Post #12685
261
به چشمهام نگاه کرد ردِ باریکِ قطرهای که کنار چشمم جا مونده بود رو شناخت با همون نگاهی که گاهی کافی آدم رو برای چند ثانیه از تمام فکرهاش جدا کنه نگاهم کرد آروم پرسید: «نگو که دوباره گریه کردی...»چند لحظه ذهنم رفت پیِ پیدا کردنِ یک جواب عادتی قدیمی برای کتمان کردنِ اشکها میخواستم بگویم خبری نبود لابد باز پیاز رنده کرده بودم و این چند قطرهی بیاجازه مزاحم چشمهایم شده بودند.اما این بار محکمتر پرسید: «گریه کردی، زهرا؟»نگاهم از اون گرفتم به آسمان آبی دوختم. انگار جواب رو جایی میونِ اونن همه آبی آسمون قرار بود پیدا کنم آروم گفتم: «آره... وقتی گِردِ غم برای آدم زیاد میشه برای خالی کردنش تنها اشک میمونه.»لبخند کوتاهی زد و گفت: «هرچقدر هم غم دور دلت جمع شده باشه نباید بذاری چشمات رو اذیت کنه.»بعد مکثی کرد و ادامه داد: «این رو یادت باشه؛ هر چیزی که باعث شد گریه کنی شاید خیرت نبوده. آدمی که آرامشت رو ازت میگیره، چیزی که دلت رو مدام به درد میاره، یا اتفاقی که تو رو از خودت دور میکنه قرار نیست فقط چون دوستش داشتی برای موندن توی زندگیت مناسب باشه.»سکوت کرده بودم شاید بعضی حرفها رو آدم همون لحظه نفهمه باید بگذره باید شبهایی بیاد که دوباره همون جمله رو تو ذهنش مرور کنه تا معنیاش آرومآروم تو دلش جا باز کنه.اون روز فهمیدم اشک همیشه نشونهی شکست نیست گاهی راهیه که دل برای سبک شدن پیدا میکنه شاید قرار نیست زندگی چشمهای آدم رو همیشه بیاشک نگه داره قراره یادش بده برای چه چیزهایی اشک بریزه و برای چه چیزهایی آرومآروم دل بکنه و شاید قشنگ ترین شکلِ مراقبت از خودت همین باشه اینکه یک روز بفهمی هر چیزی که وارد زندگیت شده قرار نبوده سهمِ موندنِ همیشگی داشته باشه.
- ❤ 13
- 💘 2