Post #12388
585
آن سالها شاید خیلی چیزها را نمیفهمیدم شاید نمیدانستم بندگی قرار است چقدر بالا و پایین داشته باشد اما یک چیز را با تمام وجودم حس کرده بودم که خدا را دوست دارم و دلم میخواهد نزدیکش باشم و عجیب اینکه آن سالها هیچوقت برایم تکراری نمیشوند نه به خاطر اینکه آن دختر بیاشتباه بود اتفاقاً شاید چون هنوز خیلی چیزها را نمیدانست و هنوز زمین خوردنهای زیادی در راه داشت دوستش دارم چون با تمام سادگیاش با تمام شوقش خدا را جدی گرفته بود. دلش میخواست پرواز کند بیآنکه بداند گاهی برای پرواز باید از زمین بلند شد و دوباره افتاد حالا که چند سال گذشته گاهی به خودم نگاه میکنم و میبینم چقدر از آن دختر فاصله گرفتهام و چقدر هم هنوز همان دختر در گوشهای از قلبم زنده است همان که وقتی دلش میگرفت سمت خدا همان که هنوز بلد نبود با شکستهایش کنار بیاید اما بلد بود دستش را به سمت خدا دراز کند شاید این روزها تمام تلاطم من برای پیدا کردن دوبارهی اوست نه اینکه بخواهم دقیقاً به پنج سال پیش برگردم نه اینکه دوباره همان آدمِ بیتجربه باشم دلم میخواهد همان شوق را با فهمی عمیقتر پیدا کنم شوقی که این بار فقط از هیجان روزهای اول نیست از شناخت خداییست که با وجود تمام کموکاستیهایم هنوز درِ خانهاش را به رویم نبسته و من امروز تازه میفهمم پرواز همیشه آسمان صاف و بالهای بیخستگی نیست گاهی پرواز یعنی با تمام خستگیها باز دلت هوای آسمان کند یعنی بعد از هر بار دور شدن یک گوشه از قلبت هنوز چیزی را صدا بزند که میدانی جز خدا نیست شاید تمام این تلاطم، فقط دلتنگیِ یک بنده باشد برای خانهای که هیچوقت از آن بیرونش نکردهاند
- ❤ 16
- 🕊 2