. ⊰⃟𖠇࿐ྀུ📚✨📚༅࿇༅═┅───
🍎#برشی_از_یک_زندگی
#سیب_سرخ
#قسمت_هفتادودو
یه خدمتکار که موهاشو خشک می کرد.به الهامی که حتی عکسش هم ندیده بودم حسودیم شد.بتول سشوار رو خاموش کرد و گفت:
- خیلی خب. میخواین موهاتونم ببافم؟نگاهمو از تو آینه بهش کردم و حتی نمی دونستم چی بهش جواب بدم.برای همین هم خودش موهامو به سه قسمت تقسیم کرد و شروع کرد به بافتنش.دوباره سرمو پایین انداختم.نگاهمو دزدیدم. بتول اجازه خواست و رفت.لب زد:
- اگه عجله داری واقعا لباس بپوش ببرمت.چشم تو چشمش دوختم.تو دلم گفتم آره عجله داشتم که برم....چون می ترسیدم.بعد از شنیدن حرفهای مادرش بیشتر می ترسیدم.نه از دلبسته شدن به فرهاد....از دلبسته شدن به این موقعیت اما تا خواستم لب باز کنم و بگم بریم، صدای باز شدن در و سلام دادن پدرش اومد.این یعنی برای ناهار به خونه اومده بودن. نگاهی به بیرون از اتاق انداخت و گفت:
- فکر کنم غذا بخوریم بریم بهتره. بی ادبی هم نیست.حمومتو خیلی طول دادی مگر نه برمی گشتیم...اخمی تحویلش دادم و بعد با صدای احوالپرسی مرد دیگه ای از بیرون قلبم تند زد.صدای پسرعمه اش بود.انگار تازه همه چیز یادم افتاد. اینکه پسرعمه اش دیشب به علت نامعلومی دنبالمون کرده بود با ترس آب دهانم رو قورت دادم و به فرهاد چشم دوختم.حتی خودش هم اخم کرد و بعد نگاهشو به من دوخت.چرا حس کردم از صورتم می فهمه هول کردم.چشمهاشو ریز کرد و گفت:
- چرا رنگت پرید؟از دست خودم حرصی بودم که انقدر همه چیز رو زود بروز داده بودم. گفتم:
- به خاطر پدرت و حرفهایی که دیشب می زد. من نمی دونم چطوری باهاش رو در رو شم. گفت فردا صبح من این خونه نباشم.لبخند کوتاهی زد و گفت:
- عادت کن...من هر روز یه ناشتایی....یه بار هم قبل خواب از این حرفها میشنوم.پس عادت کن. یه چیزی هم اون سرت کن نامحرم اومده موهات بیرون نباشه. بعد بیا بیرون. من رفتم.ازم فاصله گرفت و در اتاق رو محکم بست.متعجب نگاهش کردم. عجب!پس نامحرمی سرش میشد! هرچقدر برای فرهاد این موقعیت عادی بود برای من اصلا نبود.برای رفتن تعلل می کردم و شاید هم دلم می خواست توی اتاق بمونم اما در باز شد و فریبا داخل اومد.گفت:
- چرا اونجا وایسادی. بیا ناهار بخور میری. فرهاد بهم گفت که ترسیدی.چیزی نیست نمی ذاریم حرف بدی بهت بزنن...بیا.بغض دوباره سر گلوم بود.به ناچار روسری رو از آویز کشیدم و روی سرم انداختم.دنبالش راه افتادم اما حس خوبی نداشتم.همه دور میز نشسته بودن....حتی طاهر!فریبا دستشو دور کمرم گذاشت تا راه رو برام باز کنه اما قبل از اینکه قدمهام به میز ناهار نزدیک بشه صدای پدربزرگش بلند شد:
- فرهاد خان....قرار بود این دختر صبح خونه شون باشه....مادرتو ندید....؟همه وجودم رو زلزله ای مهیب در بر گرفت.نفرتِ موجود تو صداش ویرانم می کرد.فرهاد از همون پشت میز نگاهی به من و بعد پدربزرگش انداخت و گفت:
- دیر از خواب بیدار شدم...ناهار بخوریم می برمش.دوباره سکوت طنین انداخت تا اینکه این بار پدربزرگش رو به پدر فرهاد گفت:
- عبدالله این پسر تو کی قراره دقیقا مرد شه؟ من بهت نگفتم به پسرت یاد بده مرد تا قبل از هشت شب باید بیدار شده باشه....دقیقا الان پس چی می گه؟ تو یادش ندادی....؟ یا این الف بچه نمی خواد یاد بگیره....؟پدر فرهاد سکوت کرد...نه تنها پدر فرهاد. بلکه همه و هیچ کدوم چیزی نگفتن...حس می کردم جایی که ایستادم به من هیچ تعلقی نداره و همین الان باید برم.بالاخره فریبا گفت:
- حالا آقاجون اجازه بدین ناهارشون رو بخورن میرن....جای دوری نمیره.پدربزرگش از همون پشت میز متکبرانه نگاهم کرد و در حالی که انگار منت سرم بذاره گفت:
- باشه....دخترجون بیا بشین ناهارتو بخور و بعد برین....لحنش انقدر حقیرانه بود که همه هویتم رو نشانه می گرفت.لبهام در حال لرزیدن بود و در نهایت نتونستم تحمل کنم و گفتم:
- ممنونم....من میل ندارم. برمی گردم اتاق....ناهارتون که تموم شد برمی گردم.نوش جان و قدمم رو در همون حالت عقب گذاشتم.با حرص گفت:
- وقتی گفتم بیا ناهارتو بخور یعنی بیا بخور. عادت ندارم تو این خونه از کسی حرف بشنوم.قدمم ایستاد.صورتمو بالا گرفتم و به بهشون چشم دوختم.همگی با بی خیالی نشسته بودند و انگار که با بی تفاوتی فقط منتظر بودن من حرفش رو گوش بدم..یعنی جز اطاعت هم هیچ انتظاری ازم نداشتنداما اشکهای من با سماجت می خواست بریزه.هنوز خاطرم می اومد چطور منو با گوسفندهای آقام مقایسه کرده بودن.همه بغضمو بلعیدم و با استقامت ایستادم و گفتم:
- ممنونم از مهمان نوازی شما....اما من از اعضای این خونه نیستم....پس تنهاتون میذارم.حتی برای شنیدن پاسخش هم نمی خواستم منتظر بمونم.رو برگردوندم ولی همین که اولین قدم رو برداشتم با حرص داد زد...
ادامه دارد
Post #64031
33
- ❤ 2
- 🔥 1
- 💯 1
- 🤷 1