اشکهایمان بارانِ روی سنگفرش خیابان را شست و با خود برد.
لکههای خون، همچون ستارگان در شبی تاریک،
روی سنگفرش میدرخشیدند.
هر لکه داستانی داشت:
یکی دختری، در آرزوی گواهینامهٔ موتورسواری؛
آن دیگری، پدری که دو فرزندش چشمبهراه تکه نانی بودند
که او به خانه ببرد؛
یکی بوکسور آماتوری بود که برای آرزوهایش میجنگید؛
آن دیگری، آتشنشانی که ایران را به دوش میکشید؛
یکی دخترکی که «بابا سوختم» آخرین کلامش
در آغوش پدر بود؛
آن دیگری…
آن دیگری…
آن دیگری…
کمی آنطرفتر، بیلبورد شهر بود:
تصویری از شیطان، با وقاحتی که از خود او هم دیده نشده بود،
در نوری سبزرنگ،
در تلاش برای ارائهٔ تصویری الهی از او.
هر لکهٔ خون را همچون پیادهنظام دشمن میدید.
درست میدید:
آنها در جنگ با شیطان بودند،
اما پیادهنظام نبودند.
هر یک سرشار از شور و شعف و زندگی بودند،
فرماندهٔ تصمیمِ خود
برای جنگیدن با شیطان.
Post #434
3.13K