Post #12387
416
چند صباحیست تلاطم عظیمی را با خودم حمل میکنم؛ تلاطمی برای اینکه آنطور که در ظاهرم هستم درونم هم باشم آن چیزی را که برای دیگران میپیچم و از خوب بودن و برگشتن و نزدیک شدن به خدا میگویم خودم هم زندگی کنم خیلی وقتها گذشتهها میآیند و گوشهای از ذهنم مینشینند و یادم میاندازند که چقدر جا ماندهام از چیزی که دلم میخواهد باشم اما میان تمام این فکرها یک چیز بیشتر از همه در ذهنم پررنگ میشود اینکه درِ توبه هنوز باز است اینکه خدا آنقدر رحیم است که حتی اگر بارها افتاده باشی باز راه برگشت را نشانت میدهد آنقدر بخشنده است که گذشتهات را بهانه نمیکند برای اینکه از خودش دورت کند انگار هر بار آرام درِ خانهاش را نشانت میدهد و میگوید هنوز میتوانی برگردی و شاید تمام تلاطم این روزهای من برای همین باشد؛ برای برگشتن برای اینکه دوباره شبیه همان دختری باشم که پنج سال پیش تازه محبت خدا را شناخته بود و عجیب دلش پرواز میخواست دختری که دلش میخواست آنقدر خوب باشد که هیچوقت زمین نخورد هیچوقت کم نیاورد و هیچوقت از خدا دور نشود. نمیدانست پرواز فقط بالا رفتن نیست پر از افتادن است پر از بالهاییست که گاهی خسته میشوند پر از شکستنهاییست که آدم را دوباره به خودش و به خدا برمیگردانند.یادم میآید آن سالها وقتی مدرسهمان تا حوالی شش عصر طول میکشید از همان صبح ذهنم درگیر این بود که چطور برنامه بریزم که وقتی از مدرسه برگشتم بتوانم نمازم را اول وقت بخوانم ساعتها را توی ذهنم جابهجا میکردم مسیر برگشت را حساب میکردم فکر میکردم چه کاری را زودتر انجام بدهم که نمازم عقب نیفتد شاید برای خیلیها چیز بزرگی نبود اما برای من آن روزها همین فکرهای کوچک نشانهی یک محبت تازه بود محبتی که تازه جوانه زده بود و من دلم میخواست همهی زندگیام را با آن هماهنگ کنم.
- ❤ 14
- 💘 2