موج پنجم
در اخترک پنجم یه آقا اخمالوئهای بود که بهش میگفتن کتابدار. شازده کوچولو همین که وارد اخترک شد، نه گذاشت و نه ورداشت و به آقا اخمالوئه گفت: همه میتونن بیان اینجا؟
کتابدار خنده بلندی سر داد، شکمش رو خاروند، عینکش رو آورد پایین، از بالای عینک به شازده کوچولو نگاه کرد و در اومد که: نه بچه جون. اینجا مخصوص کساییه که از چهار تا موج قبلی جون سالم به در بردن.
شازده کوچولو با نگرانی پرسید: باید چی کار کنن تا زنده بمونن؟ آخه اون لعنتی نه دوا داره نه درمون.
کتابدار اخمی کرد و گفت: از کجا بدونم؟
این جوابش احمقانهترین پاسخ ممکن بود. آخه ناسلامتی اون کتابدار بود و باید جواب همّه چی رو میدونست. از این رو، شازده کوچولو در اومد که: مگه شما کتابدار نیستین؟
کتابدار صداشو کلفت کرد و گفت: خب... امممم... راستشو بخوای من بیشتر حساب میکنم تا کتاب بخونم. مثلاً حساب میکنم اگه دارو کمیاب بشه چقدر برامون میافته.
این دیگه اوج بیشرفی بود. شازده کوچولو که صبرش سر اومده بود داد زد: یعنی جون آدما براتون مهم نیست؟
آقا اخمالو با خودسری گفت: البته که برامون مهمه. ما دقیقاً قیمت جون تک تک آدما دستمونه. اینو توی هیچ کتابی ننوشتن.
الان دیگه شازده کوچولو میتونست بفهمه که چرا در اخترکهای قبلی این همه آدم از دست رفتن، که واسه چی اخترک پنجم آخرین غم مردم نیست، که چطور باید خودمون به فکر خودمون باشیم و این که از کجا میشه فهمید جون مردم برای یه نفر مهمه یا قیمت جون اونا. شازده کوچولو با خودش زیر لب گفت: کاش واسه آدم بزرگا کتاب خوندن مهمتر از حساب کردن بود، کاش این درد لعنتی میرفت، کاش براش دوا و درمون پیدا میشد، کاش عشق دوباره برمیگشت. کاش.
مجید میرزاوزیری
۸ شهریورماه ۰۰
@mirzavaziribooks
Post #1558
199
Forwarded from آثار مجید میرزاوزیری