🌟 سلام دوستان
کانالی فعال پر از #مطالب_مفید و
آموزنده علمی،آموزشی 📚
نکات سلامتی و بهداشتی،پزشکی 🩺💊
خانه داری،آشپزی، 🧹🏠
رمان، روانشناسی 📖✨
آموزشی گل و گیاه 🌲🌿
و ...🗒
@matalebmofid123
https://eitaa.com/matalebmofid1
۱۸اسفند۹۹
داستان #این_من و #این_تو 👩🏻⚕️💞🧑🏻⚕️
#قسمت_۵۰
به فرشته که رسیدیم صداش کردم آقا حالا کجا برم ؟
چشمهاشو باز کرد ونگاهی به اطراف انداخت و گفت برو توی اون خیابون ..و آدرس داد .. تلفنش دوباره زنگ زد با غیظ گفت : دارم میام دیگه نزدیکم ..نه بابا ؛ جایی نرفتم راننده یواش میومدبه جون رعنا خواب بودم ...
نزدیکم در باز کن که اومدم ..چیزی داریم برای خوردن خیلی گُرسنه ا م ...گوشی گوشی ..نگه دار همین جاست چقدر میشه ؟
گفتم چهل تومن ....یک تراول پنجاه تومنی داد به منو گفت باقیش مال خودت .. رفت پایین و در بست و منم راه افتادم....هر چی نگاه کردم مسافری نبود خیابون ها خلوت شده بود ..دیگه حوصله نداشتم و دلم می خواست بخوابم اون مرد پول خوبی به من داده بود و فکر کردم برای اونشب بسه دیگه نزدیک خونه ی خودمون که رسیدم یکی دست بلند کرد و گفت مستقیم داداش ... ایستادم با خودم گفتم بزار اینم دشت آخرم باشه ..
سوار شد و گفت کیف تون همین جا باشه ؟برگشتم و گفتم :کدوم کیف ؟
دیدم مسافر قبلی با عجله پیاده شده و اونو با خودش نبرده ..اون مرد رو تا انتهای خیابون رسوندم و دوباره سر و ته کردم و رفتم خیابون فرشته
دقیقا نمی دونستم کدوم خونه بود همون جا که پیاده شده بود نگه داشتم و به خونه ها نگاه کردم...
همون اولی رو که فکر می کردم ممکنه اون باشه زدم یک نفر آیفون رو بر داشت ..گفتم ببخشید من راننده تاکسی هستم ..گفت ما تاکسی نخواستیم که ..عه؛؛ بر مردم آزار لعنت ..نصف شبی ....یک مرتبه یادم اومد که خیلی دیر وقته ..فکر کردم درِ خونه ای رو بزنم که چراغهاش روشن باشه ..همین کارو کردم ..و باز گفتم من راننده تاکسی هستم ...داد زد بابا میگه راننده ام بدو حتما کیفتو آورده ... بسرعت برق در باز شد و همون مرد هیجان زده اومد بیرون و دستشو از دور دراز کرد.. من فکر کردم می خواد کیف رو بگیره ولی اون می خواست با من دست بده .. کیفو دادم ...
#ناهید_گلکار
#قسمت_۵۰
به فرشته که رسیدیم صداش کردم آقا حالا کجا برم ؟
چشمهاشو باز کرد ونگاهی به اطراف انداخت و گفت برو توی اون خیابون ..و آدرس داد .. تلفنش دوباره زنگ زد با غیظ گفت : دارم میام دیگه نزدیکم ..نه بابا ؛ جایی نرفتم راننده یواش میومدبه جون رعنا خواب بودم ...
نزدیکم در باز کن که اومدم ..چیزی داریم برای خوردن خیلی گُرسنه ا م ...گوشی گوشی ..نگه دار همین جاست چقدر میشه ؟
گفتم چهل تومن ....یک تراول پنجاه تومنی داد به منو گفت باقیش مال خودت .. رفت پایین و در بست و منم راه افتادم....هر چی نگاه کردم مسافری نبود خیابون ها خلوت شده بود ..دیگه حوصله نداشتم و دلم می خواست بخوابم اون مرد پول خوبی به من داده بود و فکر کردم برای اونشب بسه دیگه نزدیک خونه ی خودمون که رسیدم یکی دست بلند کرد و گفت مستقیم داداش ... ایستادم با خودم گفتم بزار اینم دشت آخرم باشه ..
سوار شد و گفت کیف تون همین جا باشه ؟برگشتم و گفتم :کدوم کیف ؟
دیدم مسافر قبلی با عجله پیاده شده و اونو با خودش نبرده ..اون مرد رو تا انتهای خیابون رسوندم و دوباره سر و ته کردم و رفتم خیابون فرشته
دقیقا نمی دونستم کدوم خونه بود همون جا که پیاده شده بود نگه داشتم و به خونه ها نگاه کردم...
همون اولی رو که فکر می کردم ممکنه اون باشه زدم یک نفر آیفون رو بر داشت ..گفتم ببخشید من راننده تاکسی هستم ..گفت ما تاکسی نخواستیم که ..عه؛؛ بر مردم آزار لعنت ..نصف شبی ....یک مرتبه یادم اومد که خیلی دیر وقته ..فکر کردم درِ خونه ای رو بزنم که چراغهاش روشن باشه ..همین کارو کردم ..و باز گفتم من راننده تاکسی هستم ...داد زد بابا میگه راننده ام بدو حتما کیفتو آورده ... بسرعت برق در باز شد و همون مرد هیجان زده اومد بیرون و دستشو از دور دراز کرد.. من فکر کردم می خواد کیف رو بگیره ولی اون می خواست با من دست بده .. کیفو دادم ...
#ناهید_گلکار





