وقتی به خونه رسیدن، فادیمه مستقیم رفت سمت اتاق.
ایسو پشت سرش وارد شد.
— «چرا اینقدر ساکتی؟»
فادیمه جواب نداد.
کنار پنجره ایستاد و دستش رو روی شکمش گذاشت.
ایسو نزدیکش شد.
— «فادیمه؟»
فادیمه لبخند زد.
— «صدای قلبش رو شنیدی؟»
— «آره.»
— «هنوز تو گوشمه.»
ایسو کنار پنجره ایستاد.
— «منم.»
فادیمه چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
— «فکر کنم باید کمکم یه چیزایی آماده کنیم.»
ایسو با تعجب نگاهش کرد.
— «مثلاً؟»
— «نمیدونم... لباس.»
— «آره.»
— «تخت.»
— «آره.»
— «یه اتاق...»
ایسو لبخند زد.
— «پس بالاخره رسیدیم به اتاق بچه.»
فادیمه خندید.
— «نه هنوز.»
— «چرا؟»
— «چون من هنوز اسمش رو انتخاب نکردم.»
ایسو نشست.
— «خب شروع کنیم.»
فادیمه روبهروش نشست.
— «تو اول بگو.»
ایسو چند اسم گفت.
فادیمه برای بعضیها خندید و برای بعضیها سرش رو تکون داد.
— «نه.»
ایسو گفت:
— «تو خیلی سختگیری.»
— «بچهی خودمونه.»
— «باشه خانوم سختگیر.»
فادیمه لبخند زد.
بعد چند لحظه سکوت کرد.
— «ایسو؟»
— «جانم؟»
— «فکر میکنی واقعاً میتونیم؟»
ایسو فهمید منظورش چیه.
— «چی رو؟»
— «همهشو.»
ایسو دستش رو گرفت.
— «نمیدونم.»
فادیمه با تعجب نگاهش کرد.
ایسو ادامه داد:
— «ولی لازم نیست از الان همهچیز رو بلد باشیم.»
فادیمه آروم شد.
— «قدمبهقدم؟»
— «قدمبهقدم.»
فادیمه لبخند زد.
بعد دست ایسو رو گرفت و گذاشت روی شکمش.
هر دو چند لحظه ساکت موندن.
ایسو آروم گفت:
— «سلام کوچولو.»
فادیمه خندید.
— «هنوز که صداتو نمیشنوه.»
ایسو شونه بالا انداخت.
— «مهم نیست. من باید از الان تمرین کنم.»
فادیمه خندید.
— «تو واقعاً بابا میشی.»
ایسو بهش نگاه کرد.
— «و تو مامان.»
فادیمه برای چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد لبخند زد.
— «مامان...»
آروم تکرارش کرد.
انگار داشت برای اولین بار این کلمه رو برای خودش امتحان میکرد.
و این بار، وقتی گفت «مامان»، خبری از ترس توی صداش نبود.
@masal_kalemi