگی دل به پدرم بست.سواد خوندن و نوشتن داشت و تمام روزهایی که پدرم سرکار می رفت مخفیانه بهم خوندن و نوشتن یاد میداد البته که بازم میگم من در حدی که به شما چیزی یاد بدم نیستم....این فقط حرفهایی بود که دلم می خواست بهتون بزنم....بذارید پای درد و دل های دختری که با یه ازدواج اجباری آینده اش نابود شد و فقط می خواست خودشو سبک کنه. حالا اجازه هست برم؟نگاه سنگین فرهاد و نگاه سنگین طاهر در کنار لبخند عجیبی که روی لبش داشت تنها چیزی بود که حسش می کردم.فرهاد نفسشو فوت کرد و بعد بلند شد.گردنشو بالا گرفت و گفت:
- من نازگل رو برمی گردونم.پدرش فریاد زد:
- بشین سرجات. کسی حقی نداره روی حرف پدربزرگت حرف بزنه.با بی قیدی خندید و گفت:
- نمی خواد بمونه....نمی خواد با ما غذا بخوره. زورش که نمی تونیم بکنیم...مگه نه بابا بزرگ...پدربزرگش با تمام عصبانیت گفت:
- هرچه زودتر این دختر زبون دراز گستاخ رو از جلوی چشمهام دور کن....هر دو گم شین برین....هر دو.سد مقاومتم داشت می شکست و آماده گریه کردن بودم.فرهاد بلند شد. خودشو بهم رسوند و تو گوشم زمرمه کرد:
- برو لباستو بپوش بریم.همه بدنم رو رعشه پر کرده بود.ققط دلم می خواست برم. با قدمهای تندی رفتم اتاق و لباس پوشیدم. هنوز دست و پام داشت می لرزید.حتی نمی خواستم تو چهره شون نگاه کنم.فقط به سختی لبهامو تکون دادم و گفتم:
- خدانگهدار.کسی جوابمو نداد و من کنار فرهاد از خونه بیرون اومدم.به محض اینکه سوار شدیم و از حیاط گذشتیم بغضم ترکید.حالم خوب نبود.حتی نمی دونستم کار درستی کردم اون حرفها رو زدم و یا نه...صورتمو با دستهام پوشوندم و با تمام قوا زدم زیر گریه.فرهاد گفت:
- باشه حالا گریه نکن...می خواستم به حرفش گوش بدم اما نمی تونستم.مجبور شد ماشینو کنار بزنه.صدام زد:
- نازگل منو ببین....چرا داری گریه می کنی؟.تمام صورتم اشک بود.گفت:
- الان برای چی داری گریه می کنی؟هق هقمو سر دادم و سعی کردم بغضمو جمع کنم تا بتونم حرف بزنم.....

ادامه دارد...

خوشت اومد واکنش یادت نره 🦋



 
  • ❤ 1
  • 🥰 1
  • 💯 1
  • 🙈 1
More from @matn_nabe1
  1. Oct 3, 2026سپاااس ازاینڪه تااین لحظه ڪنارمابودید باارزوے شبے خوش براااے شماااعزیزان تاصبحے دیگر خدااا…
  2. Oct 3, 2026video post
  3. Oct 3, 2026به امید دیدار مجدد😍
  4. Oct 3, 2026تقدیروتشڪرویژه👇🧡 از شما آقایون و خانم ها ممنونم بابت حضور گرمتون وتقدیر و تشڪر از همراهی…
  5. Oct 3, 2026یه لحظه نگات کردم یه عمر عاشقت شدم... 😍😘 🌹
  6. Oct 3, 2026🤲 دعای امشب خدایا... امشب دل همه عزیزان و همگروهیا را از ترس و نگرانی دور کن. به خانه‌های…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →