Post #12995
349
مامان مریم داشت برای ناهار سیبزمینی سرخ میکرد و ما غرق صحبت بودیم وسط حرفهاش مثل همیشه جملهای گفت که ساده بود اما برای من معنای عجیبی داشت:«آدم برای هر اتفاقی باید یک بار گریه کنه شد دوبار شد سه بار اما دیگه تمومش کنه نه اینکه برای یک اتفاق بارها گریه کنه و هر بار بیشتر خودش رو آسیب بزنه.»همین چند کلمه کافی بود تا برگردم و خودم رو ببینم که برای یک اتفاق نه یک بار که بارها گریه کرده بودم برای بعضی چیزها اونقدر به گذشته برگشته بودم که انگار هر بار تازه اتفاق افتاده هر بار دوباره مرورشون کرده بودم دوباره شکسته بودم و دوباره دردشون برام پررنگتر شده بود.فهمیدم گاهی خودِ اتفاق اونقدر که ما تصور میکنیم ماندگار نیست بلکه این ما هستیم که با برگشتنِ مداوم به اون لحظهی غمزده عمرِ دردِ اون اتفاق رو طولانی میکنیم اتفاق فقط یک بار رخ میده اما ما گاهی هر روز در ذهنمون تکرارش میکنیم و با هر بار مرورش زخمِ قدیمی رو دوباره برای خودمون تازه میکنیم.شاید گریه کردن حقِ ما باشه حتی اگه یک روز دو روز یا چند بار طول بکشه اما هیچ دردی قرار نیست برای همیشه سهمِ ما از زندگی باشه یک جایی باید میونِ تمومِ «کاشها» «چراها» و «اگرها» ایستاد و پذیرفت که بعضی چیزها رو نمیشه تغییر داد فقط میتونیم دیگه اجازه ندیم که ادامهی زندگیمون رو هم با خودشون ببرن حالا که به خودم نگاه میکنم میبینم برای خیلی از اتفاقها بیشتر از اونچه لازم بود گریه کردم و غمگین شدم نه اینکه اون اتفاقها ارزشِ اشک نداشتن اتفاقا داشتن اما من گاهی بیشتر از خودِ دردِ اون اتفاق خودم رو مجازات کردم به خودم سخت گرفتم و با هر بار زنده کردنِ دوبارهی اون درد این مجازات رو طولانیتر کردم شاید وقتش رسیده که یاد بگیرم هر چیزی هرچقدر هم دردناک باشه سهم مشخصی از اشکهای من داره سهم مشخصی از غمگین کردنم و وقتی سهمش تمام شد باید رهاش کنم چون بعضی اتفاقها قرار نیست فراموش بشه همهمون این رو میدونیم.اما قرارِ به جایی تو زندگیمون برسن که دیگه درد نداشته باشه جایی که هر بار به سراغشون رفتیم باعث شکستن چیزی تو درونمون نشن.شاید برای رها کردن باید یک بار همهی اینها رو از سر گذروند باید گریه کرد باید غمگین شد و باید پذیرفت تا بشه واقعاً رها کرد و شاید تمامِ رها کردن همین باشه اینکه گذشته رو انکار نکنیم اما دیگه اجازه هم ندیم که هر بار که به یاد افتادن دوباره زندگی از ما بگیره.
- ❤ 14