TGViewer
Channel Public Channel
Masal Kalemi ✍🏻

Masal Kalemi ✍🏻

@masal_kalemi

«جایی برای گم شدن میان رمان‌ها؛ هر روز چند خط، برای زندگی در چندین داستان🍓
@ErdamsanliBot
Subscribers
116
Photos
67
Videos
5
Links
11
Recent Posts 20 shown
Post #831 40
Masal Kalemi ✍🏻 فادیمه و ایسو تصمیم گرفتن شب رو توی کوچاری بمونن. فادیمه و ایسو توی اتاق نشسته بودن. فادیمه روی تخت تکیه داده بود و ایسو کنارش نشسته بود. داشتن درباره‌ی اسم بچه حرف می‌زدن. ایسو گفت: — «من هنوز روی اون اسمی که گفتم هستم.» فادیمه خندید. — «منم ردش کردم.»…
ری اکتا خیلی کمه😭💔
Post #830 40
Isfad𓍯 https://t.me/ifgugfbm سلام خوشکلم خوبی من یه چنل زدم توش اخبار سریال ترکی و قسمت های رو میزارم میشه بیای تا 100تایی بشم🎀
حمایتش کنید قشنگا🥰
  • ❤ 1
Post #829 40
Post #828 44
Masal Kalemi ✍🏻 فادیمه و ایسو تصمیم گرفتن شب رو توی کوچاری بمونن. فادیمه و ایسو توی اتاق نشسته بودن. فادیمه روی تخت تکیه داده بود و ایسو کنارش نشسته بود. داشتن درباره‌ی اسم بچه حرف می‌زدن. ایسو گفت: — «من هنوز روی اون اسمی که گفتم هستم.» فادیمه خندید. — «منم ردش کردم.»…
خیلی ببخشید دیر شد من فک کرده بودم فرستادمشون
Post #827 44
Masal Kalemi ✍🏻 چند روز بعد، ایسو و فادیمه به عمارت کوچاری رفتن. وقتی وارد حیاط شدن، صدای عادیل از داخل عمارت می‌اومد. — «بالاخره اومدین؟» ایسو خندید. — «مگه قرار بود نیایم؟» عادیل از در بیرون اومد و با دیدن فادیمه لبخند زد. — «حالت چطوره؟» فادیمه لبخند زد. — «خوبم.» …
فادیمه و ایسو تصمیم گرفتن شب رو توی کوچاری بمونن.

فادیمه و ایسو توی اتاق نشسته بودن.
فادیمه روی تخت تکیه داده بود و ایسو کنارش نشسته بود.
داشتن درباره‌ی اسم بچه حرف می‌زدن.

ایسو گفت:
— «من هنوز روی اون اسمی که گفتم هستم.»
فادیمه خندید.
— «منم ردش کردم.»
— «چرا؟»
— «چون قشنگ نیست.»
— «خیلی هم قشنگه.»
— «نه.»
ایسو با خنده گفت:
— «تو هیچ اسمی رو قبول نمی‌کنی.»
فادیمه خواست جواب بده، اما یک‌دفعه ساکت شد.
دستش رو روی شکمش گذاشت.

ایسو متوجه شد.
— «چی شد؟»

فادیمه با تعجب به شکمش نگاه کرد.
— «یه لحظه...»
— «چی؟»

چند ثانیه صبر کرد.
دوباره همون حس رو احساس کرد.

چشم‌هاش گرد شد.
— «ایسو...»
— «جانم؟»
فادیمه دست ایسو رو گرفت.

— «فکر کنم...»
ایسو نگران شد.
— «چی شده؟»
فادیمه دستش رو روی شکمش گذاشت و دست ایسو رو هم روی دست خودش گذاشت.
— «فکر کنم تکون خورد.»

ایسو خشکش زد.
— «چی؟»

— «آروم باش.»
فادیمه لبخند زد.

چند ثانیه گذشت.
هیچ اتفاقی نیفتاد.

ایسو با ناامیدی گفت:
— «پس چی شد؟»
فادیمه خندید.

— «شاید خجالت کشید.»
— «از من؟»

— «آره.»
ایسو با جدیت به شکمش نگاه کرد.
— «ببین کوچولو، من باباتم. لازم نیست ازم خجالت بکشی.»
فادیمه زد زیر خنده.

— «ایسو!»
اما چند ثانیه بعد، دوباره یه حرکت کوچیک احساس شد.

این بار ایسو هم حسش کرد.
چشم‌هاش برای چند لحظه ثابت موند.

— «فادیمه...»
فادیمه با چشم‌های پر از اشک نگاهش کرد.
— «حسش کردی؟»
ایسو آروم سرش رو تکون داد.

— «آره...»
لبخند روی صورتش نشست.

دستش رو همون‌جا نگه داشت.
— «واقعاً بود...»

فادیمه اشک‌هاش رو پاک کرد.
— «آره.»
ایسو چند لحظه چیزی نگفت.

بعد خیلی آروم گفت:
— «سلام کوچولو.»

فادیمه لبخند زد.
— «صداتو که نمی‌شنوه.»
— «مهم نیست.»
ایسو به شکمش نگاه کرد.
— «فقط می‌خواستم بدونی بابات اینجاست.»
فادیمه دیگه نتونست جلوی اشک‌هاش رو بگیره.
ایسو نگاهش کرد.

— «چرا گریه می‌کنی؟»
فادیمه با خنده‌ی بین اشک‌هاش گفت:

— «نمی‌دونم...»
ایسو دستش رو گرفت.
— «خوشحالی؟»
فادیمه سرش رو تکون داد.
— «خیلی.»
بعد سرش رو روی شونه‌ی ایسو گذاشت.
— «فکر کنم دیگه واقعاً دوستش دارم.»

ایسو لبخند زد.
— «فکر کنم منم.»
چند لحظه هر دو ساکت موندن.
دست ایسو هنوز روی شکم فادیمه بود.
و این بار، هیچ‌کدوم از اون دو نفر به آینده نمی‌ترسیدن.

فقط به صدای آرام خنده‌شون گوش می‌دادن و به کوچولویی فکر می‌کردن که هنوز ندیده بودنش...
اما از همین حالا، جایی وسط قلب هر دوتاشون جا گرفته بود.


@masal_kalemi
  • ❤‍🔥 4
  • ❤ 3
Post #826 44
Masal Kalemi ✍🏻 چند هفته‌ی دیگه گذشته بود. فادیمه کم‌کم به بارداریش عادت کرده بود، ولی هنوز هر بار که به شکمش نگاه می‌کرد، لبخند کوچیکی روی صورتش می‌اومد. اون روز روی مبل نشسته بود و ایسو روبه‌روش نشسته بود. ایسو مدام نگاهش می‌کرد. فادیمه بالاخره گفت: — «چیه؟» — «هیچی.»…
چند روز بعد، ایسو و فادیمه به عمارت کوچاری رفتن.

وقتی وارد حیاط شدن، صدای عادیل از داخل عمارت می‌اومد.
— «بالاخره اومدین؟»
ایسو خندید.
— «مگه قرار بود نیایم؟»

عادیل از در بیرون اومد و با دیدن فادیمه لبخند زد.
— «حالت چطوره؟»

فادیمه لبخند زد.
— «خوبم.»

عادیل با شیطنت گفت:
— «مطمئنی؟»

فادیمه خندید.
— «آره، چرا؟»
— «چون ایسو از وقتی فهمیده قراره بابا بشه، انگار خودش بارداره.»
ایسو سریع برگشت سمت عادیل.

— «هی!»
فادیمه زد زیر خنده.
— «راست میگه.»
ایسو با تعجب به فادیمه نگاه کرد.

— «تو هم؟»

— «آره.»

عادیل خندید.

— «دیدی؟ حتی زنت هم قبول داره.»

ایسو زیر لب گفت:

— «من فقط نگرانم.»
فادیمه دستش رو گرفت.
— «می‌دونم.»
همون موقع اسمه هم از داخل عمارت بیرون اومد.

با دیدن فادیمه سریع جلو اومد و دستش رو گرفت.

— «بیا تو، اینجا واینسین.»
فادیمه گفت:
— «چرا؟»
— «هوا سرده.»

ایسو سریع گفت:
— «دیدی؟ منم همینو می‌گفتم.»

فادیمه بهش نگاه کرد.

— «تو از صبح داری همینو میگی.»
ایسو خندید.

— «خب چون مهمه.»
اسمه با خنده گفت:

— «بذار بیاد داخل، وگرنه تا شب همین‌جا وایمیسته و درباره مراقبت از فادیمه سخنرانی می‌کنه.»
عادیل گفت:
— «تازه اولشه.»

همه خندیدن و وارد عمارت شدن.
چند دقیقه بعد، همه دور هم نشسته بودن.
فادیمه روی مبل کنار ایسو نشسته بود و ایسو مدام حواسش بهش بود.

عادیل که متوجه شده بود، گفت:
— «ایسو، یکم بی‌خیال شو.»

ایسو نگاهش کرد.
— «چی؟»
— «هر دو ثانیه یه بار به فادیمه نگاه نکن.»

فادیمه خندید.
— «منم بهش گفتم.»

ایسو با مظلومیت گفت:
— «خب من چه کار کنم؟»

عادیل گفت:
— «هیچی. بذار راحت باشه.»
ایسو سرش رو تکون داد.
— «باشه.»
چند ثانیه بعد دوباره به فادیمه نگاه کرد.
عادیل با خنده گفت:
— «تو اصلاً درست نمی‌شی.»

فادیمه زد زیر خنده.
— «ولش کن داداش.»
ایسو لبخند زد.
— «بالاخره یکی طرف منو گرفت.»

فادیمه گفت:
— «من طرف تو نیستم. فقط دلم برات سوخت.»
ایسو دستش رو روی قلبش گذاشت.
— «این خیلی بی‌رحمانه بود.»
همه خندیدن.

بعد عادیل نگاهش رو به فادیمه انداخت.
— «راستی... هنوز نمی‌دونین بچه دختره یا پسره؟»

فادیمه سرش رو تکون داد.
— «نه.»
اسمه گفت:
— «کی می‌خواین بفهمین؟»

ایسو گفت:
— «احتمالاً وقتی دکتر گفت میشه فهمید.»

عادیل خندید.
— «خیلی اطلاعات مفیدی دادی.»

ایسو اخم مصنوعی کرد.
— «خب من که دکتر نیستم.»

فادیمه خندید.
— «خدا رو شکر.»
ایسو برگشت سمتش.
— «چرا خدا رو شکر؟»
— «اگه تو دکتر بودی، من هیچ‌وقت پامو بیمارستان نمی‌ذاشتم.»

عادیل زد زیر خنده.
— «این یکی رو قبول دارم.»

ایسو گفت:
— «خیلی ممنون از حمایتتون.»

اسمه پرسید:
— «خب، خودتون دوست دارین دختر باشه یا پسر؟»

فادیمه چند لحظه فکر کرد.
— «برای من فرقی نداره.»

ایسو هم گفت:
— «برای منم همین‌طور.»
بعد کمی مکث کرد.
— «ولی فکر کنم دختره.»
عادیل سریع گفت:

— «از کجا فهمیدی؟»
ایسو خیلی جدی گفت:
— «حس ششم.»
عادیل خندید.
— «تو حتی حس ششم هم نداری.»
ایسو با اعتراض گفت:
— «دارم!»
فادیمه گفت:
— «نه، نداری.»
ایسو به فادیمه نگاه کرد.
— «تو دیگه چرا؟»
فادیمه خندید.
— «چون من زنتم و بهتر می‌شناسمت.»

النی با ذوق زیاد وسط بحث شرینشون پرید و گفت:
— «من میگم پسره.»

عادیل گفت:
— «چرا؟»
النی شونه بالا انداخت.
— «حس می‌کنم.»
ایسو سریع گفت:
— «پس اگه حس ششم حسابه، من بردم.»
عادیل گفت:
— «هیچ‌کس هنوز نبرده.»

فادیمه خندید.
— «آخرش معلوم میشه.»
چند لحظه بعد، اسمه نگاهش رو به شکم فادیمه انداخت.

— «هنوز تکون نخورده؟»
فادیمه آروم دستش رو روی شکمش گذاشت.

— «نه، هنوز.»
ایسو گفت:

— «من منتظرم اولین باریم که لگد بزنه.»
عادیل با خنده گفت:
— «اون موقع دیگه آروم نمی‌گیری.»
— «چرا؟»
— «چون از فرداش هر پنج دقیقه می‌گی: "تکون خورد؟ تکون خورد؟"»

فادیمه خندید.
— «کاملاً می‌تونم تصورش کنم.»

ایسو با جدیت گفت:
— «خب طبیعیه. من می‌خوام حسش کنم.»

عادیل لبخند زد.
— «می‌فهمم.»

ایسو چند لحظه ساکت شد.
بعد دست فادیمه رو گرفت.

— «خیلی منتظرشم.»
فادیمه بهش نگاه کرد.

— «چی رو؟»
— «همین که یه روز بچه‌مون رو ببینیم.»

لبخند فادیمه آروم شد.
— «منم.»

عادیل با لبخند به هر دو نگاه کرد.
— «فقط امیدوارم این بچه وقتی بزرگ شد، بیشتر از شما دوتا عاقل باشه.»

ایسو و فادیمه همزمان گفتن:
— «هی!»
صدای خنده‌ی همه‌ی اتاق رو پر کرد.
فادیمه به ایسو نگاه کرد.
ایسو هم بهش نگاه کرد و لبخند زد.
اون روز، برای چند ساعت، هیچ‌کدوم درباره‌ی ترس‌هاشون حرف نزدن.
فقط خندیدن، شوخی کردن و درباره‌ی کوچولویی حرف زدن که هنوز ندیده بودنش.
ولی همه می‌دونستن که از همین حالا، حضورش توی این خانواده حس می‌شد.
  • ❤‍🔥 2
  • ❤ 1
Post #822 51
Masal Kalemi ✍🏻 #Aile #part5 @masal_kalemi
چند هفته‌ی دیگه گذشته بود.

فادیمه کم‌کم به بارداریش عادت کرده بود، ولی هنوز هر بار که به شکمش نگاه می‌کرد، لبخند کوچیکی روی صورتش می‌اومد.

اون روز روی مبل نشسته بود و ایسو روبه‌روش نشسته بود.
ایسو مدام نگاهش می‌کرد.

فادیمه بالاخره گفت:

— «چیه؟»
— «هیچی.»
— «پس چرا این‌جوری نگام می‌کنی؟»

ایسو لبخند زد.
— «دارم فکر می‌کنم.»
— «به چی؟»
— «به اینکه چند ماه دیگه ، دیگه نمی‌تونم تو رو تنها پیدا کنم.»

فادیمه خندید.
— «چرا؟»

— «چون یه نفر دیگه هم همیشه دنبالته.»
فادیمه دستش رو روی شکمش گذاشت.

— «حسودیت شد؟»
— «خیلی.»
فادیمه خندید.

— «به بچه‌مون؟»
ایسو خیلی جدی سر تکون داد.
— «آره.»
— «ایسو!»
— «چی؟ از الان نصف توجهت مال اونه.»
فادیمه نزدیک‌تر شد.

— «خب نصف دیگه‌ش مال تو.»
ایسو لبخند زد.
— «فقط نصف؟»

فادیمه خندید.
— «باشه... بیشتر.»

ایسو دستش رو گرفت.
— «این بهتره.»

فادیمه سرش رو روی شونه‌ی ایسو گذاشت.
چند لحظه هر دو ساکت موندن.

بعد فادیمه آروم گفت:
— «فکر می‌کنی بچه‌مون شبیه کی میشه؟»
ایسو بدون مکث گفت:
— «تو.»
— «چرا؟»
— «چون اگه شبیه من بشه، همه دنبالش میرن.»

فادیمه زد به بازوش.
— «خودشیفته!»

ایسو خندید.
— «ولی جدی...»

نگاهش نرم شد.
— «اگه شبیه تو بشه، خیلی خوشگل میشه.»

فادیمه لبخند زد.
— «تو همیشه بلدی چطوری منو ساکت کنی.»
— «چون شوهرتم.»

فادیمه با خنده گفت:
— «خیلی مطمئنی از خودت.»

ایسو دستش رو گرفت.
— «مگه نیستم؟»

فادیمه چیزی نگفت.
فقط لبخند زد و سرش رو دوباره روی شونه‌ی ایسو گذاشت.
  • ❤‍🔥 4
  • ❤ 2
Post #820 59
ری اکتای هر کدوم بیشتر بود اونو اول مینویسم🫠
Post #819 61

Forwarded from Isfad𓍯

یه وان‌شات می‌خوام که ایسو خیلی از فادیمه معذرت‌خواهی کنه و عادل و بقیه هم بهش حق بدن و سعی کنن فادیمه رو از طلاق منصرف کنن ولی فادیمه همچنان پشیمون نشه
روز دادگاه که میشه قاضی از ایسو می‌پرسه می‌خوای طلاق بگیری؟ و ایسو میگه «نه» و میگه هنوز فادیمه رو دوست داره و نمی‌خواد ازش جدا بشه.بعدش هم ادامه‌ی ماجرا و واکنش فادیمه رو خودت پیش ببر.
  • ❤ 6
  • ❤‍🔥 1
Post #818 57

Forwarded from Isfad𓍯

یه وان‌شات می‌نویسی که توش فادیمه ایسو رو ببخشه؟ دلم می‌خواد ببینم چجوری می‌نویسیش مخصوصاً صحنه‌ای که بالاخره باهم آشتی می‌کنن
  • ❤‍🔥 6
  • 👍 2
Post #817 64
Masal Kalemi ✍🏻 #Aile #part4 @masal_kalemi
من دارم پارت ۵ رمانو می‌نویسم، شما هم تا وقتی پارتو بذارم برام تو ناشناس بگید دوست دارید وان‌شات بعدی چه سناریویی باشه ببینم چه ایده‌هایی دارین 👀🫠🤍

@ErdamsanliBot:ناشناسمون
  • 👍 3
  • ❤ 2
Post #816 117
دارم این قسمت تاشاجاکو میبینم یه سوالی دارم
الان این دیوونه ها دارن با سطل آبو از قایق در میارن میریزن تو دریا که دوباره آبه بیاد داخل؟😔🤣
  • 🤣 16
Post #815 111
Masal Kalemi ✍🏻 چند روز بعد، نوبت معاینه‌شون بود. فادیمه از صبح دوباره استرس داشت. جلوی آینه ایستاده بود و لباسش رو مرتب می‌کرد. ایسو از پشت سرش گفت: — «آماده‌ای؟» فادیمه برگشت. — «نه.» ایسو خندید. — «پس چرا لباس پوشیدی؟» — «چون باید بریم.» — «پس آماده‌ای.» فادیمه اخم…
وقتی به خونه رسیدن، فادیمه مستقیم رفت سمت اتاق.

ایسو پشت سرش وارد شد.

— «چرا این‌قدر ساکتی؟»

فادیمه جواب نداد.

کنار پنجره ایستاد و دستش رو روی شکمش گذاشت.

ایسو نزدیکش شد.

— «فادیمه؟»

فادیمه لبخند زد.

— «صدای قلبش رو شنیدی؟»

— «آره.»

— «هنوز تو گوشمه.»

ایسو کنار پنجره ایستاد.

— «منم.»

فادیمه چند لحظه سکوت کرد.

بعد گفت:

— «فکر کنم باید کم‌کم یه چیزایی آماده کنیم.»

ایسو با تعجب نگاهش کرد.

— «مثلاً؟»

— «نمی‌دونم... لباس.»

— «آره.»

— «تخت.»

— «آره.»

— «یه اتاق...»

ایسو لبخند زد.

— «پس بالاخره رسیدیم به اتاق بچه.»

فادیمه خندید.

— «نه هنوز.»

— «چرا؟»

— «چون من هنوز اسمش رو انتخاب نکردم.»

ایسو نشست.

— «خب شروع کنیم.»

فادیمه روبه‌روش نشست.

— «تو اول بگو.»

ایسو چند اسم گفت.

فادیمه برای بعضی‌ها خندید و برای بعضی‌ها سرش رو تکون داد.

— «نه.»

ایسو گفت:

— «تو خیلی سخت‌گیری.»

— «بچه‌ی خودمونه.»

— «باشه خانوم سخت‌گیر.»

فادیمه لبخند زد.

بعد چند لحظه سکوت کرد.

— «ایسو؟»

— «جانم؟»

— «فکر می‌کنی واقعاً می‌تونیم؟»

ایسو فهمید منظورش چیه.

— «چی رو؟»

— «همه‌شو.»

ایسو دستش رو گرفت.

— «نمی‌دونم.»

فادیمه با تعجب نگاهش کرد.

ایسو ادامه داد:

— «ولی لازم نیست از الان همه‌چیز رو بلد باشیم.»

فادیمه آروم شد.

— «قدم‌به‌قدم؟»

— «قدم‌به‌قدم.»

فادیمه لبخند زد.

بعد دست ایسو رو گرفت و گذاشت روی شکمش.

هر دو چند لحظه ساکت موندن.

ایسو آروم گفت:

— «سلام کوچولو.»

فادیمه خندید.

— «هنوز که صداتو نمی‌شنوه.»

ایسو شونه بالا انداخت.

— «مهم نیست. من باید از الان تمرین کنم.»

فادیمه خندید.

— «تو واقعاً بابا می‌شی.»

ایسو بهش نگاه کرد.

— «و تو مامان.»

فادیمه برای چند ثانیه چیزی نگفت.

بعد لبخند زد.

— «مامان...»

آروم تکرارش کرد.

انگار داشت برای اولین بار این کلمه رو برای خودش امتحان می‌کرد.

و این بار، وقتی گفت «مامان»، خبری از ترس توی صداش نبود
.

@masal_kalemi
  • ❤ 5
  • 🍓 1
Post #814 94
Masal Kalemi ✍🏻 #part4 چند هفته دیگه هم گذشت. فادیمه کم‌کم داشت به تغییرات بدنش عادت می‌کرد. صبح‌ها زودتر خسته می‌شد و بعضی وقت‌ها حتی از بوی غذا هم بدش می‌اومد. اون روز سر میز صبحونه نشسته بود و به بشقابش خیره شده بود. ایسو روبه‌روش نشست. — «باز نمی‌خوری؟» فادیمه سرش…
چند روز بعد، نوبت معاینه‌شون بود.

فادیمه از صبح دوباره استرس داشت.
جلوی آینه ایستاده بود و لباسش رو مرتب می‌کرد.
ایسو از پشت سرش گفت:

— «آماده‌ای؟»
فادیمه برگشت.

— «نه.»
ایسو خندید.

— «پس چرا لباس پوشیدی؟»
— «چون باید بریم.»

— «پس آماده‌ای.»
فادیمه اخم کرد.

— «نه، فقط مجبورم.»
ایسو جلو اومد.

— «می‌ترسی؟»
فادیمه آهسته گفت:

— «یکم.»
ایسو دستش رو گرفت.

— «منم هستم.»
فادیمه سرش رو تکون داد.

بعد هر دو راه افتادن.

وقتی وارد اتاق معاینه شدن، فادیمه روی تخت دراز کشید.

دست‌هاش رو به هم قفل کرده بود.
ایسو کنار تخت ایستاده بود.

— «فادیمه.»
— «هوم؟»
— «به من نگاه کن.»

فادیمه نگاهش کرد.
— «هرچی شد، خوب میشه.»
فادیمه لبخند کوچیکی زد.

معاینه شروع شد.
چند لحظه اول فقط سکوت بود.

فادیمه با نگرانی به صفحه نگاه می‌کرد.

— «چیزی هست؟»
پزشک لبخند زد.

— «بله.»

فادیمه نفسش رو حبس کرد.

بعد صدایی اتاق رو پر کرد.

یک صدای منظم و آرام.

فادیمه چند ثانیه فقط گوش داد.

چشم‌هاش کم‌کم پر از اشک شد.

— «این...؟»

پزشک سرش رو تکون داد.

— «بله.»

فادیمه دستش رو روی صورتش گذاشت.

اشک‌هاش سرازیر شد.

ایسو هم ساکت شده بود.

نگاهش روی صفحه مونده بود.

فادیمه با صدای لرزون گفت:

— «ایسو...»

ایسو دستش رو گرفت.

— «جانم؟»

— «واقعاً یه بچه‌ست...»

صدای ایسو هم کمی لرزید.

— «آره.»

فادیمه گریه کرد.

ولی این بار گریه‌اش از ترس نبود.

ایسو خم شد و دستش رو محکم‌تر گرفت.

— «فادیمه؟»

فادیمه با خنده‌ای که بین اشک‌هاش بود گفت:

— «فکر کنم... دارم باورش می‌کنم.»

ایسو لبخند زد.

— «منم.»

فادیمه دوباره به صفحه نگاه کرد.

— «خیلی عجیبه.»

— «چی؟»

— «یه نفر که هنوز ندیدیمش، این‌قدر برامون مهم شده.»

ایسو آروم گفت:

— «چون از همین الان مال قلبمونه.»

فادیمه بهش نگاه کرد.

این بار لبخندش واقعی‌تر بود.

وقتی از اتاق بیرون اومدن، فادیمه دست ایسو رو گرفته بود.

ولی برخلاف روزهای قبل، قدم‌هاش آروم‌تر شده بود.

انگار یه چیزی توی دلش تغییر کرده بود.
  • ❤ 6
  • ❤‍🔥 1
Post #813 73
Masal Kalemi ✍🏻 #Aile #part4 @masal_kalemi
#part4

چند هفته دیگه هم گذشت.

فادیمه کم‌کم داشت به تغییرات بدنش عادت می‌کرد.

صبح‌ها زودتر خسته می‌شد و بعضی وقت‌ها حتی از بوی غذا هم بدش می‌اومد.
اون روز سر میز صبحونه نشسته بود و به بشقابش خیره شده بود.

ایسو روبه‌روش نشست.
— «باز نمی‌خوری؟»
فادیمه سرش رو تکون داد.
— «نمی‌تونم.»

ایسو نگاهی به غذا انداخت.
— «پس چی می‌تونی بخوری؟»

فادیمه کمی فکر کرد.
— «نمی‌دونم.»
ایسو بلند شد.
— «باشه.»

فادیمه با تعجب نگاهش کرد.
— «کجا؟»
— «می‌خوام ببینم خانوم باردار امروز هوس چی کرده.»

فادیمه خندید.
— «من که چیزی نگفتم.»
— «مهم نیست. خودم پیدا می‌کنم.»

چند دقیقه بعد ایسو با دست های پر به خونه برگشت.

فادیمه وقتی دید ایسو با ذست های پر اومده خنده‌ای زد و گفت:

— «تو واقعاً این همه چیز گرفتی!؟ »
— «آره.»
— «اگه هیچ‌کدومو نخواستم چی؟»

ایسو خیلی جدی گفت:
— «اون موقع میریم یکی‌یکی مغازه‌های شهر رو می‌گردیم.»

فادیمه زد زیر خنده.
— «دیونه‌ای.»

ایسو نشست کنارش.
— «خب، حداقل یکی رو امتحان کن.»

فادیمه بستنی شکلاتی که توی یکی از کیسه ها بود رو برداشت و کمی خورد.

چند ثانیه مکث کرد.
— «این خوبه.»
ایسو با رضایت لبخند زد.

— «بالاخره.»
فادیمه دوباره کمی خورد.
بعد ناگهان به ایسو نگاه کرد.

— «ایسو؟»
— «جونم؟»

— «فکر می‌کنی بچه‌مون الان چی کار می‌کنه؟»
ایسو چند لحظه ساکت موند.

بعد لبخند زد.

— «احتمالاً داره ما رو مسخره می‌کنه.»

فادیمه خندید.

— «چرا؟»

— «چون از الان همه زندگیمون رو به هم ریخته.»

فادیمه دستش رو روی شکمش گذاشت.
لبخندش آروم‌تر شد.

— «هنوز خیلی کوچیکه...»
ایسو به دستش نگاه کرد.
— «ولی یه روز بزرگ میشه.»

فادیمه سرش رو پایین انداخت.
— «یه روز منو مامان صدا می‌کنه.»

ایسو لبخند زد.
— «آره.»
فادیمه چند ثانیه چیزی نگفت.

بعد آروم گفت:
— «قبلاً وقتی به این فکر می‌کردم می‌ترسیدم.»

ایسو پرسید:

— «الان؟»
فادیمه به شکمش نگاه کرد.
— «الان... نمی‌دونم.»
لبخند کوچیکی زد.

— «یه جور دیگه‌ست.»

ایسو دستش رو گرفت.

— «شاید اسمش ترس نباشه.»

فادیمه نگاهش کرد.

— «پس چیه؟»

ایسو لبخند زد.

— «شاید کم‌کم داری عاشقش میشی.»

فادیمه چیزی نگفت.

ولی لبخندش جواب ایسو بود
.
  • ❤ 5
  • ❤‍🔥 1
Post #811 74
این عمه دشمنون در اومد؟!
Post #810 88
Masal Kalemi ✍🏻 حاجی عمارتو ترکوندن؟
نه نه عمه خانم اومد😔🤣
  • 🤣 2
Post #809 112
حاجی عمارتو ترکوندن؟
Older posts →

About this channel

How can I read @masal_kalemi without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for Masal Kalemi ✍🏻: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does Masal Kalemi ✍🏻 have?
Masal Kalemi ✍🏻 (@masal_kalemi) has 116 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does Masal Kalemi ✍🏻 know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →