روایت زنی که در نزدیکی یکی از زندانهای ایران مغازه دارد، روایت عجیبی از اشکها و لبخندهاییست که هر روز مقابل زندان میبیند؛ از شادی خانوادهای که عزیزش آزاد شده تا استیصال خانوادهای که برای آخرین ملاقات با زندانی محکوم به اعدام فراخوانده شده است.
یکسو آغوش و لبخند و اشک شوق؛ سوی دیگر وداع و اشک و انتظار مرگ.
بسیاری از آنهایی که از درِ زندان بیرون میآیند، ماهها و سالهایی از زندگیشان را در حبسهای عموما ناعادلانه از دست دادهاند؛ در نظامی که حق برخورداری از وکیل مستقل، دادرسی عادلانه و دیگر حقوق ابتدایی متهم بارها نقض میشود، چطور میتوان حبسی را عادلانه خواند؟
اما آن سوی این در، سرنوشت برخی دیگر به مرگ ختم میشود. وقتی متهم از ابتداییترین حقوق خود محروم است، وقتی اعتراف اجباری، شکنجه، محاکمههای غیرعلنی و محرومیت از وکیل مستقل بخشی از پروندههای متعدد بوده، گرفتن جان انسان به نام «حکم دادگاه» دیگر نمیتواند معنای اجرای عدالت داشته باشد.
اعدام در جمهوری اسلامی، در چنین ساختاری، قتل حکومتیست؛ قتلی که حکم آن صادر میشود، زمانش تعیین میشود و خانواده را برای آخرین وداع فرامیخوانند.
Post #30817
3.02K
- 😢 53
- 💔 30
- ❤ 7
- 🤬 1